چیزی به ذهنم نمیرسه
Open in Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
266
Subscribers
+224 hours
+57 days
+1030 days
Posts Archive
قسمت پایانیِ فصل چهارمِ دکستر را تماشا کردم. این سریال گویی جداً پاچهی مرا گرفتهاست و اجازهی جدایی نمیدهد؛ و طوری در این قسمت مغز مرا نابود کرد که فهمیدم بیش از پیش نمیتوان به نویسندهها اعتماد کرد.
جماعت، من دیگه حوصله ندارم.
به خوب امید و از بد گله ندارم
گرچه از دیگرون فاصله ندارم؛
کاری با کارِ این قافله ندارم.
همین الان آمدم پایین. بغلش کردم. بدنش بیش از حد داغ بود و پتویی هم روی پاهایش بود. گفت تب دارم؟ گفتم داری. دستهایش را گذاشته بود روی شانههایم. نگاه کردم. گوشتِ بازویش به پوست آویز شده است و پوستِ بازویش به گوشت. مچهایش نحیفترین شدهاند؛ نحیفترین. بغلش که کردم دیگر بوی خودش را احساس نکردم. بوی شیرِخشک میداد. بوی پیرزنها را. بوی بچهها را. مگر پیرزنها با بچهها چه فرقی دارند؟ هیچ.
چقدر میترسم او بمیرد. چقدر میترسم.
ضبطِ صوت برای خودش آهنگی از فرهاد میخواند: گرم و زنده، بر شنهای تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت. ادامه میدهد: تا قاصدِ میلیونها لبخند گردم، تابستان مرا در بر خواهد گرفت و دریا دلش را خواهد گشود. سیگارم را روی دستهی مبل خاموش میکنم. خودم را هم خاموش میکنم. موسیقی دوباره شروع میکند: زمان در من خواهد مُرد و من بر زمان خواهم خُفت. به ساعتم نگاه میکنم. چقدر مانده؟ دقیقاً یکساعتوپنجاهوششدقیقه. کتابِ کلیدر کنارم است از دولتآبادی. به جلد سوم و صفحهی صدوبیستوهشت رسیده بودم. کتاب را باز کردم و بلند خواندم: از آدمی چه خواهد ماند؟ میدانستم. میدانستم این کتاب هیچوقت تمام نخواهد شد و نه به پایانِ این جلد خواهم رسید، نه به پایانِ آن هفت جلدِ دیگر. نگاهم به لیوانِ روی میز میافتد که چای بر دیوارهاش رسوب کرده است. برمیدارمش و راه میافتم سمتِ ظرفشویی. اسکاچ را به دست میگیرم. اما چرا؟ چرا جایِ آن یک لیوانِ جدید بر ندارم؟ گذاشتم اینهمه لیوان در کابینت خاک بخورند که چه بشود؟ ناگهان انگار نیروئی اعجابانگیز در دستم رسوخ میکند و لیوان را پرت میکنم سمتِ دیوار؛ اهمیتی هم ندارد.
چای میگذارم. چایِ سیب و دارچین. پدر همیشه میگفت: چای باید به رنگِ طلا باشد. یادت بخیر پیرمرد؛ آرام برو که من هم برسم. دیدار نزدیک است. به ساعتم نگاه میکنم. چقدر مانده؟ یکساعتوبیستدقیقه. به سمتِ ضبط صوت میروم و کلیدش را فشار میدهم؛ آنقدر مکرر تا برسم به سمفونیِ شمارهی چهل از موتزارت. همین است.
آدم میمیرد. با تلاشهای آدمی دیگر برای زنده ماندن. موسیقی اما تلاش میکند زنده کند و حیات ببخشد. حتی موهای دستانم هم سیخ شدهاند. حتی موهای دستانم هم زنده شدهاند. به سمتِ تکههای شکستهی لیوان میروم و بزرگترین تکه را برمیدارم. چایِ سیب و دارچین را در آن میریزم و تکهی شکسته را سمتِ دهانم میبرم. تکهی لیوان را پایین که میآورم، لبهاش سرخ است. فیالواقع چایِ خوشطعمیست؛ و خونِ خوشرنگی. نگران نیستم. قرار نیست وقتی گوجه میخورم خاصیتِ اسیدیاش بریدگیِ لبم را بسوزاند. قرار نیست دیگر چیزی بخورم. نگران نیستم. بلند میشوم و دوباره مینشینم روی مبل. چقدر مانده؟ چهلدقیقه. نگران نیستم. نگاهم به دیوار میافتد که روی آن سالها پیش دیالوگی از طعمگیلاسِ کیارستمی نصب کرده بودم. کاش میشد دوباره آن را تماشا کرد. من نگران نیستم.
به ساعتم نگاه میکنم. چقدر مانده؟ بیستوچهاردقیقه. دوباره کتابِ دولتآبادی را برمیدارم. دستی به جلدش میکشم. مادرم سالها پیش هدیهاش داده بود و من هیچگاه نتوانستهبودم درستوحسابی بخوانمش. چقدر مانده؟ هشتدقیقه. صفحهی صدوبیستوهشت را باز میکنم. میگوید: از آدمی چه خواهد ماند؟ میبندم. کتاب را میبندم. کتابِ چشمانم را. و ضبطِ صوت میخواند: گرم و زنده، بر شنهای تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت. تا قاصدِ میلیونها لبخند گردم، تابستان مرا در بر خواهد گرفت و دریا دلش را خواهد گشود. زمان در من خواهد مُرد و من بر زمان خواهم خُفت.
به کجا مشت بزنم؟ به فرمونِ ماشینِ آقای اسنپی؟ به دیوارِ مطبِ دکتر روانبخش؟ به کلمههایی که از دهانت خارج میشوند؟ چگونه اثرِ این روانِ ورمکرده تخلیه خواهد شد؟ وقتی که ما در بحثهای جدیدمان طبقاتِ شاهکاری از بیاحترامی به یکدیگر را طی میکنیم؛ این حجم از عصبانیت را من چگونه از بین ببرم؟
ببخش مرا خانم. اما من کنار نمیآیم با شاعرانی که برای غزه شعر میگویند و فیلمسازانی که مستند از کودکانِ نحیفِ عرب میسازند بااینکه همسایهی کناریشان با کودکانش شبها روی زیلوی پلاستیکی میخوابد. من کنار نمیآیم با پیرمردی که تمام حاصلعمرش را در پویشِ ایرانِهمدل به پای عراق و فلسطین و یمن میریزد بااینکه در محلهاش زنها برای لقمهای نان تنفروشی میکنند. من کنار نمیآیم خانم.
شبی که او آمد، روز بود. من لبهی جدول نشسته بودم. کاغذی کاهی به من داد که روی آن از مزایای شیرکاکائو نوشته بود. گفت جوابش رو برمیگردونی؟ گفتم خوب نمینویسم. خندید و مرا بغل کرد. بعد هم رفت. روزی که او رفت، شب بود.
0:57
مهم اینه که من، منم؛
با همه خوبی و بدیم.
مهم این بود که ما به هم
قولهای زیادی دادیم.
من روزی به این دیوار تصویرِ گلشیری را میکوبم. تصویرِ باکری را. دستخطِ استاد اوستا را. تصویرِ دیلوئیس را. نامهای که تو نوشتی را. شعرِ مولانا را. امضای فرهاد را. نگارگریهای لیلی و مجنون را و هزاران چیزِ دیگر را. من روزی تمامِ هویتم را به این دیوار میکوبم و میروم.
اینجا نوشته بودم، دوباره مینویسم.
حالا که نمیدانم روزی از این روزها گذرت به این طرفها خواهد افتاد یا نه، و حالا که هزارانبار همهچیز را به طرزی مفتضح خراب کردهام، آیا چارهی دیگری هم جز انتظار دارم؟
من بیدارم. با اینکه صدای دستزدنای نمیآید، ساختمانِ بغلی را نمیکوبند و به رختهای دلم چنگ نمیزنند. من بیدارم. با اینکه صدای خروپفِ شما اتاقم را پر کرده است، با اینکه برایم دیازپام در آب حل میکنید و با اینکه دلم برای خوابِ شیرین پر میزند. من بیدارم؛ چون نمیخواهم خوابِ آدمهای فکرم را ببینم.
حقیقتاً فکر میکنم که باید اعتراف کنم نگاههای او برای آرام شدنِ تمامِ روانپریشیها کافیست.
