en
Feedback
مکتوباتِ زن آقا...☫

مکتوباتِ زن آقا...☫

Open in Telegram

زن‌آقا تعریف نیست؛ شهرتِ منه. و این‌جا، حرف‌ها مکتوب می‌شوند با چاشنیِ روزمره. ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=1f81bf5d1688

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
233
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+230 days
Posts Archive
آقای امام حسین؛ درسته دختر دوست دارم اما بهم پسر هم بده تا میوندارِ هیئتت بشه و ترکی برات سینه‌‌زنی کنه.

فروختم به غمت عیش روزگارم را ز برکت غَمِ تو خیر دَم‌به‌دَم دارم.

اونجایی زندگی رو بردیم؛ که گرفتیم خوابیدیم و صبح نتیجه‌ی بازی رو دیدیم🙂‍↔️🙂‍↕️

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی به غمت، که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی.

أعظَمَ اللهُ اجورَنا بمُصابِنا بِالحُسَینِ، وَ جَعَلَنا و ایّاکُم مِنَ الطّالِبینَ بِثارِهِ مَع وَلیّهِ الامامِ المَهدیِّ مِن آلِ مُحَمَّدٍ آجَرَکَ‌الله‌یَا‌صَاحِبَ‌الزَّمان

یه چیزی توی دلم سنگینی می‌کنه؛ نه فقط برای اسم‌ها، برای قصه‌هایی که نیمه‌کاره موندن. برای رهبر شهیدی که رفت و هنوز داغش تازه‌ست. برای ماکان، که حتی آغوش آخر هم قسمت خانواده‌اش نشد و هنوز چشم به راهِ پیدا شدنش موندن. برای بچه‌های میناب. برای نوزاد سه‌روزه و بیست‌روزه‌ای که هنوز دنیا رو درست ندیده بودن. برای خانواده‌ای که یک‌جا از سفره‌ی زندگی بلند شدن. برای جوون‌های دهه هشتادی که به جای ساختن آینده، اسمشون شد خاطره. بعضی دردها از جنسِ رفتن نیست؛ از جنسِ جا موندنه. از جنسِ اتاقی که هنوز لیوان روی میزه، لباس‌ها سر جاشونه، عکس‌ها به دیوارن، ولی صاحب خونه دیگه برنمی‌گرده. دلم می‌سوزه برای خونه‌هاشون… برای دیوارایی که شاهد خنده‌ها بودن و حالا سکوت رو تحمل می‌کنن. برای مادری که هنوز ناخودآگاه یه بشقاب بیشتر برمی‌داره. برای تختی که مرتب مونده. برای چراغی که روشن می‌مونه به امید کسی که دیگه در رو باز نمی‌کنه. و تهِ همه‌ی این دلتنگی‌ها، یه حس هست؛ حسِ ناتمام بودن. انگار هنوز چیزی سر جاش ننشسته. انگار هنوز بغضی هست که نگذاشته بگیم: «تموم شد.» بعضی زخم‌ها با زمان فقط ساکت‌تر می‌شن، نه کمتر. #یادداشت‌های‌یک‌زن‌آقا

«دلم می‌سوزد و کاری زِ دستم برنمی‌آید…»
«دلم می‌سوزد و کاری زِ دستم برنمی‌آید…»

آقایِ شهیدم؛ خونِ ریخته‌ شده‌ی شما به زودی تک تک کسانی که در راه مقاومت کوتاهی کردند را به زمین‌ می‌نشاند.

دنیا با شروع‌هاس؛ که جلو میره.

شروع کنیم به ساختن، به یاد گرفتن، به زندگی کردن بدون اینکه مدام منتظرِ «زمان مناسب» باشیم.

شروع کنیم به عاشق بودن، به دوست داشتنِ آدم‌ها، به مهربون‌تر حرف زدن، به کمتر حساب کردنِ خوبی‌هامون.

شروع کنیم به تلاش کردن، حتی اگه قدم‌هامون کوچیکه، حتی اگه هنوز مقصد معلوم نیست.

شروع کنیم به درس خوندن، نه برای نمره و نتیجه، برای اینکه یه نسخه‌ی بهتر از خودمون بسازیم.

ماهم شروع کنیم، تو هر موقعیت و زمانی با هر حال و حسی.

بنظرم؛ طلوع داره ثابت میکنه شروع همیشه قشنگه.

تماشای طلوع رو دوست دارم.

Repost from مَحيص.
ما را غم حسین سرافراز می‌کند.

تا قبل از این، انگار هنوز یه راهِ فرار برای دل بود. نه اینکه واقعیت عوض بشه، نه… فقط تا وقتی تاریخ نداشت، آدم می‌تونست توی دلش بگه «هنوز مونده… هنوز نرسیده… هنوز لازم نیست بهش فکر کنم.» ولی از وقتی روزش معلوم می‌شه، یه اتفاق عجیبی می‌افته. انگار دلت دیگه نمی‌تونه خودش رو به نشنیدن بزنه. یه دفعه می‌فهمی تمام این مدت، یه گوشه‌ی دلت هنوز به همون حسِ همیشگی چسبیده بوده؛ به اینکه هر بار جمع شدیم، برای شنیدن بوده. برای دیدن بوده. برای اینکه آخرش چند دقیقه حرف زده بشه و آدم با یه حالِ دیگه برگرده خونه. حالا فکرِ اینکه یه روز جمع شدن، دیگه از جنسِ شنیدن نباشه… از جنسِ خداحافظی باشه… یه غمِ آروم داره. از اون غما که نه اشک داره، نه سروصدا؛ فقط یه گوشه می‌شینه و ولت نمی‌کنه. از چند ساعت پیش تا حالا هی با خودم فکر می‌کنم… چقدر عجیب بود که آدم هیچ‌وقت به «آخرین بار» فکر نمی‌کرد. همیشه تهِ ذهنش یه «بعداً» بود. یه «باز هم». یه «دوباره». و حالا انگار فهمیدنِ تاریخ، بیشتر از خودِ فاصله، آدم رو دلتنگ می‌کنه. نه برای اون روز. برای همین امروز. برای اینکه یه دفعه می‌فهمی بعضی قرارها، وقتی زمان می‌گیرن، دیگه شبیه قبل نیستن. و دلت فقط آروم زیر لب می‌گه: کاش بعضی جمع شدن‌ها، هیچ‌وقت اسمِ وداع نمی‌گرفتن. #یادداشت‌های‌یک‌زن‌آقا

این شبا خیلی به جنگ و نعمتِ آرامش فکر می‌کنم. به آرامشی که سالیان سال بی‌صدا کنارمون بوده و اون‌قدر بهش عادت کرده بودیم که انگار همیشه قرار بوده باشه. اما حالا بیشتر از هر وقت دیگه‌ای می‌فهمم که آرامش، چقدر نعمت بزرگیه. جنگ فقط صدای گلوله و دود و آتیش نیست... جنگ یعنی شب‌هایی که خواب به چشم آدم نمیاد، یعنی دلشوره‌ای که لحظه‌ای دست از سرِ دل برنمی‌داره. یعنی زن‌هایی که با لبخند، خونه رو آروم نگه می‌دارن اما توی دلشون هزار آشوبه. هر صدای تلفن، هر پیام و هر خبر، دلشون رو می‌لرزونه و بی‌اختیار دست به دعا می‌شن. جنگ یعنی مادرهایی که ذکر و دعا همدمِ شب‌هاشونه، همسرهایی که چشم‌انتظار می‌مونن و بچه‌هایی که زودتر از سنشون بزرگ می‌شن. و جنگ یعنی مردهایی که برای امنیت و آرامشِ مردمشون می‌ایستن؛ مردهایی که گاهی سهمشون از این دنیا، شهادته. مردهایی که میرن و اسمشون ماندگار می‌شه، اما جای خالیشون تا همیشه روی دلِ عزیزاشون باقی می‌مونه. درسته، جنگ دردناکه. درسته، جنگ سخته و زخم‌هاش سال‌ها روی دل آدم می‌مونه. اما بعضی ملت‌ها برای اینکه زیر بار ظلم نرن، برای اینکه عزتشون رو حفظ کنن و برای اینکه آینده‌ی بهتری برای فرزندانشون بسازن، هزینه‌های سنگینی می‌دن. به امید روزی که بچه‌هامون دنیایی آروم‌تر، عادلانه‌تر و خالی از جنگ، اشغالگری و ظلم و بدونِ آمریکا و اسرائیل رو تجربه کنن. این روزها بیشتر از همیشه قدرِ صبح‌های آروم، خوابِ بی‌دغدغه، صدای خنده‌ی عزیزان و خبرهای خوب رو می‌دونم. چیزهایی که شاید تا دیروز عادی به نظر می‌رسیدن، اما حالا می‌فهمم چه نعمت‌های بزرگی بودن. و هرشب دعای میکنم و از خدا می‌خوام که؛ هیچ زنی شب رو با استرسِ عزیزش به صبح نرسونه، هیچ مادری داغِ فرزند نبینه و هیچ خونه‌ای جای خالی مردی را که برای وطنش جان داده، فریاد نزنه. و خدا کند سهمِ بچه‌هامون از جنگ فقط شنیدنِ روایتش باشه، نه زندگی کردنش. #یادداشت‌های‌یک‌زن‌آقا

کاش با گریستنِ ما شما زنده می‌شدید، آن‌وقت تمام دریاها را می‌گریستیم.
کاش با گریستنِ ما شما زنده می‌شدید، آن‌وقت تمام دریاها را می‌گریستیم.