en
Feedback
⋆ 𝐍𝐨𝐯𝐚

⋆ 𝐍𝐨𝐯𝐚

Open in Telegram

Wellcome 🌿 @Nova55ewbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
297
Subscribers
-324 hours
+17 days
-6530 days
Posts Archive
photo content
+1

Golden brown x Love Story (Orchestral Arrangement).m4a2.07 MB

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درددهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمرند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی بکنند . صادق هدایت

+1

Cheshme Man Dariush.mp34.58 MB

پیرمردی سال‌ها هر شب از خروپف آرامِ همسرش گلایه داشت؛ و پیرزن، با لبخندی کمرنگ، هیچ‌گاه نمی‌پذیرفت. شبی، مرد در سکوت خانه آن آوای نیمه‌جانِ خواب را ضبط کرد تا صبح برایش حقیقت را بازگو کند. اما صبح که نورش به اتاق رسید، پیرزن دیگر چشم نگشود… و از آن پس، همان خروپفِ ثبت‌شده شد لالایی هر شبِ مرد؛ آوایی که روزی مایه شکایت بود و حالا تنها نشانه‌ی نفس‌های رفته‌ای بود که هنوز در گوش دلتنگی‌اش زنده می‌مانْد.

Gole Bee Goldoon Googoosh.mp34.10 MB

photo content
+1

youtube video #PP1lxO4-Fhg None.mp32.58 MB

Ay, de mí, llorona Llorona de azul celeste Ay, de mí, llorona Llorona de azul celeste🌾

A Little Death The Neighbourhood.mp33.24 MB

در این مدت زندگی من گونه ای سپری شده است که می توانم سال ها بدون آنکه هیچ اتفاقی غم انگیزی رخ بدهد، غم انگیز بمانم..

8c8066dd_9795_4834_a95c_a1f9234b2bbf_video_to_mp3_full_converte.mp32.88 MB

در برکه، اشک‌ها آرام فرو می‌چکند؛ قطره‌ها، همچون ستارگانی خاموش، راه خویش را تا اتاقم می‌یابند. فردا نیز شاید ببارند، بی‌آن‌که رحمی بر دل فروریخته داشته باشند. کودکی درونم، با هیجانی ستاره‌گون شرم‌زده، زیر خاک سکوت دفن می‌شود؛ و صدای اعدامش، در رویاهایم تکرار می‌گردد. شهر، آرام و پیوسته، در اشک غوطه‌ور می‌شود. اما در ژرفای این غرقاب، هنوز نوری هست؛ نوری که نامش تویی، ستاره‌ای سپید، که حتی در میان ویرانه‌ی دل، آسمان را یادآور می‌شود. nova

photo content
+1

Golden Brown The Stranglers.mp33.19 MB

چه تلخ است، دوست داشتن کسی که نگاهش جاده‌ای‌ست بی‌برگشت، و آغوشش سرزمین ممنوعه‌ای برای قلبت… دوستش داشتم، نه برای آن‌که مال من بود، برای آن‌که وقتی نبود، جهانم چیزی کم داشت، چیزی شبیه نفس، شبیه نور، شبیه خودِ زندگی. با او لبخند زدم، حتی وقتی دلش جای دیگری بود. با او رؤیا بافتم، هرچند می‌دانستم هیچ‌کس نمی‌ماند در خانه‌ای که سقف ندارد. او رفت، نه با بدرود، بلکه با سکوت، سکوتی که صدایش از هزار فریاد بلندتر بود. و من ماندم، با واژه‌هایی که هیچ‌وقت به او نرسید، با دلی که هنوز، گاهی با شنیدن نامش بی‌اختیار می‌تپد… عشقِ نافرجام همین است: بودن در نبودن، دوست داشتن بی‌دلیل، و نوشتن برای کسی که دیگر نمی‌خواند… nova

+1