en
Feedback
مکتوباتِ زن آقا...☫

مکتوباتِ زن آقا...☫

Open in Telegram

زن‌آقا تعریف نیست؛ شهرتِ منه. و این‌جا، حرف‌ها مکتوب می‌شوند با چاشنیِ روزمره. ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=1f81bf5d1688

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
233
Subscribers
No data24 hours
+17 days
No data30 days
Posts Archive
وسایل مورد نیاز برای پیاده روی اربعین: ۱ـ همسر

این واقعا دیگه اسمش گرما نیست. تیزرِ جهنمه.

با ذره تربتی ز غبارهای چادرت، از گوشه‌ی خرابه مرا کربلا بده...

هر شب، حوالی غروب، راه می‌افتادیم سمت حرم خانوم رقیه؛ حرم کوچک و دخترانه‌ای که در انتهای کوچه‌پس‌کوچه‌های بازار شام بود. آره... بازار شام. همان جایی که وقتی واردش می‌شدی، می‌توانستی روضه را با چشم‌هایت ببینی. بازاری که به محض ورود، به‌خاطر ایرانی بودنت، همه‌ی نگاه‌ها سمتت برمی‌گشت. بعد، هرچه جلوتر می‌رفتی، بازار تمام می‌شد و می‌رسیدی به کوچه‌هایی باریک و تنگ، با سنگ‌فرش‌های قدیمی؛ کوچه‌هایی که آدم‌های مست و بی‌قید از آن عبور می‌کردند. حدود یک ربع پیاده‌روی بود تا برسی به حرم. اما عجیب بود... هرچه به حرم نزدیک‌تر می‌شدی، انگار از آن شلوغی و بی‌حرمتی فاصله می‌گرفتی. و بعد، ناگهان گنبد سفیدش از انتهای کوچه پیدا می‌شد. همان لحظه، دلت می‌ریخت. حرم خانومِ سه‌ساله، یکی از خاص‌ترین حرم‌هایی بود که تا آن روز دیده بودم؛ جمع‌وجور، کوچک و دخترانه، با معماری‌ای خاص و دوست‌داشتنی. آن روزها، حرم زائر زیادی نداشت. شاید پنج، شش خانواده‌ی ایرانی بودند و چند نفر از رزمنده‌ها. یادم هست یک شب، بعد از نماز، گروه‌گروه رزمنده‌ها وارد حرم می‌شدند. شب جمعه بود و قرار بود روضه برپا شود. قبل از شروع مراسم، ناگهان درِ ضریح را برای غبارروبی باز کردند. خادمان حرم، که بیشترشان اهل افغانستان بودند، گفتند: «اگر می‌خواهید، می‌توانید برای زیارت وارد شوید.» هنوز هم بعد از این همه سال، باورم نمی‌شود آن صحنه را دیده‌ام. حرم پر شده بود از سربازها و نوکرهای خانوم. همان مردهایی که بیرون از حرم، برای دفاع از حرم می‌جنگیدند، حالا با چه احترام و ارادتی، دور ضریح دختر سه‌ساله ایستاده بودند. با احترام نظامی، غبارروبی کردند. و من مانده بودم و یک صحنه‌ی عجیب... یک حرم کوچک، یک ضریح کوچک، یک دختر سه‌ساله؛ و دور تا دورش، مردهایی که از جنگ برگشته بودند و حالا در برابر خانومشان، فقط سرباز نبودند... نوکر بودند. آن شب، برای من یکی از زیباترین و رؤیایی‌ترین شب‌های زیارتم شد؛ یک روضه، یک زیارت و صحنه‌ای که هنوز بعد از سال‌ها، هر وقت یادش می‌افتم، دلم می‌لرزد. اما... بمیرم برات، خانومِ سه‌ساله... آن روزها زائرانت کم بودند. شاید امروز هم زائرهایت کم شده باشند. اما شما خوب می‌دانید؛ هنوز هم مردهای ما هستند. همان‌هایی که یک روز، از میان جنگ و گلوله، خودشان را به حرم شما رساندند. همان مردهایی که هنوز هم اجازه نمی‌دهند کسی به حرم شما و عمه‌جان‌تان، چپ نگاه کند. شما برای ما، تمامِ غیرتِ عالمید. _خاطراتِ نصفِ شبی #یادداشت‌های‌یک‌زن‌آقا

_خانوم‌سه‌ساله_
_خانوم‌سه‌ساله_

وقتی شوهرم میگه: اتفاقا خانومم اصرار داره، میگن شام تشریف بیارید منتظرتونیم‌.
وقتی شوهرم میگه: اتفاقا خانومم اصرار داره، میگن شام تشریف بیارید منتظرتونیم‌.

میخوای گریه کنی؟ گریه کن بی‌تربیت.
میخوای گریه کنی؟ گریه کن بی‌تربیت.

میگه الان یامان برنده شد. نه آبجی یامال برنده شد؛ اون مسیِ یامان گرفته باخت.

عاقبتِ حمایت از بی‌ناموسا همینه.

مسی زنگ زد.

🇪🇸

تبریک به بروبچِ حزب‌الله

تبریک؛ تبریک به جبهه مقاومت.

همه داد میزدن؛ بی نااااااااامووووووووس

کاش اونجا بودم میگفتم آرژانتینی با پرچم اسرائیل چیه؟؟

از کلِ بازی منتظر مراسم بینِ دو نیمه بودم.

دیشبم تو تجمع علیه عباس‌آقا شعار داده؛ دعواش کردن،ناراحته.

خواهرِ ۸ساله‌م با خمپباره می‌خواد اونجایی که ترامپ تو ورزشگاه نشسته رو بزنه🫡

کی تموم میشی تو فوتبال؛ راحت بشم.

نمیدونم شایدم‌؛ کوفت