چیزی به ذهنم نمیرسه
Open in Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
264
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+630 days
Posts Archive
من مدام با قاصدکها حرف میزنم اما تمامِ سوالاتم بیجواب میماند. گویا آنها اخوان ثالث نمیخوانند.
برای تکتکِ شما دیگر حال ندارم شش هفت خط بنویسم. تمامتان شبیهِ هم هستید و چه خفّتی از این بالاتر که عقایدِ تو، عقایدِ پس از استفراغ و تفشدهی شخصی دیگر باشد.
از هر پیامی که در آن کسی میگوید: اگر ایران آزاد شد جای ما رو هم خالی کنید، از ما یاد کنید، ما رو یادتون نره و امثالهم، سخت میترسم. کم روی دستم و روی دستمان نمانده است پیامهایی که در آن این حرفها زده شده و گویندهها را از دست دادهایم. ما، اگر زنده باشیم، جای خیلیها را باید خالی کنیم. خیلیها.
در هر موسیقیای، فیلمی، کتابی، هرکجا که اینها میخواهند احساساتِ کسی را به دست بیاورند، یک کلمه را فریاد میزنند. ایران. منظور صرفاً دولت و حکومتِ فاحشهی این مملکت نیست. همین مردم. هرکجا میخواهند لحظهای مو به تنِ کسی سیخ کنند و کاری کنند فرد به تمامِ باورهایش شک کند، دم از وطن و ایران میزنند. این حجم از شیره مالیدن سرِ خودتان و ایران، خدشه به وطنپرستیتان وارد نمیکند؟
فکر نکنی از یادِ من رفتهایها. من هنوز وقت دارم تا تمامِ دریاهای دنیا را برای تو گریه کنم. برای شخصِ تو. برای صدایت که پشتِ فرمان میخواند زیرا ضبطِ ماشینت خراب بود و پول نداشتی درستش کنی. برای فندکِ قرمزِ توی دستت. برای خندههای به یکبارهات. برای بیقرار بودنت و بدنت که از درد نمیتوانستی چند ثانیه ساکن نگهش داری؛ مدام در تکاپو. از اینورِ مبل خود را به آنورِ مبل میکش-... اه. من نباید اینها را بگویم. تو دیگر نیستی. هیچکس هم یادش نیست زمانی بودهای و ماهی دوبار میآمدی خانهی ما و برای من شیرینترین لطیفهات را میگفتی که: روزی یک لاکپشت به بقالی رفت و پرسید آقا ببخشید این بیسکوئیتهای دوتومنی قیمتشان چند است؟ و با آن خندهی مسخره و شیرینت میخندیدی. قاه قاه. چرا هیچوقت نپرسیدم نقشِ لاکپشت در لطیفهات چیست؟ چرا یک آدم به بقالی نمیرود و همین را نمیپرسد؟ چون تو از آدمها بیش از این حرفها توقع داشتی؟ بله؛ تو دیگر نیستی و هیچکس هم یادش نیست که تو نیستی. من هم اگر یادآوریات کنم، هرکس یک خدا رحمتش کند میگوید و رد میشود. حتی نمیخواهند یادآوری شوی.
ول کن. اینها حرفِ اضافهست. خودمانیم، اگر میتوانستم با چنگ و دندان نگهت میداشتم.
پراید رو تبریک میگم. به ما، به شما، به نیکا شاکرمی، به سمانه عبدی، به نیا ثمری، به نیما عباسی، به مهشید نیلی، به پوریا دهقانی و به خیلیهای دیگه. به خودتون افتخار کنید؛ بیوقفه.
در روزهای اخیر، مدام در تلاش برای سریعتر خواندن بودم. سریعتر دیدن. سریعتر گفتن. در چند ساعتِ اخیر اما فهمیدم انگار هرچه تلاش کنی سریعتر باشی بیشتر عقب میمانی. عطش برای خواندن و دیدن و گفتن با عجله برای خواندن و دیدن و گفتن متفاوت است. اولی تو را آباد میکند، دومی تو را ویران.
منطق این است که نمایشگاهِ کتاب را مجازی برگزار کردیم زیرا حضورِ عمومیِ مردم در یک مکان با توجه به تنشها، ایدهی عقلانیای نیست. در شرایطِ ناپایدار، تجمع بیش از سی و چند نفر در یک مکان توصیه نمیشود و ما به تمامیِ این قوانین پایبندیم؛ اما خب راهپیمائیِ ده کیلومتریِ غدیر از میدانِ امام حسین تا میدانِ آزادی همزمان با سالگرد قیام پانزده خرداد برگزار میگردد.
نزاعی که چندین دقیقه پیش در گرفت، حاصلِ یک جملهی بسیار ساده بود. با سه کلمهی بسیار ساده و لحنی نهچندان خوب. اما لحظاتی دست به یقه شدن، فحش و فحشکاری، عربده زدن و در نهایت گریهی طرفین را موجب شد. شاید اگر همهچیز از یک فحشِ آبدارِ توهینکننده به خواهر و مادر شروع میشد، اصلا نزاعی در نمیگرفت. اما خب، ما از تاثیرِ کلماتِ بسیار ساده غافل هستیم.
از دی ماه تا کنون تنها چیزیکه در سراسرِ این کشور تغییر کرده است، تعدادِ پیکرهاست.
عقیده دارم خواندنِ برادرانِ کامازوف برای اینروزها نیست. نمیتوان حرکاتِ شهوانیِ فیودر پاولوویچ را درک کرد 'که البته هیچوقت نمیشد اما حالا شرایط بدتر است'، نمیتوان بیچارگیِ لطیفِ آلیوشا را دید و اشک نریخت و من حوصلهی گریه ندارم چراکه آنوقت خوابم میگیرد و وقتی بیدار شوم باید دو یا سه عدد فستوور بخورم زیرا سیتریزین دیگر افاقه نمیکند، نمیتوان نظراتِ ایوان را دربارهی کلیسا خواند و به دقت جملات طلاییاش را پیدا کرد چراکه داستایفسکی خدای گفتنِ سادهترین سخنان به طولانیترین اَشکال است. چه میدانم... برای این روزها چیزی مناسب است مثلِ قصههای خوب برای بچههای خوبِ مهدی آذریزدی یا مثلا مربای شیرینِ هوشنگ مرادیِ کرمانی. نمیدانم. سنت و مدرنیسمِ صادق زیباکلام از کتابخانهام به من میخندد و من نمیدانم. میپرسی چه چیزی را؟ وقتی نمیدانم، چطور شرح دهم که چه چیزی را. پراکنده میگویم. آشفته. کاش حالا که مثلِ دانته بینِ حیواناتِ درنده و جنگلِ تاریک واماندهام، حداقل ویرژیل از جایی ظاهر شود و مَظاهرم باشد.
