en
Feedback
مخرب

مخرب

Open in Telegram

نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
295
Subscribers
+824 hours
+347 days
+5630 days
Posts Archive
باید ادامه اش بدم نه؟

پدرم در خطر اعدام بود، پدرم قرار بود بر سر جاه طلبی و پول نان بمیرد، موهایش را از ته چیدن و برای اعتراض به اعدام دست به اعتصاب زد ، نحیف شده بود البته می گفت، به ما اجازه ملاقات نمیدادن، فکر میکردن تهش هست اورا آنقدر کتک می‌زدند و می گفت نُه ماه مطلق من خورشید را در پس تاریکی نمی‌دیدم. می گفتند نباید به زبان مادری سخن بگویی می گفتند مثل برادرهایت به سینه قبرستان می فرستیمت، می گفتند یک سال است دنبال تو می گشتیم، جوری رفتار می کردن انگار بر سر ادم ربایی و آدم کشی اورا گرفته اند ، نه برای نان ، نه برای آزادی .

Repost from N/a
نوشتن حوصله می‌خواهد عزیزِ دل٬ ندارمش

زندگی را از چنگالم دزدیدید

ممنون

در آینده میبینمش

Repost from زیان
https://t.me/destructive_kj شداد ـ Love Streams 1984

Repost from Human scum
دوستان مثل اینکه ایرانسل و همراه اول برای همه رومینگ فعال کردن؛ برای همون بسته‌هاتون زود تموم میشه. برای غیر فعال کردنش: ایرانسل *1111*2# همراه اول : *10*29# رایتل : *200*6# تا جایی که می‌تونید نشر بدید.

Repost from زیان
این پیام رو فوروارد کنید، فیلمی که فکر می‌کنم باید ببینید رو بهتون معرفی کنم. 💘

Repost from مهیج
به رغم بی‌میلی و نداشتن رغبت، دست به سمت اعداد ریاضی بردم. آن‌ها یکدیگر را کشف می‌کردند اما من در تار و پود اعداد هیچ‌چیز جز خیالی ملال‌آور نمی‌بافتم. دراز کشیده‌ام به سقف خیره می‌شوم و پارس کردن سگان را از همین نزدیکی‌ها می‌شنوم و به همه‌چیز لعنت می‌فرستم. زیر لب نجوا می‌کنم «کاش همه‌چیز خفه و خاموش شود» به موسیقی گوش می‌دهم و به کتابی که در حال حاضر مشغول آن هستم فکر می‌کنم. افکارم آهسته راه می‌روند. پدر دیگر به من نمی‌گوید "کافی‌ست، بخواب" از آن چشمان ناامیدی پیداست. گویا خیلی چیزها را رها کرده‌ام. گویا عطر زندگی رو به خاموشی می‌رود. گویا گوزن‌ها روی طناب جمجمه‌ام راه می‌روند. دوباره فکر می‌کنم. از خدشه‌دار شدن تصویرشان در عموم هراس دارند. و من بی‌آنکه بیمی داشته باشم تنم را برای آنان خراش می‌دهم. چه حماقت سفیهانه‌ای. تفاوت میان من و تو، تنها همین تفاوت است. چشمت را باز کن. شاید دریافتی بر روی کف‌پوش‌های پیاده‌رو نیستی و پا گذاشتی در خط میان کف‌پوش‌های پیاده‌رو. هرچند مردمان درون من خود را به صلیب کشیده‌اند و تنها یک چیز آشکار است؛ کرم‌هایی که بر روی جسد آنان می‌لولند. کلمات از دستم فرار می‌کنند. می‌دانی کلمه به من چه می‌گوید ؟ نمی‌دانی، طبیعی‌ست. تا وقتی چیزی را نرقصانم، چیزی هم برای دیدن نیست. برای شنیدن، چشمانت را تیز کن. می‌گویند دست بردار از برهنه کردن افکارت. دیگر آنان فرار نمی‌کنند. من فرار می‌کنم.

تشکر از شما کاموی عزیز

چرا لهستان؟

Repost from N/a
لهستان. @destructive_kj

Repost from N/a
درود. این پیام رو فوروارد کنید تا بگم روحتون متعلق به کدوم شهر یا کشوره.

فکر می کردم تنها منم که آنقدر جدی گرفتم

Repost from N/a
بنظرم این چنلا رو زیادی برا خودمون بزرگ کردیم جوری که تبدیل به وسواس شدن برامون..

همراه کتاب تمام شدم

Repost from خاکستری.
دوست دارم چشمامو دربیارم

فلج

از اخوان ثالث بود؟