لـآڪامو
Open in Telegram
+ بقیهی حبسـتو قـراره من بکِـشم، از چی ناراحتـی؟! - حکـمِ نبودنت بـرای من اَبـد خورده دیگه چه فرقـی میکنه چقـدر بـرای تو بُـریدن؟ anon: @A505WARD_BOT
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
263
Subscribers
-224 hours
-497 days
-3330 days
Posts Archive
Repost from ㅤ ㅤ𝖱ꪱ𝗅𝗎
ㅤㅤЛучшие @JXBXS каналы✔️
ㅤㅤ𝖣︎ı𝖾 𝖻︎𝖾𝗄︎𝗄︎𝖺𝗇︎𝗇︎𝗍𝖾𝗌𝗍𝖾𝗇︎ 𝖲︎𝖾𝗇︎𝖽𝖾𝗋 اگـه دنـبـال فـیـو تـریـن چـنـل هـای پـک تـهـکـوک مـیـگـردی ایـن فـولـدرو اد کـن🌟
ㅤㅤㅤㅤ𝖬𝖾ı𝗌𝗍𝖻︎𝖾𝗌𝗎𝖼︎𝗁︎𝗍𝖾 𝖪𝖺𝗇︎𝖺𝗅︎𝖾 بـهـتـریـن و فـعـال تـریـن چـنـل هـای پـک کـیـپـاپ ، کـیـدرامـا و سـیـدراما تـوی ایـن فـولـدره♟️برای شرکت در فولدر ها با جذب ㅤباور نکردنی اینجا جوین باش✨
اشخاصی که دستی به قلم دارن اول برای خودشون مینویسن
برای پُر کردن خلا
برای اینکه مشت بزنن به صداهای توی سَر
بعد تصمیم میگیرن نوشته هارو به اشتراک بزارن
ایگ شدن و این مسائل اهمیتی نداره وقتی ذهنت هنوز کلمه طرح میزنه و استعداد در اختیارته
از نظرم انجامش نده خانم، امکانِ پشیمانی هست
Repost from ㅤ𝒜𝗅𝗉𝖾𝗇𝗀𝗅𝗈𝗐
درود، امیدوارم حالتون خوب باشه.
هر شروعی یک پایانی داره، بلاخره رسیدیم به آخرین صفحه از ㅤ𝒜𝗅𝗉𝖾𝗇𝗀𝗅𝗈𝗐
خوشحالم که تو این مدت کنارتون بودم، مرسی که تا اینجا در کنارم بودین.
خدانگهدار.
Repost from Се-рый хи'щник
Ти 𖥑𑩑 хий водопад 𝆺𝅥 𝆭
Смерть – это не всё, что умирает в теле, чтобы открыть душу взору иногомира, живого в цикле жизни в ночи, душе дается полный полет, чтобы в ее глазах того, кто был, больше не существовало. Клянусь иным миром, что то, чего вы боитесь, – это не чаша смерти; ответ на нее скрыт в наших сердцах. Что знает горечь вина об опьяняющем эффекте этого миража? В глазах каждого то, что лишено дара речи, само по себе является миражем. Он ищет смерти, всё увиденное стёрто с его глаз, он хочет обрести покой в объятиях ангела смерти. Онгорько проигрывает тому, что пьянствооставляет на его лице.
Repost from ㅤ𝒜𝗅𝗉𝖾𝗇𝗀𝗅𝗈𝗐
+1
در روزهایی که مرگ، آرامتر از زندگی به نظر میرسید و تنهایی تنها پناهِ من بود، تو مثل تکهای آفتابِ ناگهانی، روی دیوارهای سردِ اتاقم تابیدی. درست همانجایی که ناامیدی تا عمیقترین گوشههای قلبم ریشه دوانده بود، تو آمدی. روزها همان روزها بودند، خیابانها همان خیابانها، و آسمان همان رنگ همیشگی را داشت؛ اما از لحظهای که تو وارد دنیایم شدی، انگار همهچیز آرامآرام دوباره رنگِ زندگی گرفت. لبخندی که مدتها بود فراموشش کرده بودم، بیاجازه روی لبهایم نشست و قلبم، بعد از مدتها، دوباره با امید تپید، نه با ترس. نجات، همیشه در قامتِ ناجیای سوار بر اسب سفید از راه نمیرسد؛ گاهی فقط صداییست در هندزفریِ خیس از اشک، که آرام در گوشَت زمزمه میکند: «همهچیز درست خواهد شد.» و من، از روزی که تو آمدی، دوباره نفس کشیدن را دوست دارم؛ دوباره زندگی، برایم ارزشِ ادامه دادن پیدا کرده است.
ایجنایتِ نجیب
مرا در نجوای صدایت به صلابه بکش
بگذار آخرین ایمانم همان چیزی باشد که از لبهای تو فرو میریزد.
ای قیامتِ خاموش
تنِ الودهام را در انحنای مقدس تنت بسوزان،
که از بهشت گریختهام تا در دامنِ گناهِ تو به رستگاری رسم.
ای خلسهی گناه
مرا به آغوش بکش، نه برای عشق، برای جنایتی که سالهاست در رگهایم جاریست؛ که اگر قرار است روزی راهیه دوزخ شوم، بگذار تمامِ راه، بوی تنت را دهم.
ای خیالِ بیفرجام
مرا از توهمِ بودنت هشیار نکن،
که تمامِ شبهای بیتو، چیزی جز تمرینِ مُردن نبود.
و نپرس چندبار در گورِ سکوت خفتم، تا زیستن را بیطنینِ نامِ تو بیاموزم.
قسم به تبِ سیاهِ چشمانت..
که من تمامِ خویش را در حاشیهی نامت گم کردهام.
