چیزی به ذهنم نمیرسه
Open in Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
264
Subscribers
+224 hours
+37 days
+630 days
Posts Archive
طولانی شد؟ بله. چون اصولاً زیاد به فیلمها اهمیت میدهم. اگر شما هم دوست دارید یا فکر میکنید دوست خواهید داشت، بخوانید. دستتان درد نکند.
اما بگذارید بررسی کنیم که تا کنون از دیوید فینچر چه دیدهایم. خب، این آقای عزیز کارگردانِ موردِ علاقهی من هستند. زورِ خودم را زدهام و حتی ساختههای زیرخاکیاش را هم دیدهام. مصاحبههایش را جارو کردهام. خودم را برای پیدا کردنِ دستخطهایش به در و دیوار زدهام "اینیکی اغراق بود." اما اگر سراغِ ساختههای پرهیاهویش برویم، میرسیم به چند اثرِ بسیار بزرگ. اثری مثلِ zodiac که فیالواقع خیرهکننده است و آنقدر پرطرفدار شد که صداوسیما تابهحال هزار و هشتصد بار پخشش کرده است. اثری مثلِ The Curious Case of Benjamin Button که هنوز هم همهجا از دیالوگها و فیلمنامهاش حرف میزنند. اثری مثلِ Gone Girl یا The Girl with the Dragon Tattoo که عملاً نشان دادند فینچر خدای کارگردانیِ اینجور داستانهاست. یا Panic Room یا The Game "که موردِ علاقهام است." یا بهترین مثال، Fight Club که میدانیم مثلِ آن کم خواهد آمد، فیلمی بود که ابتدا همه بدش را گفتند و بعد همه عاشقش شدند. خلاصه، کارنامهی این شخص درخشانتر از درخشان است. اما کدامیک از فیلمهایش ما را یادِ اثری از تارانتینو میاندازد؟ دو سبکِ کاملاً جُدا. هردو با برد پیت کار کردهاند. هر دو سراغ موضوعاتِ مختلفی رفتهاند. اما اولاً که من فکر میکنم هزاران کاراکتر از دنیای تارانتینو وجود داشتهاند که اسپینآفهایشان درخشانتر شود و دوماً فکر میکنم این ترکیب، هیجانانگیز است اما ما را ناامید خواهد کرد. تارانتینو عادت دارد قصه را خونین جلو ببرد. عادت دارد یکجایی، یک سروصدایی اتفاق بیفتد، این نوعِ نوشتارش است. اما فینچر، اصولاً سکوت را بیشتر دوست دارد. او سروصدا نمیکند. با آرامشِ تمام میآید و آمپولِ آدرنالین را تزریق میکند داخلِ رگهایت. این کاری نیست که تارانتینو کند. دلیلِ بعدیام این است که با توجه به سابقهها که از آنها مفصل حرف زدم، تارانتینو یک فیلمِ خوب میسازد، داستانش را میگوید و تمام. بعد از فیلم تو را با زیباییهایی که دیدی تنها میگذارد که بروی و یکعالم بهشان فکر کنی. فینچر چطور؟ او فیلم را روایت میکند و بعد در اکثرِ مواقع ناگهان میآید و درِ گوشت جملهای میگوید که بفهمی هر چه تا الان دیدی، هیچ بود. داستان کلاً چیزِ دیگریست. و بعد از تیتراژ تو را با آن شوکِ پایانی تنها میگذارد. اگر هم اینکار را نکند، آنقدر در فیلم محتوا به ذهنِ تو وارد میکند که تو خودت برای خودت ولمعطل بمانی. این ترکیب بیشک یک بمب خواهد بود اما من از آن توقعِ ماندگاری ندارم. مسئلهام همین است. گفتهاند فیلم فقط در سینماهای IMax به نمایش گذاشته میشود و بعد در دسترسِ عموم قرار میگیرد. من هم دوست دارم ببینم نتیجهاش چیست؟ قطعا. اما دوست دارم فینچر و تارانتینو را جُدا جُدا ببینم و تماشا کنم و حالش را ببرم.
عکسِ بالا ربط چندانی به متنِ پایین ندارد. عکسی از سه ستارهی بزرگِ هالیوود، لئوناردو دیکاپریو، کوئنتین تارانتینو و رابرت دنیرو است که دوستش دارم پس اینجا نیز قرارش میدهم.
اما متن: یک پیشبینیِ نامعقول دارم، ولی خب دارم و کاریش نمیتوانم بکنم. پس میآیم و اینجا میگویم. فکر میکنم The Further Mis-Adventures of Cliff Booth بدترینِ فیلمِ دیوید فینچر باشد. حتی اگر خیلی هم خوب از کار دربیاید، فکر میکنم در بینِ کارهای فینچر و در لولِ خودش از همه ضعیفتر باشد. قبل از هرچیز، اگر نمیدانید دربارهی چه چیزی حرف میزنم ابتدا باید عرض کنم آقای کوئنتین تارانتینو که کارگردانِ بسیار بزرگیاند و توسطِ مجلهی Total film دوازدهمین کارگردانِ بزرگِ تمامِ دوران نامیده شدهاند "حرفِ زیاد اشتباهی هم نیست" در سالِ 2019 فیلمی ساختند بهنامِ once upon a time in hollywood. اگر شما زیاد فیلم ببینید، حتی اگر آدمِ خوبی باشید و این را به زبان نیاورید که ریا نشود، پس از دیدنِ این فیلم از خودتان پرسیدید آیا واقعاً کارگردانش تارانتینو بود؟ "شاید هم مثلِ خیلیها خوشتان آمده باشد که کاری با آن نداریم." باورش کمی سخت است. زیرا شما از تارانتینو آثاری جاودانه مثلِ Pulp Fiction را دیدهاید، شما از تارانتینو اثری عجیب و وصفنکردنی مثلِ Inglourious Basterds را دیدهاید "کاری به مسائلِ تاریخیاش نداریم، عجب فیلمی بود!"، شما از تارانتینو Django Unchained را دیدهاید "فیلمی که هرکسی را دوباره عاشقِ وسترن میکند." شما آثارِ این کارگردان را میشناسید و حالا میبینید فیلمی جدید منتشر کرده که دوباره دنیا را ترکانده است. فیلمی که آلپاچینو و دیکاپریو و برد پیت و مارگو رابی در آن بازی کردهاند. فیلمی که ستارگانی از فیلمهای امروز مثلِ آستین باتلر، سیدنی سویینی و... را به سینما معرفی کرد. و شما عادت دارید که تارانتینو را اصولاً کسی در دیدنِ سرسری نپسندد. اما این فیلم را عوام دوست دارند. آنهایی که از این کارگردان و آثارش کم دیدهاند، این اثر را دوست دارند. چرا؟ چون بازیگرِ خوب کم ندارد. فیلمنامهی خوب چطور؟ "میخواهم بگویم نه، اما من منتقد نیستم و اگر بودم هم منتقدِ تارانتینو نبودم." خلاصه، در این فیلمِ روزی روزگاری در هالیوود، برد پیت نقشِ آقایی جالب را بازی میکند که کاری با نقش و اثرش در داستان نداریم. از آنجایی که این آقای بهشدت متشخص نقطهی عطفی در داستان هستند، تارانتینو تصمیم به ساختِ اسپینآفی از این شخصیت گرفته است و کارگردانیاش هم دستِ دیوید فینچر است!! موضوع جذاب است، توقعِ شما را از فیلم بالا میبرد و برد پیت هم پتانسیلش را دارد.
صدای شاعر، امضاییست زیرِ شعرهایش. مانندِ دستخطِ یک نویسنده. صدای اخوان مثلِ شعرهایش، لطیف است. آنقدر لطیف که تو نمیفهمی چطور این حجم از غم را در خود جای میدهد.
در تمامِ این سالهای زندگیام، لحظهای نبوده که شروع به درس خواندن کنم و در آن لحظه از زندگی سیر نشوم. رخ دادنش حتمیست. هربار اتفاق میافتد و من مجبورم فردا دوباره تکرارش کنم. خما بروتِ فیلسوف میگفت وقتی از چیزی گریزی نیست، باید به آن تن داد. بله، احتمالاً همینطور است. کتابِ تو افتاده گوشهی دیوار و منتظر است تا لحظهای بروی و بازش کنی، تا با خطکشی چوبی بکوبت روی سرت و یادآوری کند که هیچچیزی بلد نیستی، رتبهی کنکورت با تعدادِ شرکتکنندگان یکسان خواهد بود و در زندگیات چیزی برای ارائه نداری. خطکشش را میکوبد به دیوار و تهدید میکند. باید به آن تن داد.
اگر گاهی چنین خسته میشویم که تکیه دهیم به دیوار و سرِمان را در دستمان بگیریم، اگر گاهی چنان نمیدانیم چه مرگمان است که تصمیم میگیریم برویم و موهایمان را به کوتاهترین شکلِ ممکن در بیاوریم، اگر گاهی نمیدانیم چهکار کنیم، پس چرا وقتی میپرسند برای آینده چه برنامهای داری و چه در سرت هست، لحظاتی به پرسششان فکر میکنیم؟ چیست این شاهرگِ آبیِ زیرپوستی که گاهی میتپد و شورِ زندگی را در بدن پخش میکند؟ چیست این تپش؟ چیست که گاهی با چند نتِ پیانو و گاهی با بردِ تیمِ موردعلاقهات در فوتبال فعال میشود؟ چیست که گاهی با دراز کردنِ پاهایمان و لولیدن در رختِخوابِ خنک فعال میشود؟ چیست که میآید و انقدر تازه و باطراوت زندگی را در وجودت پخش میکند؟ آن احساسی که باعث میشود دربارهی فاجعهای بهنامِ خودکشی جوک بسازیم و بعد، هرهر به آن بخندیم، چیست؟ چیست آنکه باعث میشود پس از این شوخیهای الکی، وقتی بوی چمن میآید یادِ سیزدهبدر بیفتیم؟ بوی قورمهسبزیِ جاافتاده، بوی روغنریزیِ جوجهکباب روی منقل، بوی خاکِ تازه نم خورده، بوی نان، بوی برنج، بوی یک عطرِ گران که باعث میشود از صد فرسخی تشخیص دهیم آقایی که این را زده یک پولدار است، و هر بوی دیگری که ما را به نفسِ عمیق کشیدن وا میدارد، چیست آن احساس که باعث میشود پس از آن نفسِ عمیق لبخند بزنیم؟ چیست آنکه آدمی را که به لولای در تکیه داده، بلند میکند و کتابی میدهد دستش و با اولین ورق، جملهای خوب میآورد جلوی چشمش و آن آدم میگوید: عجب چیزی بود! چیست این آدم؟
شاید بتوان پاسخِ همهی این سوالات را با کمی فلسفه و ژنتیک و روانشناسی خواندن فهمید، اما من ترجیح میدهم از این احساسهای لحظهای بنویسم و اجازه دهم چنین سوالاتی بیجواب باقی بمانند.
زنگِ خانهی امرنس را زدم و تقریباً بدونِ معطلی آمد بیرون. پرسید: "حالِ ارباب بد شده؟" گفتم: "نه، حالش خوب است. میخواهم بیایم داخل." از گوشهی درِ حیاط راه داد بروم داخل و بعد در را پشتِ سرم بست. از آپارتمانش بیرون آمده بود ولی حتی در این ساعتِ شب، فراموش نکرده بود درِ خانهاش را ببندد. ویولا جلوی ورودیِ در قوز کرد و از لای گچبریِ اطرافِ آن، از پیِ گربه بو کشید. میخواستم حرفی محبتآمیز و آشتیجویانه بزنم، مثلاً بگویم من اصلاً نمیدانستم داستان چی بوده یا قبلاً چه اتفاقی بین خودش و مهمانش افتاده بوده است، ولی صادقانه ناراحت بودم از اینکه وقتی در آن بعدازظهر آنجور غمگین بود نتوانسته بودم بیشتر با او همدلی کنم؛ و بهرغم اینکه نمیدانستم چه چیز اینقدر اذیتش کرده، درکش کنم. اما چیزی به ذهنم نرسید. من فقط روی کاغذ میدانم چه بگویم. توی زندگیِ واقعی برای پیدا کردنِ جملهی مناسب مشکل دارم. دستآخر گفتم: "گرسنهام، چیزی برای خوردن مانده؟"
لبخندی که به جای هر توضیحِ منطقی روی صورتش نقش بست، مثلِ خورشیدی بود که از میانِ ابرهای خاکستری بتابد. اولین بار بود که به ذهنم میرسید او چقدر کم لبخند میزند. قبل از هرچیز یکمرتبه رفت دستشویی و دستهایش را که میشست من صدای شلپشلپ آب را میشنیدم. هیچوقت بیاینکه دستهایش را بشوید به غذا دست نمیزد، بعد یکدفعه درِ انباری را باز کرد. ویولا داشت دنبالش راه میافتاد که قلادهاش را گرفتم و پیرزن هم خودش به او دستور داد که همانجا که هست بایستد و ویولا دوباره نشست. با رومیزیای نقشدار و بشقاب و کارد و چنگال برگشت و از تکهگوشتِ باقیمانده از سینیِ مهمانش خبری نبود، بلکه این اساساً گوشتی دیگر بود که از قبل توی ادویههایی تند خوابانده بود. فوقالعاده لذیذ بود. با اشتهای زیاد میلمباندم و استخوانها هم به ویولا میرسید. به من شراب هم تعارف کرد، نه با بستهبندیِ تجاری بلکه توی قرابه و از آن هم خوردم. خیلی اهلِ الکل نیستم ولی آن شبِ خاص باید هرچیزی را که بهم پیشنهاد میشد میخوردم، درغیراینصورت سرزدنم به او بیهوده میبود. نمیدانستم که من جای کی پای آن میز نشستهام، اما احساس میکردم که جانشینِ کسِ دیگری شدهام، جانشینِ مهمانی که دستآخر آفتابی نشده بود، شخصی که امرنس بهخاطرش آنقدر خودش را توی دردسر انداخته بود. تمامِ تلاشم را کردم تا غریبهای را که ازش هیچ نمیدانستم به خوبی مجسم کنم. با هم گوشهای ویولا را نوازش کردیم و با پنجههایش بازی کردیم و آمادهی برگشتن که شدم امرنس تا خانه همراهیام کرد. فقط دربارهی سگه حرف زدیم، طوری که انگار مهمترین چیز او بود، رفتارش، هیکلِ خوشتراشش، تیزفهمیاش. به آپارتمانِ ما که رسیدیم، امرنس بند قلاده را به من داد و وقتی داخلِ محوطه میشدم منتظر ایستاد، بعد با صدای آهسته در آن شبِ ویرژیلی با تمامِ ویژگیهای رئال و سوررئالش، با تلفظِ دقیق و واضح، طوری که انگار داشت با من عهدی میبست، پشتسرم زمزمه کرد که این کارم را هیچوقت فراموش نمیکند.
_در؛ اثرِ ماگدا سابو.
به ترجمهی نصراله مرادیانی؛ نشرِ بیدگل.
تکههایی از 'در' را انتخاب میکنم و اینجا میگذارم که اهمیتی نمیدهم در آنها اتفاقِ خاصی بیفتد یا نه. حال و هوای جالبی دارند. آدم وقتی تصورشان میکند، کیف میکند. و یکی از آنها که همین الان به صفحهشان رسیدم " و باید صبر کنید تایپش کنم" تکهکتابِ پایین است:
موسیقیای دراماتیک در گوشهای من میچرخد. خانمی با لهجهای خوب به انگلیسی میگوید: منم. امروز به تو فکر میکردم، حالت خوبه؟ آن موسیقیِ یک دقیقهایِ بیسروته را مدام گوش میدهم. همه خواباند و من بیدار. به تابلوی رستورانها نگاه میکنم، به لژِ کفشِ کودکِ کناریام نگاه میکنم، به پوستِ مادرم نگاه میکنم، به آینهی راننده نگاه میکنم و میبینم که گاهی چشمانش را خواب در بر میگیرد، و نگاه میکنم؛ به خیلی چیزهای دیگر. صدای خانم دوباره پلی میشود: منم. امروز به تو فکر میکردم، حالت خوبه؟ نمیدانم چه پاسخی به خانم بدهم. نمیدانم چه خواهد شد، مثلِ همیشه. فکر میکنم به اینکه آیا بهتر است خودم را به بیعاری بزنم؟ نمیتوانم فکر نکنم. فکر میکنم به اینکه دوباره برگشتهام به حالتِ ماتمگرفتهام، در حالیکه به هنگامِ ظهر وقتی خورشید بر سرمان گسترده بود و باد موهای تنمان را سیخ میکرد و من دستم را گذاشته بودم در دریاچه و آب از پوستم گذر میکرد، فکر میکردم تمامِ دنیا مالِ من است. حالا اما در اتوبوسی که صندلیاش جلو نمیآید نشستهام و منتظرم به خانه برسم و بخوابم و سپس روزِ ملالآورِ بعدیام را شروع کنم و بعد بخوابم و سپس روزِ ملالآورِ بعدیام را شروع کنم و بعد.. خانم میگوید: منم. امروز به تو فکر میکردم، حالت خوبه؟ خوبم خانم، ممنونم.
یکی قطره باران زِ ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست، من کیستم؟
گر او هست حقّا که من نیستم
چو خود را به چشمِ حقارت بدید
صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش به جایی رسانید کار
که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت کاو پست شد
درِ نیستی کوفت تا هست شد
تواضع کند هوشمندِ گزین
نهد شاخِ پر میوه سر بر زمین
_جنابِ سعدی؛ بوستان.
بابِ چهارم: در تواضع، بخش دوم.
اگر میتوانستم تنها یک فیلم را برای خودم نگه دارم، اگر میتوانستم یک فیلم را به تمامِ مردم پیشنهاد کنم، اگر میتوانستم فقط یک فیلم را در میانِ این همه اثر تا ابد و بهطورِ مداوم تماشا کنم، قطعاً این فیلم را انتخاب میکردم.
در کانالِ میا میچرخیدم. ویدیویی دیدم که در آن میگفت در حالِ خواندنِ در است و شخصیتی در آن، رفتاری بسیار آشنا برایش دارد و یادِ یکی از عزیزانش میافتد. وسطِ این حرفها گریهاش گرفت زیرا کتاب اثرِ احساسیِ زیادی رویش گذاشته بود. تصمیم گرفت در ویدیو گریه کند و خودش را بیهوده کنترل نکند، که کارِ خوبی هم کرد. قبلتر هم دیده بودم ویدیویی از دخترخانمی بسیار زیبا "آنقدر زیبا بود که تصمیم گرفتم قید کنم." که سمفونیِ مردگان را همان لحظه تمام کرده بود و مداوم اشک میریخت. من سمفونیِ مردگان را که خواندم، درگیرِ غمِ زیادی شدم. سنِ قابل قبولی هم برای مطالعهاش نداشتم. اما گریهای و فورانِ احساساتی رخ نداد. به پانتهآ میگفتم حالا که من هم دارم در را میخوانم، اصلاً بدم نمیآید اگر کاری کند گریه کنم. احساس میکنم که مدتِ زیادیست انباشتگی بیش از حدِ قابلِ تحمل شده. باید جرقهای رخ دهد. یادم هست قسمتی از پادکستِ اکنون را که مهمانش آقای عبدالمحمودِ رضوانی بود گوش میدادم. او از سعدی و منزوی میخواند و من لذت میبردم و اصلاً حواسم به چیزی نبود. کاملاً از دنیای اطرافم خارج شده بودم. ناگهان از او دربارهی پرویزِ مشکاتیان سوال کردند. گفت جملهای ندارد برای صحبت دربارهی او. بعد کمی بغض کرد و خواند:
چگونه مرگ بفرسایدت؟ مگر تو تنی؟
تو جانِ خالصی و تا همیشه جان تازهست.
یادم است این را که شنیدم، به آن قلهی انفجار رسیدم. پادکست را متوقف کردم و شاید نزدیک به سی دقیقه پیوسته گریه کردم. برای من گریه اینجور وقتها خوب است. از سرِ درد و خشم و شادی و هر کوفت و زهرمارِ دیگری نیست. از سرِ مغلوبِ احساسات شدن است. بله. گریه سرِ آن شعر گریهی خوبی بود. واقعا هم خوش گذشت. حالا که در را میخوانم، امیدوارم واقعا جایی آنقدر روی من اثر بگذارد که از آن گریهها کنم. از آن انفجارها. برای الان خیلی لازمشان دارم.
کریسمسروزی من و شوهرم به کلینیک رفتیم؛ باید داروهای یک نسخهی پزشکی را میگرفتیم و سرِ راهمان به خانه، در هوای تاریکروشنی که با بارشِ نمنمِ باران کمی تیرهتر هم شده بود، چشممان به تولهسگی افتاد که بین ردیفِ درختها تا گردن فرو رفته بود توی برف. این وضعیت مثلِ آن اعدامهایی بود که در فیلمهای جنگی با موضوعِ اردوگاهِ اسرای شرقِ دور اتفاق میافتاد. قربانی را تا گوشهایش توی شن فرو میکردند، طوری که شن تا دهانش بالا بیاید و فقط بتواند با دماغش ارتباط برقرار کند. او هم که نمیتوانست فریاد بزند، به هقهق متوسل میشد. سگه هم داشت دقیقاً همینطور هقهق میکرد. هرکه او را به این امید آنجا رها کرده بود که کسی نجاتش دهد یکپا روانشناس بود. کی بود که بتواند جانوری در کامِ مرگ را در شبِ تولدِ مسیح به حالِ خودش رها کند؟ این از همان موقعیتهایی بود که شوهرِ حیوانگریزِ من نمیتوانست در مقابلش مقاومت کند. البته مسلّم بود که نمیخواست غریبهای به اعضای خانواده اضافه شود، به ویژه یک سگ، که نهتنها به غذا بلکه به محبت هم احتیاج دارد؛ و با همهی این اوصاف، کمکم کرد از توی برفِ سرد و منجمد درش بیاورم. خیال نداشتیم پیشِ خودمان نگهش داریم، ولی فکر کردیم بالاخره کسی پیدا میشود که سرپناهش دهد. معلوم بود که حیوانِ زبانبسته هیچ ویژگیای ندارد جز اینکه برایمان دردسر بتراشد. ولی نمیشد آنجا به حالِ خود رهایش کنیم؛ تا صبح دوام نمیآورد. به نظر نمیرسید به معاینهی دامپزشک نیاز داشته باشد. وقتی سگِ کوچولو را لای بالاپوشم گذاشتم و دکمههای بالاپوش را بستم، شوهرم گفت: "این هم هدیهی عجیب و غریبِ تو." با صورتِ وحشتزدهی سیاهش از زیرِ یقهی خزِ بالاپوشم هاج و واج به بیرون نگاه میکرد و درحالیکه راه میرفتیم از بینیاش نفس میکشید و زیرِ بالاپوش مدام چکههای برفِ آبشده و راهگرفته از پاها و شکمش را احساس میکردم. "خیلی کم پیش میآید که آدم را با هدیهی کریسمس شگفتزده کنند."
_در؛ اثرِ ماگدا سابو.
به ترجمهی نصراله مرادیانی؛ نشرِ بیدگل.
