کاتب دکّان میفروش
Open in Telegram
منی که نام شراب از کتاب میشستم زمانه کاتب دکّان میفروشم کرد ••• نویسندهی پارهوقت، فیلمباز وقت و بیوقت، کتابباز تماموقت. ••• https://t.me/HarfChatBot?start=KatebDokan
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
223
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+230 days
Posts Archive
برای اینکه یادت نره.
برای این روز و شبها. برای وقتایی که گردوخاک یهجوری بلند شده که هیچی نمیبینی و انگار تا همیشه شبه.
فَنَحْنُ عَائِذُونَ بِقَبْرِهِ مِنْ بَعْدِهِ
نَشْهَدُ تُرْبَتَهُ
وَ نَنْتَظِرُ أَوْبَتَهُ
آمِينَ رَبَّ الْعَالَمِينَ
اللَّهُمَّ وَ هَبْ لَنَا فِي هَذَا الْيَوْمِ خَيْرَ مَوْهِبَةٍ
وَ أَنْجِحْ لَنَا فِيهِ كُلَّ طَلِبَةٍ
Repost from N/a
نَحْنُ وَاللَّهِ الأَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّتِي لا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا.
به خدا سوگند، ما همان اسماء نیکوی خداییم که خداوند هیچ عملی را از بندگان نمیپذیرد مگر با معرفتِ ما.
☘امام جعفر صادق☘
پ. ن: یاعلی بگوییم این روزها
Repost from N/a
وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا ۖ وَذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمَائِهِ ۚ سَيُجْزَوْنَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ
و نیکوترین نام ها [به لحاظ معانی] ویژه خداست، پس او را با آن نام ها بخوانید؛ و آنان که در نام های خدا به انحراف می گرایند [و او را با نام هایی که نشان دهنده کاستی و نقص است، می خوانند] رها کنید؛ آنان به زودی به همان اعمالی که همواره انجام می دادند، جزا داده می شوند.
~اعراف؛ ۱۸٠~ 🍃🌸
یک روز به حاجآقا گفتم نصیحتم کنید. گفت آقا علیرضا، ما در این دنیا به حسب ظاهر اسمهایی داریم. فایدهی این اسمها تنها برای ارتباط و صحبت و تخاطب است. ما اسمهایمان نیستیم. علیرضا، علیرضا نیست. ما هرچه که باشیم و هرگونه که عمل بکنیم، آن اسم ماست. دیگر آنکه ما گذر ایام را و بیشتر شدن ماه و سالها را، بیشتر شدن سن خودمان حساب میکنیم. بزرگشدن آن است که من و عمل من، همراهم بزرگ شود و قد بکشد. اگر علیرضا بیستوشش سالش است، نمازش هم بیستوشش سالش شده است؟ همین.
تمام شد سخن و حرف زلف او برجاست
درازی شب از افسانه میتوان دانست
قماش حسن گلوسوز شمع را صائب
ز جانفشانی پروانه میتوان دانست
ما را به یمن عشق روا از تو کام شد
صد شکر کار ما به محبّت تمام شد
با یاد موی و روی تو ما را چه سالها
هی شام و صبح گشت و همی صبح و شام شد
سلام عین عزیز
رفتی قاطی مرغها. و از همهجا غیب شدی. عصری آمدم میم را دیدم. دلم تنگ شده بود. دلم تنگ شده. برای همین دارم اینها را مینویسم.
عین عزیز، جهان دارد از هم میپاشد. مثل همیشه. خیلی وقت است که آخرالزمان است. واگرچه که سیر وقایع تکراری است، اما هردفعه فکر میکنیم چیز تازهای است.
عین عزیز، من کلاغی روی سرم دارم. که کارش این است که نگذارد فراموش کنم. در تمامی لحظات. در میانهی از همپاشیدن جهان. و هنگام شروع سریالی جدید. یا پیداکردن کتابی چاپ قدیم. یا فکر کردن به ایدهای تازه برای نوشتن. که تو حالا بیستوشش سالت است. و بیستوشش یعنی دیگر افتادی اینور خط. و دیگر جوان نیستی. نه آنجور که بتوانی به بیخیالی بگذرانی. و روزها و ماه و سالها را به پشم بز بزنی. حالا دیگر باید به «جایی» رسیده باشی. و نرسیدهای. و در تمام امور میانمایهای. تجسم نصفهنیمگی در تمام ساحتها. و گذر عمر ناگزیر است. و کاریش نمیشود کرد. و تو در هر صورت روزی به بیستوشش میرسیدی. همانطور که به سالهای بعدی میرسی. اگر تقدیرت این باشد. اما دستهایت را نگاه کن. که از هر آورده و اندوختهای خالی است. دستهایت را حرام کردهای. و گذر سالها تنها از تو کم کرده. و هر روزی تکهای از تو رفته است. بیاینکه چیزی در عوض بگیری. و هنوز در چرخهی همان انتخابهای پیشین گرفتاری. بیهیچ نوآوری در خطا حتی. فرفرهای که دیوانهوار به گرد خودش میچرخد. بیاینکه قدمی فراتر بردارد. تا سرانجام خاموش شود و بیفتد. کلاغ در دفتر با من است. و در رختخواب. و سر سجاده. و پای نوشتن پایاننامه. و نوک میزند. و رها نمیکند.
عین عزیز، این شبها خیلی خیلی محتاج دعایتام. دعایم کن.
Repost from علویات
آمد دامن مولا را گرفت.
گفت: یا علی؛ مرا نصیحت کن!
فرمود:
تو سخنهای بسیاری از ما شنیدهای
دیگر چه موعظهای میخواهی؟!
عرض کرد: تا نصیحتم نکنی،
دامن شما را رها نمیکنم!
فرمود: " اَنتَ مَع مَن اَحببتَ "
تو با آنچه که دوست داری
محشور میشوی.
سپس دامان مولا را رها کرد.
@alaviaat | الامالی،شیخمفید،ص۶
Repost from N/a
رحمت خدا به هنرمندی که میرود مییابد و آینگی میکند.
به خدا باید پناه برد از کسی که به نفس خودش دعوت میکند.
