Eunoia | Sara Akbari
Open in Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
619
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-2530 days
Posts Archive
گل استر (Aster) از خانوادهی کاسنیان (Asteraceae) است و یکی از زیباترین و محبوبترین گلهای باغچهای به شمار میرود. این گل با شکوفههای کوچک و پرپَر، که معمولاً به رنگهای بنفش، آبی، سفید و صورتی دیده میشود، نمادی از عشق، صبر و زیبایی پایدار است.
#خصوصیات
- گل استر مقاومت بالایی در برابر سرما دارد و اغلب در پاییز گل میدهد، زمانی که بیشتر گلها دیگر پژمرده شدهاند.
- این گل برای تزئین باغها و فضای سبز بسیار مناسب است و جلوهای آرامشبخش و دلنشین ایجاد میکند.
- گیاه استر به دلیل جذب حشرات مفید مانند زنبورها و پروانهها به حفظ تعادل اکوسیستم باغ کمک میکند.
- در برخی فرهنگها، استر نمادی از عشق پایدار و وفاداری است و در گلآراییهای مختلف به کار میرود.
- گل استر نسبت به آبیاری زیاد حساس است و رطوبت زیاد خاک ممکن است باعث پوسیدگی ریشه شود.
- این گیاه در شرایط نور کم عملکرد خوبی ندارد و به نور مستقیم آفتاب نیاز دارد تا بهتر رشد کند.
- برخی گونههای استر ممکن است به بیماریهای قارچی مانند سفیدک مبتلا شوند که رشد و زیبایی گیاه را کاهش میدهد.
- استرها گاهی اوقات در برابر برخی آفات مانند شتهها آسیبپذیر هستند که نیاز به مراقبت و سمپاشی کنترل شده دارند.
رفتهبودم ریاست معارف تا شهادتنامهام را بگیرم، همینکه وارد حویلی معارف شدم این زیباگک خاموش توجهام را جلب کرد.
اسمش را نمیدانستم، اما به کودک عاجز میماند که شوخی و شیطنت بلد نیست. من هم تصویر قشنگش را در حافظهی مبایلم ذخیره کردم.
حالا دانستم که این گلهای ناز (استر Aster) نام دارد.
نشسته بود در حاشیهی خاموشیِ خاک، بیهیاهو، بیزَر و زیور، گلی نه از تبار فریاد، بلکه از جنس نجابت. نه عطرش جلبتوجه میکرد، نه رنگش فریفته میساخت؛ اما در عمقِ بیصداییاش، آرامشی نهفته بود که هر آدمی را وسوسه میکرد به گفتن، نوشتن، ماندن…
او نه گل، که زنی محجوب بود، نشسته بر سجادهی سکوت، با دستانی گلبرگوار گشوده به سمت آسمان.
نه چشمانتظار، نه دلبسته، تنها جاری در لحظهای مقدس که بودن کافیست.
در نگاه من، این گل، استعارهایست از روحی لطیف که در حواشی جهان گم نشده، بلکه خودِ جهان را وا داشته به ایستادن، به نگریستن، به سکوت.
از دل خاک برخاسته اما آسمان را معنا میکند.
و این، هنر گل نیست، جادوی تخیل است...
که از یک لبخند خاموش، جهانی از معنا میسازد.
✍|#انوش
_ از حسرتهایی که در دلم لانه کردهاند، بیزارم.
+ بیزار نباش... دوستشان بدار.
_ دوست داشتن حسرت؟
+ آری؛ حسرتها همان رویاهای ناتماماند، همان آرزوهایی که هنوز زندهاند، هنوز نفس میکشند، هنوز امید دارند به روزی که به حقیقت بدل شوند.
✍🏻|#انوش
نامه برای نویسندهای آیندهی من!
درود آهنگین نثار نویسندهی آیندهی من:
نمیدانم کجایی، روی کدام صندلی نشستهای، به کدام داستان فکر میکنی. شاید هنوز جوهر قلمت خشک نشده، شاید هم ذهنت از واژهها لبریز است. فقط میدانم که من، «تو» را ساختهام.
من با تردید نوشتم، با ترس منتشر کردم، با اشک و امید ادامه دادم. من روزهایی بودم که هیچکس نمیخواند، ولی باز نوشتم. نه برای دیده شدن، بلکه برای زنده ماندن.
تو اما، شاید حالا دیده میشوی. شاید نوشتههایت دست در دل مردم میبرند. فقط یادت باشد، غرور قلمت را گم نکن. هنوز هم بنویس مثل روزی که هیچکس نبود، جز خودت و صفحهی سفید.
اگر روزی فراموش کردی که چرا آغاز کردی، برگرد… به من.
من همان نویسندهای هستم که تو را باور کرد، حتی وقتی دنیا باور نداشت.
با احترام و اشتیاق، نسخهای از خودت در روزهای آغازین.
✍🏻|#انوش
هر شب قبل از خواب، با بالش بیصدا درد دل میکردم، نمیدانستم چرا هر شب حالش بدتر از دیشب میشد، آنقدر خیس و سنگین شدهبود که دیگر نای ماندن نداشت.
بالشم را به نداف سپردم، پرسیدم چرا پنبههایش از هم میگسلند و تکهتکه میشوند؟
نداف نگاهی کرد و گفت: «چرا؟ چون دلش هر شب با اشکهای بیصدا و ناگفتههای تو شسته میشود.»
و من فهمیدم، گاهی ما مثل همان بالش خیس و فرسودهایم، پر از دردهایی که بیرون نمیریزیم، اما هر قطره اشک، هر بغض در گلو، جای خودش را در وجودمان میسازد و ما را سبکتر نمیکند...
بلکه آرامآرام فرسودهتر میکند، افسردهتر میکند، تا روزی که دیگر تاب ماندن نداشته باشیم. باید یاد بگیریم دردهایمان را وا کنیم، بگوییم، بنویسیم، فریاد بزنیم، تا بالش دل ما هم جایی برای آرامش پیدا کند، نه جای خیس شدن و پوسیدن.
که در اخیر تنهایی هم خسته شود از داشتنمان...
✍🏻|#انوش
دیدهای نمناک مادر
سپیدهدم بود. همان لحظهای که خورشید، آرام از پشت بام جهان سرک میکشد تا باز روزی دیگر را به دنیا هدیه کند. لباسهای کلینیک را پوشیدم، از آغوش گرم خانه بیرون شدم و در کوچههایی قدم گذاشتم که بوی نرگسهای وحشی و خاک خیس بهار از آنها بلند بود.
دومین ماه سال بود، هوا پر از عطر شگوفه و زندگی بود. آسمان به رنگ نیایش درآمده بود، چلچلهها با لهجهی آفتاب میخواندند و من خودم را میان هلهلهی صبحگاهی شهر رها کرده بودم.
به معاینهخانه رسیدم. بیماران، با چشمانی امیدوار منتظر بودند. نوبت به مادری رسید. آرام، بیصدا نشست. در چهرهاش نه فقط خستگی، که رنجی دیرینه لانه کرده بود. چشمهای خرماییاش مثل پنجرهای رو به اندوه، چیزی را فریاد میزد که دهانش جرئت گفتنش را نداشت.
نرم گفتم:
«مادر جان، چیزی هست که آزارت میدهد؟»
نگاهش خیس شد. با صدایی گرفته و لرزان گفت:
«چهار پسر و یک دختر دارم... تو داکتر استی، خوب میفهمی مادر شدن یعنی چی؛ یعنی درد کشیدن، جان دادن، ولی لبخند زدن. پسرانم ازدواج کردند، هر کدام در گوشهای از دنیا. شوهرم مردی سرد و خشمگین است. بندبند وجودم از درد میسوزد، اما میگوید تمثیل میکنی. پسرانم؟ شاید چهار ماه پیش حرفی زده باشند... خوب یادم نیست.
وقتی گفتم حالم خوب نیست، گفتند: برای ما از درد نگو، غمگین میشویم.
خب... برای کی بگویم؟ کی بپرسد چه مرهمی میخواهد این قلب شکسته؟
ماه رمضان گذشت. نه پیامی، نه تماسی... بیگانه برای بیگانه دل میسوزاند، اما آنهایی که برایشان جان دادهام، حتی یک تماس پنجدقیقهای نگرفتند.
در سکوت، فقط دعا کردم... با اشکهایی که مهر مادری را وضو میکرد، با امیدی که هنوز خاک نشده.
فقط همین یک دخترم مانده. سیوپنج ساله است، ازدواج نکرده؛ مانده تا نگذارد پیرزن خانه تنها در آغوش درد فروبپاشد.»
آهی کشید، از آن آههایی که دیوارها را نرم میکند. بعد صدایش در میان گریهاش گم شد.
داروهایش را نوشتم، اما نسخهای برای دردش نداشتم.
او رفت، ولی من ماندم در سوزی که حرفهایش در دلم جا گذاشته بود...
گاهی، یک بیمار خودِ بیماری نیست؛ کتابیست از خاطره، قربانیِ خاموش مهر، و تصویری از مادرانههایی که بیجواب ماندهاند.
✍🏻 | #انوش
