تّشّدّیّدّ
Open in Telegram
یا پایه چو همّتم برافراز یا همّت من چو پایه کن پست
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
240
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+230 days
Posts Archive
240
#خانم عزیز، سلام.
من چند بیت خاقانی میخوانم و شما لطفا با هر مصراع یک قدم دور شوید:
دلنوازِ منِ بیمار شمائید همه
بهرِ بیمارنوازی به من آئید همه
من چو موئی و ز من تا به اجل یک سر موی
به سر موی ز من دور چرائید همه؟
من کجایم؟ خبرم نیست که مست خطرم
گر شما نیز نه مستید کجائید همه؟
دور ماندید ز من همچو خزان از نوروز
که خزانرنگم و نوروز-لقائید همه
من مه چارده بودم مه سی روزه شدم
نه شما شمس من و مهر سمائید همه
گر بسی روز دو شب همدم ماه آید مهر
سی شب از من به چه تاویل جدائید همه؟
سرو بالان شمایم سر بالین مرا
تازه دارید به نم، کابر-نمائید همه
من چو گل خون به دهان آمده و تشنه-لبم
بر گل تشنه گه ژاله هوائید همه
همه بیمارپرستان ز غمم سیر شدند
آنکه این غم خورَد امروز شمائید همه
چون سر انگشت قلمگیر من از خطّ بدیع
در خطّ مهر من انگشت نمائید همه
پدر و مادرم از پای فتادند ز غم
به شما دست زدم کاهل وفائید همه
آه! کامروز تبم تیز و زبان کند شده است
تب ببندید و زبانم بگشائید همه
بوی دارو شنوم روی بگردانم ازو
هر زمان شربت نو در مفزائید همه
مگر این تب به شما طایفه خواهند برید
کز سر لرزه چو نی بر سر پائید همه
روز خون ریز من آمد ز شبیخون قضا
خون بگریید که ردّ خون قضائید همه
چون کلید سخنم در غلق کام شکست
بر در بستهٔ امید چه پائید همه
تا چو نوک قلم از درد زبانم سیه است
از فلک خستهٔ شمشیر جفائید همه
چشم بادام من است از رگ خون پستهمثال
به زبان آن رگ خون چند گشائید همه
جان به فردا نکشد درد سر من بکشید
به یک امروز ز من سیر میائید همه
240
آشکار و مبرهن شده است که عین سگ میترسم. ازین حقیقت که نمیتوانم رکیک باشم بیزارم و از آدمهای جدید، فحشهای جدید میخواهم.
به همان دلیل که بعد از شش ماه، هنوز عصایم را همراهم دارم، آرامم و احساسی بروز نمیدهم: از جانب من خطری تهدیدتان نمیکند. پس طوری ازم بگذرید که هیچکس متوجه نزدیکیمان نشود.
حالا مشخص است که میترسم و مثل همیشه خطوط چهرهم فقط بهسوی وحشتم کج میشوند.
240
در یکی از متون زندگینامهی کافکا، نقل میشود که فرانتس کافکا هر بار بچهای در بغل مادرش یا پدری در حال تامین مایحتاج فرزندش میدید، جملهای از گوستاو فلوبر را به فرانسوی تکرار میکرد:
« Ils sont dans le vrai. »
«آنها در واقعیت هستند.»
او میدانست که با وقف کردن عمرش به ادبیات، دارد وهمی را میپروراند که از زندگیِ واقعی جدا میسازدش؛ با این حال، هر چه بیشتر توان و انرژی خود را برای قصّههای «بهدور از واقعیت، اما در جستوجویاش» خرج کرد.
240
من زندگی بسیار سادهای دارم. و برای خریدن چیزهایی که دوست دارم: کتاب، صفحهی موسیقی و توتون به پول خیلی زیادی نیاز نیست. با این حال باید حواس خودم را جمع کنم، چون که فعلا نمیتوانم قایق موتوری بخرم؛ اما از آنجا که هیچ قصدی هم برای خریدن قایق موتوری ندارم، مشکلی پیش نخواهد آمد.
-خولیو کورتاسار: از گفتوگو و مصاحبهها
240
• تمام آنچه که در طول سالیان دراز آموختهم و از راه تجربه و مطالعهی تاریخ اندوختهم درین نوشته فراهم آوردهم. پس نباید گله داشته باشید که چرا هدیهای گرانبهاتر پیشکش نمیکنم.
اگر سستی استدلالها و نادرستی داوریها و کثرت اشتباههایم فقر استعدادم را بر شما آشکار کنند، درین صورت نمیدانم کدام یک از ما حق گله از دیگری دارد: آیا من که مجبورم کردید چیزی را بنویسم که خود بهصرافت طبع هرگز نمینوشتم، یا شما که از نوشتهی من خرسند نمیتوانید شد؟
-گفتارها: نیکولو ماکیاولی، ترجمهی محمدحسن لطفی
240
• اگر خود را تجلیل کند من تحقیرش میکنم. اگر خود را تحقیر کند من تجلیلش میکنم. آنقدر با او ضدیت میکنم تا سرانجام دریابد که عجیبالخلقهای است ورای هر گونه ادراک.
-تاملات: بلز پاسکال
240
مصاحبهگر: حیرتانگیزترین دستاورد فرهنگی بشریت، و جوامع اسلامی، بهنظرم «هِزار و یک شب» است.
بورخس: بله، از آنجا که قرآن در سطح بسیار نازلتریست. نه؟
مصاحبهگر: بسیار نازلتر!
بورخس: گویی الله بهاندازهی شهرزاد از الهام برخوردار نبوده. (میخندد) به الله بسیار کمتر از شهرزاد الهامات خطور میکرده است.
-مصاحبه با بورخس: ۱۹۷۷
240
مایهی آسایش من، درمانگرِ من، از بلای افلاطونیگری همیشه توکودیدس [توسیدید] بوده است. کتاب او و چهبسا شهریارِ ماکیاولی با آن خواست بیکموکاستشان برای پرهیز از خودفریبی و دیدنِ عقل در واقعیّت، نه واقعیّت در عقل، تا چه رسد به دیدن واقعیّت در اخلاق؛ اینها از همه به من نزدیکترند.
کجا دوایی بهتر از توکودیدس برای زدودن آن رنگ و لعاب نکبتبارِ آرمانپرستیِ یونانی که هر جوانِ آموزشِ کلاسیک دیده میباید همچون جایزهی دستآموزشدگی در دبیرستان علم و ادب، با خود به زندگانیِ سپسین ببرد؟!
-غروب بتها: فردریش نیچه، داریوش آشوری
240
• عدالت به آتن نخواهد آمد، تا زمانی که آنهایی که ضربه ندیدهاند، به همان میزان خشمگین شوند که آنان که ضربه دیدهاند.
-تاریخ جنگ پلوپونزی: توسیدید، محمدحسن لطفی
240
• احترام یعنی از جای خود بلند شدن... اگر معنی احترام نشستن و لمدادن روی مبل باشد، با اینکار داریم به همه احترام میگذاریم و هیچ راهی وجود ندارد که تمایزی میان محترمان و نامحترمان قائل شویم. اما، اگر از جای خود بلند شویم خیلی واضح تمایز قائل میشویم.
-تاملات: بلز پاسکال
240
Repost from تّشّدّیّدّ
همهی مثالها مثل چشمکند
مثالها مثالِ قلقلکند
همه چیز نوازش ناخن تیزی
با شیوهی معاملهی زیر-میزی
به زیر پشمهای زیر بغل.
همه چیز مثال است. از شیوهها، مثالست هر چه که هست. همه چیز مثلِ مثال است.
تولید-مِثل هم بالکل متوقف شود اگر
مَثلها میمانند بیخِ ریش ما مثالها
ارتباطات در افتراقها وصال مییابند
مثالها در مقایسه تولید-مثل میکنند
مثالها تولید میشوند تا وصل شوند. مَثلی بسازند. برای کودکانی که تولید-از-مثل بودند. مثال نشدند اما. مَثلها را به چپ گرفتند اما. و از راست توپ را سانتر کردند. به نقطهی کور ما مَثلسازانِ از مثال.
ناخن تیزیست رووی شاهرگ ریزم.
ناخنی که از فرط پیری، هر چه رود برگشت است.
میچرخد
دور میزند
منصرف میشود
وقتی پیر میشوی، دیگر هیچوقت دیر نیست. برّنده است. دیگر همه چیز آنقدر کُند میکند که از هر لبهیی برّندهتر میشود و از هر دماغهیی پرتگاهتر.
نفسم تیز است.
پوستم را میبُرّد. رّد. ررد. رّد. رّدد.
یاد چیزی افتادم
برگشت
به پوستم
سوراخش کرد
رفت توو
باز بازگشت
باز باز بازگشت
باز باز باز باز گشت
آنقدر گشت
تا مقابل هر گازی بسته گشت
تمامم را دزدید
خفهم کرد
حالا، دیگر هرگز افسرده نخواهم بود
تیزم کرد
برّید
برّید
حالا، دیگر نمیتوانم خشمگین باشم
میبُرّدم
میسوزاندم
بسّم است
