چیزی به ذهنم نمیرسه
Open in Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
264
Subscribers
+224 hours
+37 days
+630 days
Posts Archive
از هرکه میگوید نازنین بهترین کتاب برای شروعِ داستایفسکی خواندن است، دوری کنید. بسیار دور شوید، بسیار.
من صبحِ روزِ یادبود را خیلی دوست داشتم. آلیستر مکلاود نوشته است. حدودا هفت یا هشت کتاب از افق به یکباره خریده بودم و هیچ اطلاعاتی از جزئیاتشان نداشتم. فضا پر از تورّق بود که به یکباره دیدم یکی از کتابها بسیار نازک است و فقط شصت صفحه دارد. سرچ کردم و دیدم در برخی سایتها پیدیافش نیز رایگان عرضه میشود. فیزیکیاش را تازگیها میفروشند دویست هزار تومان. اگر شما نتوانستید ارزانتر بخرید، نخرید. بیائید من برایتان تعریف کنم. خواندنش تجربهای بیست دقیقهای بود اما برای چند لحظه من از حجمِ پلاتتوئیست دهنم باز ماند "اتفاقی که قبل از این در مرشد و مارگریتا برایم افتاده بود که در هر دو صفحهاش هفتصدهزار پلاتتوئیست هست." و اگر میخواهید بدانید چگونه بود باید بگویم وقتی محوِ داستان هستید، یکهو مچِ پایتان را میگیرد و میکشد. بعد هم میخندد و میگوید: کیف کردی برادر؟ بله، من کیف کردم. زیرا زیادی محوِ داستان شده بودم و از بهترین تجربههای کوتاهِ اخیرم بود "ممکن است چند تن از شما کتاب را بخوانید و بگوئید هیچ چیزِ خاصی هم نبود، اما خواهشاً از مقایسهاش با جنایت و مکافات دست بردارید." پشتِ جلدش جملهای عجیب نوشته است: ما همه بخشی از تاریخ هستیم و از اینکه چطور جنگ همهچیز را تغییر داد و این زمان چطور از آن زمان زاده شد. از نظرم این بدترین جملهای بوده که افق میتوانسته پشتِ جلد بنویسد "با وجودِ این تفاسیر بینِ خودمان بماند که افق را دوست دارم." یعنی این جمله ذاتا هم کلیشه است و هم تا حدّی بیمعنی و بااینکه به کتاب مرتبط است، چرا انقدر بد و بیراه بیانش کردهاید؟ خلاصه آنکه شاید همهجا در خلاصهاش جملاتی بخوانید که دربارهی جنگ باشد اما کتاب کاری به خودِ جنگ ندارد "جز صفحاتِ اندکی" و اصلِ بحث و تمامِ آن پلاتتوئیستها از اثراتیاند که جنگ روی شخصیتها میگذارد. یکی از عادتهای جالبی که در نوشتن دارم این است که در پایان دوباره به نکاتی از آغاز بر میگردم؛ البته که استفادهی بسیارش روندِ متن را حوصلهسربر میکند اما حقیقتاً جالب است. "دستم درد نکند." به این نکته اشاره کردم که بگویم آغاز و پایانِ کتاب نیز همین است. پایان به آغاز باز میگردد و آغاز به پایان. این ارتباط را هم دوست دارم.
خلاصه، بعضی وقتها یکسری کتابها و داستانهای کوتاه، هرچند نصفه و نیمه، هرچند مثلِ نیزهها...تفنگها اثرِ ساراماگو هیچوقت کامل نشوند، هرچند مثلِ مورفین اثرِ بولگاکف بسیار ساده و جمعوجور باشند، هرچند مثلِ این کتاب فیالکل شصت صفحه باشند، اثرِ بسیار پررنگتر و خوشطعمتر و دلچسبتری از خود به جا میگذارند.
صدایت را در ویدیوهای قدیمی میشنوم. نمیخواهم بشنوم. دیگر نمیخواهم حالت را بپرسم. میخواهم به فراموشی بسپارمت. به سبا بفرستمت. در دفترم بحثت را پیش نکشم. خندهات را یادم برود. میخواهم در خاطرهام نباشی. محو شوی و فکرت هم با خودت برود. میخواهم بروم در قطعهی سیصد و خوردهای بنشینم. وداعم را بکنم و بگویم حالا از فکرم برو بیرون، همانطور که از خانه، از محل، از بچگی و از خوابهایم رفتی. خدانگهدارِ شما.
سعی میکنم اعصابم که خراب است ننویسم. زیرا در چنین متونی از کلماتی همچون انزجار، تاسف، درک، مردم و موضوعاتی مثلِ آه و ناله از دستِ زندگی زیاد استفاده میشود. من دلم نمیخواهد. دلم نمیخواهد کدر بنویسم. امروز دیدم گاهی آنقدر تلاش میکنم این رویِ نوجوانانهی سیزده سالهی افسرده را از خودم هم پنهان کنم که دیگر یادم میرود چه مرگم است. مدام یادم میرفت امروز صبح بد خراب کردهام و بد بحث کردهام و بد حرف زدهام. مدام یادم میرفت چرا انقدر خوابِ تلخی دارم و چرا میخواهم به همه بپرم و دندان نشان دهم. یادم میرود، آنقدر که سعی کردهام درست نگهش دارم و جوگیر و بیظرفیت خطاب نشوم.
در این پستهای انگیزشی میبینم که میگویند: هیچ اشکالی ندارد اگر گاهی غمگین باشیم. خب این هم که برای من کلیشه است. چطور نه از آنطرفِ بوم بیفتیم و نه از اینطرف وقتی کلِ حجمِ بوم نیم میلیمتر است؟ نمیدانم. فعلا در فضای کنار نیامدن و عربده زدن هستم. برای اینجا و اینها نیستم. این هم نوعی جَو و اقتضای سنی و از این حرفهاست؛ اینطور نیست؟ احتمالاً همه میگویند همین است. نمیدانم. همهچیز اقتضای سن است. در هر دههای از زندگی. فقط من از شنیدنِ اقتضاء خستهام.
باز هم نشانش ندهیم و باز هم تلاشی نکنیم. و من باز هم یادم میرود. این را خوب میدانم.
رویهی طنزم از بین رفت. به راستی نتیجهای بد در قبالِ توقعِ دیگران این کار را با آدم میکند؟
من بدونِ قهوه بیدار ماندم. صدای تشویقتان کم است، بلندتر لطفا. اما خب چهار فصل از کتاب و دو ساعت تا امتحان مانده است. بله، من هم به آن فکر کردم اما هر درس در نیم ساعت جمع نمیشود. گمانم وقتِ دعاست. شما هم برای ما دعا کنید، اگر نشد انرژی بفرستید، اگر نشد آرزوی موفقیت کنید، نمیدانم، یهکاری بکنید. ما تلاشِ خودمان را کردیم، اینکه نشد تقصیرِ ما نیست. تقصیرِ کیست را نمیدانم. صبحتان بخیر.
در آن چند قسمتی که true detective دیدم، ساعتی دو لیتر قهوه میخوردند. در این پارچهای چاق. لیوان لیوان برای خودشان میریختند و لذت میبردند. در تصورِ من کانسِپتِ قهوه باید چنین چیزی میبود. "اصطلاحاتِ انگلیسیِ ما را به بزرگیتان ببخشید." قهوه باید چیزی میبود با دمای مناسب، طعمی شبیه به شکلاتِ داغ، و مایعی که یک قلوپ از آن بخوری و بیست و چهار ساعت بیدار بمانی. اما خب هیچکدامِ تجربههایی که از قهوه دارم اینگونه نیست. "یکیش همان قضیهی کمدیِ الهی که تعریف کردم." قهوه همیشه تلخ است، شکر که میریزی مزهی آبکیای پیدا میکند، با شیر که بخوری سوسول صدایت میکنند و تازه، شاید چندان خوششانس نباشی و بدنت تصمیم بگیرد پس از یک لیوان قهوه بخوابد.
امشب میدانم که تا صبح باید بیدار بمانم. خوابم میآید. قدری که هیچوقت در زندگیام اینگونه خوابم نمیآمده. مدام باید درس بخوانم و درس بخوانم و درس بخوانم. "هنوز هم پس از سالها باید دستگاهِ تناسلیِ ملخ و دستگاهِ ادرارِ ماهی را مرور کنم." و خلاصه نیاز به چیزی دارم که بیدارم نگه دارد. هایپ برای من اینجور وقتها کار میکند اما برای معدهام خیر، پس منتفیست. میمانَد قهوه، که فهمیدم نمیشود مثلِ فیلمها یک پارچش را درست کرد و لیوان لیوان خورد. برای من خوردنِ یک لیوانش هم سخت است و حتی بیدار هم نگهم نمیدارد. موسیقی هم نمیگذارد درس بخوانم، دو دقیقه یکبار از ناچاری به مرزِ گریه میرسم و حتی نمیدانم چطور این متن را تمام کنم.
خودتان لطف کنید و تصور کنید یک پایانِ دلنشین داشته است. من باید بروم و سعی کنم بیدار بمانم. شب بخیر.
به من هم یاد بدهید چطور از کتابها عکسهای شاعرانه میگیرید. کلاً به من یاد بدهید چطور عکسِ خوب میگیرید. استعدادم در اینکار منفیست. آخرین باری که امتحانش کردم، لیوانِ قهوهام را گذاشتم کنارِ کمدیِ الهی و سرودِ موردِعلاقهام را هم از بخشِ دوزخ باز کردم. آمدم عکس بگیرم که پایِ گرامیام گیر کرد به پایهی میز و کلِ صفحهی مورد علاقهام شد قهوه. هنوز هم چروکترین کاغذِ جهان است و عملاً بوی کافئین میدهد.
من و سرودِ موردِعلاقهام جداً و عاجزانه کمکِ شما را در این عرصه میطلبیم.
چند لحظه پیش یکی از بچهها میگفت چه کسی میگوید فلان کتاب زرد است و نباید خواند، و فلان کتاب خوب است و باید خواند. من این بحث را نه شروع میکنم و نه پایان میدهم. در بحثِ کتابهای غیرِ داستانی که هیچ، اما در بحثِ رمان من اصلاً میگویم کسی که دنبالِ اثری با صفتِ فاخر میگردد را ول کنید در دنیای خودش. اما سه مطلب دارم.
یک اینکه من هرگز نگفتم و نمیگویم آدرین یانگ و ریچل گیلیگ نخوانید. میگویم وقتی در حالِ ورق زدنِ آثارشان هستید، سنگینیِ نگاهِ آلنپو و یون فوسه را حس نمیکنید؟ دو اینکه من نگفتم و نمیگویم متونِ فریبا کلهر و مریم ریاحی را نخوانید. میگویم وقتی ساعتها پای کتابشان نشستهاید، سایهی سیامک گلشیری و مصطفی مستور روی سرتان نمیافتاد؟ و سه اینکه من هرگز نگفتم و نمیگویم که مظفر سالاری و نیلوفر قائمیفر نخوانید. میگویم وقتی در حالِ خواندنِ نوشتههایشان هستید، صدای نفسنفس زدنهای جمالزاده و پرویزی را نمیشنوید؟ همین. کسی تلاش نمیکند حالیِ کسی کند کدام کتاب خوب است و کدام کتاب بد. خودتان بخوانید و به دادِ خودتان برسید.
دلم نیامد. دیدم درخشش حالاحالاها ادامه دارد "زیرا امتحاناتِ نهایی برایم زندگی نگذاشتهاند." پس قبل از آنکه درخشش تمام شود رفتم سراغِ خُمره از هوشنگِ مرادیِ کرمانی. حدودا یکسومش مانده است و دربارهاش میخواهم دو چیزِ کاملاً نامربوط را به هم مرتبط کنم. پوشکین را میشناسید؟ اگر نه، تمامیِ روسها قطعا میشناسند. پوشکین از سبکسازانِ روس و از فعالانِ رومانتیسیسم بوده است. به عبارتی پدیدهی فوقالعادهای در ادبیاتِ روسیه و حتی جهان است. او ساده مینوشتهست و روان. و این از دلایلِ محبوبیتش است. در حدی که داستایفسکی دربارهاش بسیار مقاله و پژوهش دارد و در کتابهایش صدها ارجاع نیز به پوشکین داده است. چون او را دوست دارم و او نیز پوشکین را دوست داشته، مثالی نیز میآورم. در "ابله"، در یکی از بحثهایی که در بالکنِ خانهی شاهزاده شکل میگیرد، حرف از پوشکین و نوشتههایش به میان میآید و لیزاویتا پروکوفیونا بسیار مجذوب میگردد. در ادامهی داستان نیز چندین بار به این موضوع اشاره میکند که لیزاویتا چقدر برای مطالعهی کتابهای پوشکین ذوق دارد.
حالا پوشکین را میشناسیم؛ اینطور نیست؟ حرفِ بنده همان ساده نوشتن است. الان اگر پوشکین بخوانید میگوئید چرا انقدر سرِ یک موضوعِ ساده گستره ایجاد میکند و یک داستانش فقط دربارهی چند برخوردِ انسانیست؟ خُمره را که بخوانید دربارهی مرادیِ کرمانی هم همین را میگوئید. مثالی روشنتر: قصههای مجید و موضوعاتِ ریز و درشتش دربارهی یک بشقاب میگو یا یک پلیور برای آقای معلم را به یاد بیاورید. الان اگر کتابی مثلِ مهمانِ مامان را از کرمانی جلویتان بگذارید، میگوئید خب چرا برادر؟ مهمان آمده که آمده. فقیر هستید که هستید. اما این همان مطالبِ آرامِ انسانیست که داستان را شکل میدهد. حال در خُمره بحثِ یک کوزه، یک بابا، یک مدرسه، حرفهای ریز و درشتِ دانشآموزها، میشود یک داستانِ طویل که با همان سادگی شاهکار میآفریند.
این در ذهنِ من پوشکین و مرادیِ کرمانی را نزدیک میکند. آنها از موضوعاتِ ساده مینویسند. از روزمره و با ریز و درشتهای انسانی. همهی ما روزی ممکن است با شکستنِ یک ظرف، گم کردنِ یک صدهزاری یا پاره شدنِ لباسمان دچارِ مسئلهای پیچیده و دنگوفنگهایش شویم. و این، چیزیست که پوشکین و مرادیِ کرمانی نشانمان میدهند.
بله، صدای جنگنده میآید
ولی دیگر کسی چندان تعجب نمیکند.
توضیحِ اضافهای هم لازم نیست.
