Eunoia | Sara Akbari
Open in Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
619
Subscribers
-124 hours
-67 days
-2630 days
Posts Archive
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6535916001
سلام رفیق!
در لینک داخل شو و برایم ناشناس پیام بمان، بدون اینکه هویتت را بدانم پیامت را میخوانم.
هر چی دوست داری، حتما بنویس!😊
♡ قُقنوس | سارا اکبری
https://t.me/Sara_Anosh_Akbari
● فاطمه محمدی | جای من میان کلمات درخشان https://t.me/setareh_drakhshan
● سلیمه درمان | درمان کادر خیال
https://t.me/+JgcsZLqdzFJmZTll
● فرحت ابراهیمخیل | من و واژهها
https://t.me/lary_channel2026
● سمیه نوری: عریانِ دل|مِهلیـــــا
https://t.me/link_mehlya_noorm
● سمیرا حکیمی | سکوت واژهها
https://t.me/Handwrittenme
● ادیبه کوهستانی | صدای ممنوعه
https://t.me/adibakohisstani
● زلالنامه نور | رابعه نوری
https://t.me/zolal_namah
● معبر خیال مهر | مینه نوری
https://t.me/dardbedrman
● سرفرازان خرد | هدیه هوشمند
https://t.me/+JFDK7TJqXfEwY2Vl
● قلم زخم | هوسی مایار
https://t.me/+aSiEeS_1VDVkMmRl
● پرتو از قلم | سبیحه اریب
https://t.me/PartoAzQalam
• باد برگ بلند بینش را بوسید و
باران بهار بهانهی بیداری بود
در بومِ بستر بودن.
• باران برکت بیبدیل، بازتاب بیمثالی از بزرگی بخشاینده است.
✍🏻|#انوش
📝••یاداشت
◇مسئولیتپذیر باش!
صبح که هنوز تاریکی از شانههای شب پایین نرفته بود، صدای مادرم خانه را بیدار میکرد؛ صدایی آرام، اما قاطعش.
یکبار صدا زد: "بخیزین صبح شده." بعد، نامهایمان را یکییکی بر زبان میآورد.
رفت وضو گرفت، بازگشت، دوباره صدا زد. نمازش را که خواند، باز هم دست از بیدار کردن نکشید.
و من، میان خواب و هشیاری، بیدار مانده بودم و فقط تماشایش میکردم؛ تماشای زنی که صبح را از نو میساخت.
پیش از آنکه اذان به آسمان برسد، خمیر گرفته بود، نان گرم را پخته بود، چای تازهی هلدار دم کرد و سفره را با نظمی شبیه دعا هموار کرد.
بعد، دوباره برگشت تا با صبری مادرانه، همه را یکییکی از خواب جدا کند.
اینها کارهای بزرگی نبود؛ من هم میتوانستم انجامشان بدهم، یا اگر واگذار میکرد، انجام میدادم، اما مادرم کاری بیش از «انجام دادن» میکند، او مسئولیت را زندگی میکند.
مسئولیتپذیریاش شبیه تعهدی خاموش است. بیمنت و بیانتظارِ تشویق.
در کنار همهی کارهای خانه، با همان حوصلهای بیپایان چهلوپنج شاگرد را هم تدریس میکند. گویی صبرش تقسیمپذیر نیست، هرچه است، کامل است.
او به من آموخت مسئولیتپذیری یعنی کارت را انجام بدهی، حتی وقتی کسی نگاهت نمیکند؛ حتی وقتی میتوانی واگذار کنی؛ حتی وقتی خستهای.
جانِکلام: مسئولیتپذیری، انجامِ کارهای بزرگ نیست؛ زیباییِ انجامِ درستِ کارهای ساده با عشق و حوصله است.
✍🏻|#انوش
به آنان که دوستت دارند، عشق بورز!
همانگونه که باغبان، عاشقانه باغش را دوست دارد.
نگذار بنفشههای چشمشان در سکوت پژمرده شوند.
بگذار پرندههای روحشان بیهراس پرواز کنند.
نگذار لالههای لبخندشان بیصدا با ساقه وداع کنند.
و مبادا سیلاب بیتوجهی، ریشههای جانشان را بشکند.
شاید برف ببارد، شاید رنگ ارغوانِ امید در سرمای روزگار گم شود…
اما تو، تو همچون باغبان، دل به بهار بسپار؛ که هر ریشهای، اگر از عشق سیراب شود، دوباره خواهد شکفت.
جانگپ: عشق بورز؛ چرا که هر لبخند و هر مهر، همان بهاری است که ریشهی جانها را دوباره زنده میکند.
✍🏻|#انوش
«برف میبارد
و من به تو میاندیشم
که چگونه
جهان
بیتو
سردتر است.»
#احمد_شاملو
خدا رحمتش را با فرستادن دانههای بلوری و درخشان به زمین نشان میدهد.
همه چیز ساکت میشود، مثل لحظهای که جهان نفسش را حبس میکند.
و تو، در میان این سکوت، ناخواسته سبک میشوی؛ قدمهایت آهسته، نگاهت طولانی و قلبت مملو از یک آرامش خاموش.
برف روی شاخهها مینشیند، روی پشتبامها، روی زخمهای کوچک زندگی، بیهیاهو و بیادعا، فقط میپوشاند و آرام میکند.
هر دانه، چون نوری کوچک، جهان را پاک و تازه میکند و تو میفهمی که زیبایی گاهی در سکوت است، در لحظهای که همه چیز در خود میگذرد و معنا فرصت دیده شدن پیدا میکند.
در برف، آدمها دقیقتر میشوند؛ قدمهایشان سنجیده، نگاههایشان عمیق و دلهایشان آماده برای پذیرشِ چیزی که با واژهها بیان نمیشود.
و تو، بیآنکه بخواهی، یاد میگیری: گاهی باید دنیا را رها کرد، اجازه داد سفیدی همه چیز را پوشش دهد و خودت تنها شاهد یک معجزهی ساده و بیصدا باشی.
#شب
#سپیدهدم
✍🏻|#انوش
+3
من همیشه دوستدار یک زندگی عجیب و پرحادثه بودم. شاید خندهات بگیرد اگر بگویم من دلم میخواهد پیاده دور دنیا بگردم. من دلم میخواهد توی خیابان مثل بچهها برقصم، بخندم، فریاد بزنم. من دلم میخواهد کاری کنم که نقض قانون باشد. شاید بگویی طبیعت متمایل به گناهی دارم، ولی اینطور نیست، من از اینکه کاری عجیب بکنم لذت میبرم. من دلم میخواهد این لفظ باید از زندگی دور شود. «باید این کار را بکنی، باید اینطور لباس بپوشی، باید اینطور راه رفت، باید اینطور حرف زد، باید اینطور خندید...» آه همهاش باید، همهاش سلب آزادی و محدودیت. چرا باید؟ میدانم که به من جواب خواهند داد زیرا قوانین اجتماع اجازه نمیدهد طور دیگری رفتار کنی. اگر بخواهی برخلاف دیگران رفتار کنی دیوانه و احیانا جلف و سبکسر خطاب خواهی شد. من نمیفهمم این قوانین را چه کسی وضع کرده؟ کدام دیوانهای بشر را به این زندگی تلخ و پر از رنج محکوم کرده؟
#فروغ_فرخزاد
#هدیه_از_هدیه
هدیه، از هدیهی واقعی هم خوشقلبتر است؛ ساده، دلسوز و مهربان.
وقتی کنارم مینشیند، با محبت و محکم کومههایم را میبوسد و مهربانیاش را تزریق میکند.
گاهی آنقدر تعریف و دعای نیک میکند که به یاد مهربانیهای مادر بزرگم میافتم.
دستانش زیبا و لطیفاند، اما همیشه از دستان کولول من تعریف میکند.
برایم انگشتر هدیه داده، انگشترش مثل خودش، زیبا و دلنشین است.
او تنها با کلمات دوستداشتنش را بیان نمیکند، بلکه آنرا در هدیه دادن نشان میدهد؛ درست مثل آنچه نادر ابراهیمی گفته است:
«هدیه، بهانهایست برای گفتنِ دوستت دارم، بیآنکه کلمهای گفته شود.»
هدیه، هدیه میدهد… و من بینهایت سپاسگذارم از محبتهای بیدلیلش...🤍
✍🏻|#انوش
داشتن دفترچهی یاداشت برای یک نویسنده الزامیست. من هم همانروزی که قاطعانه خواستم بنویسم، دفترچهی برایم اختیار کردم تا در لابلای کارهایم چیزهای جدید را در آن یاداشت کنم.
حالیا وقتکی گیرم بیاید حتما سر میزنم، چیزهای جدید را در آن مینویسم و قبلی را از آن میگیرم. این کار ترغیبم میکند در اوقات بیانگیزگی یا مصروفیت، زمانریزههایم را گریز بزنم به آن و وجودم را پر کنم از انگیزه و ایده.
شما چی، دارید دفترچه یاداشت؟
چه چیزی مینویسید در آن؟
@Sara_Akbari_2004
تفاوت رهایی و فرار، در ظاهر به نازکی یک تار گیسو، اما در معنا، به درازی گیسوانِ راپانزل است.
✍🏻|#انوش
خورشید میتابید، انگار چاشت دلانگیزی بود در دل بهار.
دختران گرد آمده بودند برای خنده، قصه، خوشگذشتاندن.
در میانهی جمع، زنی با لبخند نزدیک شد؛ همان که روزگاری رفیقش بود و مادر صدایش میزد، اما حالا بیدلیلی میانشان دیوار قهر کشیده شده بود.
روسریاش دقیقاً شبیه همان بود که روزی، با مهر، برایش تحفه داده بود.
دوستش با نرمی پرسید: «گیرای آبی مویت چه شدند؟»
نمیدانست که آنها را، در اوج دلخوری، دور انداخته بود...
بیکلام دو گیرای نو به دستش داد، اما دلش هنوز پر از صدای شکستهی اعتمادی بود که روزی داشت.
دلش صاف نمیشد.
نه اهل کینه بود، نه در بند گذشتهها، اما دروغی که شنیده بود، فقط دلش را نه، که باورش را هم شکسته بود. طوری که هیچ بندش نمیزد.
وقتی زن از کنارش گذشت، دوباره گیرای آبی را برداشت و بیصدا در گوشهای جا گذاشت... همینطور که میرفت، چشم باز کرد.
پ.ن: مواظب باشیم؛ دروغ، ریشهی رابطه را میسوزاند، چه رفیقانه باشد، چه عاشقانه.
فرقی نمیکند ساده باشد یا پیچیده، دروغ، اگر جا بگیرد، تمام تصویرِ یکی را در ذهنِ دیگری وارونه میسازد.
و دردِ آن، نه در خواب آرام میگیرد، نه در بیداری، نه حتی در فراموشیِ حافظه.
دروغ، دروغ است... رفیق صمیمی، فریب.
✍🏻|#انوش
📝••یاداشت
#دزد_باش
همیشه به شاگردانم میگفتم: دزد باشید؛
دزدِ واژه، دزدِ معنا، دزدِ نگاه.
هر کلمهای که از دهان استاد بیرون میآید، باید ربوده شود؛ چون ممکن است بعدها دیگر هرگز به آن برنخورید و اگر هم برخوردید، تنها سرمایهتان همین آشناییِ قدیمی خواهد بود. دانش، اگر دزدیده نشود، از دست میرود.
گلِ رزِ من، سمیه، از قهرمانان درخشان دورهی چهارم است؛ دختری سرشار از انرژی، پیگیر، پرتلاش و از همان دزدهای نایاب که نه فقط کلمات، که روحِ حرفهای استادانش را با ظرافت و دلبری میرباید. و چه پنهان کنم؟ من عمیقاً دوستش دارم.
امروز خودش صنف تشکیل داده و تدریس میکند؛ ایستاده در جایگاهی که روزی رؤیا بود و حالا نتیجهی سماجت، یاد گرفتن، زمین خوردن و دوباره برخاستن است. تلاشهای پیوسته و حرفهای پخته و زیبایش کاری میکند که غرور، بیاجازه، در دلم ریشه بدواند.
به او افتخار میکنم؛ و به خودم، از این بابت که شاهد چنین رشدی بودهام.
همینطور بدرخش، قهرمان!
راهت روشن است و رد پایت الهامبخش.🤍
✍🏻|#انوش
