en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

Open in Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
266
Subscribers
+224 hours
+57 days
+1030 days
Posts Archive
با کسی درباره‌ی کارتیر تانک حرف می‌زدم. گفتم اصلِ آن اصولاً چهارهزار دلار است، باید به های‌کپی قانع شویم که آن هم ده میلیون‌تومان خرج بر می‌دارد. گفت الحمدلله پولِ های‌کپی را هم نداریم؛ نمی‌دانم بر این وضع باید خندید یا گریست.

این بار هم حرف، حرفِ شما.

از برای خاطرِ اغیار، خوارم می‌کنی من چه کردم کاین‌چنین بی‌اعتبارم می‌کنی؟ روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو گر بگویم، گریه‌ها بر روزگارم می‌کنی گر نمی‌آیم به سوی بزمت از شرمندگی‌ست زآنکه هر دم پیشِ جمعی شرمسارم می‌کنی گر بدانی حالِ من گریان شوی بی‌اختیار ای که منعِ گریه بی‌اختیارم می‌کنی.. گفته‌ای تدبیرِ کارت می‌کنم وحشی؛ منال! رفت کار از دست، کِی تدبیرِ کارم می‌کنی؟ ‌ _وحشی بافقی

برای این شب‌ها.

الان از عمق وجودم Pobeda Pilot Watch / Soviet Pobeda Military Style میخوام.

امروز متوجه شدم اگر کسی خواست برایِ حقیر هدیه‌ای بخرد نباید بگویم ساعت. زیرا مرضی به نامِ کمال‌گرایی باعث می‌شود حتی از صدای تیک‌تاکِ ساعتی که بر مچت بسته‌ای هم راضی نباشی؛ چه برسد به صفحه‌ی پلاستیکی‌اش که سعی می‌کند خود را متال نشان دهد. بهتر است همیشه خودمان برای خودمان ساعت بخریم. به عنوان هدیه، یک کتاب یا یک دست‌خط کافی‌ست.

به قولِ سپیده پورحنیفه یک نویسنده‌ی ایرانی برای شنیده‌شدن یا باید مرده باشه یا کلاً نباشه.

وقتی ویدئویی یا فیلمی یا سخنرانی‌ای از پازولینی می‌بینم، باید برای هضمش چندین هفته با کسی کلمه‌ای حرف‌ نزنم. تازه یادم بیاد من کی‌ام و ایشون کیه، تا شاید بتونم دیدگاه‌‌های شاهکارِ این مرد رو هضم کنم.

0:54 Well, there′s broken silence By thunder crashing in the dark, Crash in the dark. And this broken record Spin endless circles in the bar, Spin ′round in the bar. This world can hurt you. It cuts you deep and leaves a scar. Things fall apart but nothing breaks like a heart. Nothing breaks like a heart.

تمامِ وجودم از سرما می‌لرزد، مثل وقت‌هایی که در دی به مدرسه می‌روم. ساعت پنج صبح بیدار می‌شوم و صورتم را می‌شویم و فک‌هایم به هم می‌خورد، سریعا کنارِ بخاریِ قدیمی می‌روم و می‌نشینم. دوباره وقتی بلند شوم برای لباس پوشیدن، تک‌تکِ سلول‌های بدنم یخ می‌بندند. به خاطرِ آن روزها؛ حالا حتی، هرروز، هرگاه بیدار می‌شوم، تمامِ وجودم از سرما می‌لرزد.

به این فکر می‌کنم که او چند شب مثلِ امشبِ من داشته است؟ او چند شب با چوب‌کبریت پلک‌هایش را باز نگه داشته و کنارِ من نشسته تا آرام بخوابم؟ چند شب سرِ پا ایستاده و این گازِ جرم‌گرفته را سابیده‌ست؟ او چند شب پتو را گاز گرفته‌ست تا ما صدای درد کشیدنش را نشنویم؟ چند شب؟

فکر می‌کنم سووشون را تماشا کردن جنایت است. نباید گذاشت زحماتِ خانمِ دانشور در چنین سریالی هدر برود. کتابش را بخوانید و کیفِ دنیا را کنید؛ حالا باز هم خوددانید.

چرت و پرت می‌نویسم و این رو گوش میدم.

از طبقه‌ی پایین صدای خنده می‌آید. ابتدا فکر کردم نمونه‌ای از شوخی‌های جن و اِنس است؛ اما باید بگویم همسایه‌ی پایینی چندوقتی‌ست تلویزیونش را آورده به اتاق و با صدای بسیار بلندی فیلم ترکیه‌ای می‌بیند. احتمالاً یکی از همان سکانس‌هایی‌ست که ما هم در دورانِ جاهلیت از آن‌ها لذت می‌بردیم. قهقهه‌ای بلند می‌زند و مرا از رشته‌ی افکارِ فیلم‌های ترکیه‌ای بیرون می‌آورد، سرگیجه هنوز هست. نمی‌توانم بخوابم. صدای همسایه‌ی پایینی می‌آید که می‌گوید: دیدی گفتم تهش عاشقِ هم میشن؟ بله‌. دیدم خانم‌. هر شب وقتی به تخت می‌آیم تمامِ دیالوگ‌های آن‌ها را می‌شنوم؛ از شما هم بهتر در جریانِ داستانِ سریال هستم. داد می‌زند: آخی، هم‌دیگه رو بغل کردن. بله خانمِ همسایه؛ من هم آخی می‌گویم، حالا شب شما بخیر. سرم گیج می‌رود. دوباره حس می‌کنم زمین بالای سرم است و آسمان زیرِ سرم. دوباره تخت کج می‌شود. دوباره پرت می‌شوم در آشپزخانه‌شان و این‌بار می‌گویم: میشه بزنید کانالِ بعدی؟

Drenched in timeless classic.
Drenched in timeless classic.

برای یکشنبه که مامان میاد.