کاتب دکّان میفروش
Open in Telegram
منی که نام شراب از کتاب میشستم زمانه کاتب دکّان میفروشم کرد ••• نویسندهی پارهوقت، فیلمباز وقت و بیوقت، کتابباز تماموقت. ••• https://t.me/HarfChatBot?start=KatebDokan
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
223
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+230 days
Posts Archive
«یکی تأمل بکن و ببین که اگر عمر تو صد یا هزار سال باشد، چه تفاوت دارد؟ فقط تو زندهٔ همین لحظهای و این لحظه به همهکس مساوی است. هرکس در وقتِ مرگ، همین لحظه را فُرقت مینماید، زیرا که گذشته معدوم [است] و آینده موجود نیست. چیزی را که نداریم، که میتواند از ما بگیرد یا چه میتواند بگیرد؟ پس به این نظر معتاد باش که اولًا این عالم همیشه به یک قرار در یک محورِ ماموریتِ خود دوّار است. دیدن دورهٔ او، صد یا هزار سال، همان تکرارِ اوّلی است و البته بیفایده! دویُم، پیر و جوان همان زندگی را فوت میکند که در لحظهٔ حالیه دارد، لاغیر».
تأملات، مارکوس اورلیوس، ت. عبدالرحیم طالبوف، ص. ۷۴ و ۷۵.
سلام، میم عزیز
گفتی چرا دیگر نمینویسی. و نامهای نمیدهی. نوشتم و پاک کردم. بارها. چیزهایی هست که نمیتوان گفت. حتی به نزدیکترین کسان. و زمانهایی است که نباید نوشت. ولو با مفارقت از دوستان. که اگر نمیتوان شمعی افروخت، میشود به چراغ دیگری سنگ نزد.
میم عزیز، چند شب پیش که رفته بودم دیدن بیبی، کشف تازهای کردم. کز کرده بودم روی جدولهای سرد بیرون حرم و ماتحتم فسرده بود و شعر میخواندم و کودکی ایستاده بود کنارم و میلرزید و انگار کن که کومولونیمبوسی بر فراز دزفول، شلقلقی میبارید و آب راه افتاده بود کف پیادهرو و موج میزد و میرفت تا ساحل حرم و زائرها که میرفتند و میآمدند، شلپشلپکنان رد میشدند و کفشهاشان خیس میشد. من نشسته بودم شعرم را میخواندم و نگاه میکردم. تو بگو مجسمهٔ غم. تنهاترین و گمگشتهترین آدم روی زمین. تماشایش اشکت را در میآورد. آدمها نمیتوانستند بیاعتنا بهش بگذرند. پس دانه به دانه، میآمدند و ناز کودک را میکشیدند و میپرسیدند آیا گمشده؟ و هربار، به اینجای ماجرا که میرسید، صدایی از همان نزدیک پاسخ میداد نه، نگران نباشید، گم نشده، من همراهش هستم، من مواظبشام.
میم عزیز، کز کرده و فسرده روی جدولهای سرد بیرون حرم فهمیدم خیالات برمان داشته. و توهم زدهایم که بزرگ شدهایم. که دیگر راه و چاه را میشناسیم و این خودمانیم که مواظب خودمان هستیم. من همیشه و هر لحظه ترسیدهام. ترسناک است که وسط ظلمت و سرمای این جادهای که ته ندارد انگار، کسی را جز خودت نداشته باشی که دستت را بگیرد و نگذارد سقوط کنی.
میم عزیز، من همان کودک گریان ترسیدهٔ تنهام. مجسمهٔ غم. گمگشتهترین آدم روی زمین. و به نور قسم، آن زمان که تاریکی را میدرد، تنها امیدم این است که اگر هم در شلوغی بازار، چشمم به زرقوبرق مغازهها خیره مانده و گموگور شدهام، که حتی اگر سرخوش دستم را از دستش بیرون کشیدهام و دارم برای خودم آن دوردورها میدوم، او، از همان دور، چشمش بهم است. آن لحظهٔ آخر که دارم پرت میشوم تا ته ته سیاهی، سر میرسد و باز دستم را میگیرد. که حتی اگر تا ته ته سیاهی فرو رفتم، طنابی میاندازد و بیرونم میکشد. مادری که همیشهٔ خدا مراقب و نگران بچههای تخس سربههوایش است. و همیشهٔ خدا مادری میکند. به خدا قسم. میم عزیز، این تنها امید من است.
اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یاسَیِّدَةَ نِسآءِالْعالَمینَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا والِدَةَ الْحُجَجِ عَلَی النَّاسِ اَجْمَعینَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الْمَظْلُومَةُ الْمَمْنُوعَةُ حَقَّها.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلیٰ اَمَتِکَ وَابْنَةِ نَبِیِّکَ، وَزَوْجَةِ وَصِیِّ نَبِیِّکَ، صَلاةً تُزْلِفُها فَوْقَ زُلْفی عِبادِکَ الْمُکَرَّمینَ، مِنْ اَهْلِ السَّمواتِ وَاَهْلِ الْأَرَضینَ.
مفاتیح الجنان، اعمال روز سوم ماه جمادی الآخره.
زنی از خاک، از خورشید، از دریا، قدیمیتر زنی از هاجر و آسیه و حوا قدیمیتر زنی از خویشتن حتی، از أعطینا، قدیمیتر زنی از نیّت پیدایش دنیا، قدیمیتر که قبل از قصۀ «قالوا بلیٰ» این زن بلی گفتهست نخستین زن که با پروردگارش یاعلی گفتهست ملائک در طواف چادرش، پروانه پروانه به سوی جانمازش میرود سلانه سلانه شبی در عرش از تسبیح او افتاد یک دانه از آن دانه بهشت آغاز شد، ریحانه ریحانه نشاند آن دانه را در آسمان با گریه آبش داد زمین خاکستری بود، اشک او رنگ و لعابش داد زنی آنسان که خورشید است سرگرم مصابیحش که باران نام او را میستاید در تواشیحش جهان آرایه دارد از شگفتیهای تلمیحش جهان این شاهمقصودی که روشن شد ز تسبیحش ابد حیران فردایش، ازل مبهوت دیروزش ندانمهای عالم ثبت شد در لوح محفوظش چه بنویسم از آن بیابتدا، بیانتها، زهرا ازل زهرا، ابد زهرا، قدر زهرا، قضا زهرا شگفتا فاطمه! یا للعجب! واحیرتا! زهرا! چه میفهمم من از زهرا؟ و ما أدراک ما زهرا؟ مرا در سایۀ خود بُرد و جوهر ریخت در شعرم رفوی چادرش مضمون دیگر ریخت در شعرم مدام او وصله میزد، وصلۀ دیگر بر آن چادر که جبرائیل میبندد دخیل پر بر آن چادر ستون آسمانها میگذارد سر بر آن چادر تیمّم میکند هر روز پیغمبر بر آن چادر همان چادر که مأوای علی در کوچهها بودهست کمی از گرد و خاکش رستخیز کربلا بودهست غمی در جان زهرا میشود تکرار در تکرار صدای گریه میآید به گوشش از در و دیوار تمام آسمانها میشود روی سرش آوار که دارد در وجودش روضه میخواند کسی انگار برایش روضه میخواند صدایی در دل باران که: یا أماه! أنا المظلوم، أنا المقتول، أنا العطشان خدا را ناگهان در جلوهای دیگر نشان دادند که خوبِ آفرینش را به زهرا ارمغان دادند صدای کودکش آمد، تمام عرش جان دادند ملائک یک به یک گهوارۀ او را تکان دادند صدای گریه آمد، مادرم میسوخت در باران برای کودک خود پیرُهن میدوخت در باران وصیت کرد مادر، آسمان بیوقفه میبارید حسینم هر کجا خفته، قدم آرام بردارید تن او را به دست ابری از آغوش بسپارید جهان تشنهست، بالای سر او آب بگذارید زمان رفتنش فرمود: میبخشید مادر را کفنهایم یکی کم بود، میبخشید مادر را بمیرم بسته میشد آن نگاه آهسته آهسته به چشم ما جهان میشد سیاه آهسته آهسته صدای روضه میافتد به راه آهسته آهسته زنی آمد به سوی قتلگاه آهسته آهسته: بُنَیَّ! تشنهای، مادر برایت آب آورده...
این شعر برقعی برای من یکی از نقاط اوج شعر آیینی معاصره. زبانش، ترکیباتش، تصاویرش، واقعا همهچیزش خارقالعاده است.
این اون شعریه که وقتی دستم خیلی خالی میشه، موقعی که میرم حرم و نمیدونم چی بگم، وقتی دلم روضه میخواد، موقعی که خط رو گم میکنم و گم میشم، برمیگردم و دوباره و دوباره میخونمش.
#باشدبرایآنلحظاتیکهنیستم
«اندوهی که داشتم عزاداری برای شکستم بود. برای چیزهای زیادی که میدانستم و کارهای زیادی که نمیتوانستم. برای توکل و نرسیدن. برای دلباختن و باختن».
همایی چون تو عالیقدر، حرص استخوان تا کی؟
دریغ آن سایهٔ همت، که بر نااهل افکندی
امشب دلم به تاب و سرم گرم از تب است امشب که از نسیم حضوری لبالب است شمع است و شاهد است و شرابی که بر لب است شور و شگفتی است و شبی عشق مشرب است شامی که روشنایی روز است امشب است امشب شب ملیکهی دادار زینب است این جلوه، جلوههای شبی بیکرانه است این جذبه، جذبهی حرمی بینشانه است این سجده، سجده بر قدمی جاودانه است این شعله، شعلهی نگهی عاشقانه است از هر لبی که میشنوی این ترانه است: عالم محیط و نقطهی پرگار زینب است سرّی رسید و معنی امالکتاب شد نوری دمید و قبلهی هر آفتاب شد چشمی گشود و چشم شقایق به خواب شد زیباترین دعای علی مستجاب شد زهراست این که در دل گهواره قاب شد امشب تمام گرمی بازار زینب است بر عرشِ سبزِ دستِ نبی تا که جا گرفت نورش زمین و کل زمان را فرا گرفت حتی بهشت، سرمه از آن خاک پا گرفت از عطر دامنش همه جا روشنا گرفت آئینهای مقابل رویش خدا گرفت تصویر جلوههای خداوار زینب است این کیست، اینکه سجده کند عشق در برش؟ این کیست، اینکه سینه درند در برابرش؟ این کیست، اینکه از جلوات مطهرش- عالم نبود غیر غباری ز محضرش؟ فرموده است از برکاتش برادرش: آئینهدار حیدر کرار زینب است تا کوچهاش قبیلهی لیلا ادامه داشت تا خانهاش گدایی عیسی ادامه داشت در چشم او تلاطم دریا ادامه داشت بر قامتش قیامت مولا ادامه داشت زینب نبود، حضرت زهرا ادامه داشت خاتون خانهدار دو دلدار زینب است سرچشمههای پرطپش کوهسار از اوست دریا از اوست، جذبهی هر آبشار از اوست تیغ کلام فاطمیاش آبدار از اوست تفسیر آیههای غم و انتظار از اوست آری تمام هیمنهی ذوالفقار از اوست از کربلا بپرس، علمدار زینب است سوگند بر شکوه دل مرتضاییاش بر جلوههای حیدریاش، مجتباییاش سوگند بر تقدس کرب و بلاییاش بر ریشههای چادر سبز خداییاش سوگند بر نماز شب کبریاییاش: تا روز حشر کعبهی ایثار زینب است شمس حجاب گنبد دوار زینب است بدر سپهر عصمت و ایثار زینب است محبوبهی حبیبهی دادار زینب است مسطورهی سلالهی اطهار زینب است اذن دخول، در حرم یار، زینب است منصورهی نرفته سر دار زینب است نون و قلم نبی است، و ما یسطرون حسین طاق فلک علی است به عالم، ستون حسین خلقت تمام حضرت زهراست، خون حسین هستی تمام ظاهر و ما فی البطون حسین با یک قیامت است هم الغالبون حسین در این قیام، نقطهی پرگار زینب است سردار سرسپردهی جولان عشق کیست؟ تنها امیر فاتح میدان عشق کیست؟ عشق است حسین و گوشبهفرمان عشق کیست؟ روح دمیده در تن بیجان عشق کیست؟ علامهی مفسر قرآن عشق کیست؟ تفسیر آیهها همه اسرار زینب است ققنوسِ وهم از پی او در توهم است فانوسِ وصف در صفتِ وصفِ او گم است قاموس اقتدار و وقار و تلاطم است پابوس او تمامی افلاک و انجم است کابوس شام و دولت نامردمردم است بر فرق ظلم، تیغ شرر بار زینب است ذرات و کائنات، همه، مرده یا خموش: در احتجاج بود زنی، یک علم به دوش قلب جهان به عمق زمین غرق جنبوجوش آتشفشان قهر خداوند در خروش هوهوی ذوالفقار علی میرسد به گوش این رعد و برق نیست که انگار زینب است خورشید روی قلهی نی آشکار شد کوچکترین ستاره سر شیرخوار شد ناموس حق به ناقهی عریان سوار شد هشتاد و چهار خسته به هم، همقطار شد زیباترین ستارهی دنبالهدار شد در این مسیر نور، جلودار زینب است چشم ستاره دربهدر جستجوی ماه بر روی نیزه دیدهی زینب گرفت راه مبهوت مینمود به سرنیزهای نگاه آتش کشید شعله ز دل تا کشید آه کای جانپناه زینب و اطفال بیپناه! راحت بخواب، چونکه پرستار زینب است پشتش شکست بس که بر او آسمان گریست حتی به حال و روز دلش کاروان گریست از خندههای حرمله و ساربان گریست بر گیسوان شعلهور کودکان گریست از ضربههای دمبهدم خیزران گریست بر خیل اشک، قافلهسالار زینب است آن شانهی صبور، صبوری ز ما ربود آن قامت غیور، قیامت بپا نمود آن شیرزن، حماسهی عباس را سرود با دست خویش بیرق کربوبلا گشود بر بالهای زخمیاش ای وای! جا نبود غم را بگو بیا که خریدار زینب است زینب اگر نبود اثر از کربلا نبود شیرازهای برای کتاب خدا نبود زینب اگر نبود علم حق به پا نبود این خیمهها و پرچم و رخت عزا نبود یک یاحسین بر لب ما و شما نبود در کار عشق گرمی بازار زینب است با این که قدخمیدهام و داغدیدهام فتحالفتوح کردهام هرجا رسیدهام گر نیش کعب نی به وجودم خریدهام گر طعم تازیانه چو مادر چشیدهام چون کوه ایستادهام ای سربریدهام! در اوج اقتدار، جهاندار زینب است زینب کجا و خندهی اشرار یاحسین! زینب کجا و کوچه و بازار یاحسین! زینب کجا و مجلس اغیار یاحسین! زینب کجا و این همه آزار یاحسین! زینب کجا و طشت و سر یار یاحسین! در پنجههای بغض، گرفتار زینب است
محسن عربخالقی
