𝐒𝐞𝐫𝐞𝐧𝐢𝐭𝐲
Open in Telegram
Wild . Free . Ambitious @Serenitydailybot🐓 https://t.me/HarfChatBot?start=500cd4c7c94f 💬
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
206
Subscribers
+724 hours
+237 days
+1730 days
Posts Archive
206
همسادمونو یادتونه گفتم یدونه نینی داره عین خودش؟
اخیرا کشف کردم سه تا نینی داره عین خودش(سیاه) با یه نینی ناهماهنگ(سیاهسفید)
206
همسادمونو یادتونه گفتم یدونه نینی داره عین خودش؟
اخیرا کشف کردم سه تا نینی داره عین خودش(سیاه) با یه نینی ناهماهنگ(سیاهسفید)
206
ولی راستش خونه مستقل داره خوش میگذره. به طرز بامزهای هر روز دارم “اولینها” رو آنلاک میکنم؛ اولین حموم، اولین تمیزکاری، اولین غذا درست کردن، اولین چرت بعد از ظهر، اولین مهمون، اولین غذا دادن به همسادمون(پیشی و بچههاش)، اولین استفاده از کمد و کشوهای خالی و صد البته اولین سوسک که قطعا هیچ کدومشون(خصوصا آخری!) رو فراموش نخواهم کرد!
206
Repost from •ItGirlShop
+1
قرعه کشی It Girl از الان تا آخر هفته شروع شد. 🤍
جایزه سه تا بوت رایگان به برنده ها. 🤩
شرایط قراه کشی⬇️
💗پیج ItGiirl_shop رو فالو کنید و تو چنل @itgiirlshop جوین بشید
💗
تمام پست های پیج رو لایک و سیو کنید
💗
برای هر پست دوتا کامنت بذارید ولی کامنت ها ایموجی و اسپم نباشه
💗
استوری پیج رو ریپلای کنید و باز هم ایموجی و اسپم نباشهاگر این پست رو تو دیلی و چنل هاتون فوروارد کنید و تو کامنت ها اسکرین بدید شانس برنده شدنتون بیشتره. ❤️
206
+ واسه آریا(تراپیستم🎀) آهنگامو لایو اجرا کردم و انقد ازم تعریف کرد که تا اطلاع ثانوی:
اعتماد به نفس ۱۰/۸
خوشحالی ۱۰/۱۲
خدای من باید یه غلطی با این استعدادم بکنم!!! ۱۰/۱۰۰۰۰
206
پارک نهجالبلاغه واقعا بزرگ و قشنگه. با اینکه بهم نزدیکه تازه دومین بارم بود که رفتم اونجا.
206
از کانال آیسو اومده بودم کانالتو ببینم، اون آخرین ویدیو مسیجتم پلی کرده بودم.
بعدا رفتم زدم واکینگ دد پلی شه ببینم. از قضا دستم خورد به هندزفریم و ناگهان همزمان با واکنیگ دد، این پلی شد:
https://t.me/serenitydailychannel/17753 :)))
206
https://t.me/aysoosdiaries
صاحب این چنلی که میبینید یه خانومیه که بسیاز تحسینش میکنم و براش احترام قائلم. یکی از اشخاص مورد علاقهمه که تو زندگیم خصوصا روند تحصیلیم تاثیر زیادی داشته.
حدود سه سال پیش موقع انتخاب رشتهی کنکور، تو سردرگمترین برههی زندگیم بودم و بزرگترین سوالم این بود که میخوام با زندگیم چیکار کنم؟ ازش چی میخوام؟
آیسودا رو از خیلی قبلترش میشناختم. چنلش رو وقتی هنوز جمعمون خیلی کوچیکتر بود داشتم و چند تا گروه مشترک داشتیم با دوستای آنلاینم که بین اونا هم انسانهای باسواد و فرهیختهای پیدا میشدن؛ جوانانی که تو روزگاری که فرصتهای زیادی رو ازشون دریغ کرده بود تلاش میکردن خودشونو پیدا کنن.(و خیلیهاشون روند موفقیتآمیزی رو هم طی میکردن)
آیسودا هم یکیشون بود که به شخصه برای من(و مطمئنم خیلی آدمای دیگه) منبع الهامبخشی بود و هست. مثلا یکی از دلایلی که باعث شد جسارت به خرج بدم و همین چنل رو بسازم. شاید کوچیک و بیاهمیت به نظر بیاد اما واسه خودم یه بایگانی ارزشمند از افکار و احساسات و لحظههای زندگیمه که خیلی دوسش دارم.
خلاصه در باب تحصیل بگم که بعد از کنکور دنبال این بودم که در من نسبت به چه چیزی اونقدر علاقه و استعداد هست که بخوام دربارش درس بخونم، دربارش باسواد بشم، تلاش کنم، شاغل بشم و سری تو سرها دربیارم.
چنل آیسودا کمک کرد مطمئن بشم قطعا یکی از گزینههای پررنگ، زیستشناسی یا دقیقتر علوم ژنتیک و نوروساینس و همپوشانیهایی که دارنه.
کمک کرد یه وجهه از زندگی دانشجویی تو تهران رو ببینم و بفهمم دلم میخواد یا اصلا تواناییشو دارم یا نه.
کمک کرد بفهمم (تقریبا!)همه چیز به خود آدم بستگی داره. خودت تعیین میکنی کی هستی نه رشتهای که میخونی.
یادمه بعد از خوندن شمار کثیری از پیامهای چنلش به خودش پیام دادم و ازش خواستم با هم صحبت کنیم تا بتونم ازش مشاوره بگیرم. حقیقتا به یه دختر توانا و مستقل همسن خودم که شرایط زندگی و اخلاقیاتش تا حد زیادی شبیه خودم بود بیشتر از هر مشاور کنکوری اعتماد داشتم. برخلاف انتظارم(که میدونستم سرش خیلی شلوغه) جوابمو داد و درخواستمو پذیرفت.
ویدیوکال کردیم و هرچی میدونست و تجربه کرده بود بهم گفت. باز هم بر خلاف انتظارم(که فکر میکردم مغرورتر از این حرفا باشه) واقعا تلاش کرد کمکم کنه؛ صمیمی، بدون تعارف و بدون چشمداشت.
بعد از حرفاش عقل و احساسمو کنار هم گذاشتم و بالاخره تصمیمم رو گرفتم…
و الان اینجام! ترم پنج رشتهی سلولی مولکولی دانشگاه علوم و تحقیقات تهران؛ و نه تنها از تصمیمم پشیمون نشدم(هنوز!) بلکه خیلی هم راضی هستم(فعلا!)
اما با اینکه همرشته و همدانشگاهی آیسودام تو ۴ ترم گذشته هر چقدر چشم گردوندم تو دانشگاه ندیدمش(از بس دانشگامون بزرگه🤧(درواقع از بس کلاسامون بخاطر جنگ آنلاین شد-)) تا دیروز!
سر کلاس عصبیعضلانی بودیم و وقتی رفتم با استاد اسرافیلزاده حرف بزنم یهو دیدم یه دختره جلوم وایساده که استاد بلافاصله با دیدنش گفت:«به! خانوم آق!» درجا شاخکهام تیز شد و اومدم کنارش وایسادم تا چهرشو ببینم! بله خود خودش بود. حقیقتا اولین چیزی که با دیدنش اومد تو ذهنم این بود که چقد قد و قوارهش ریزهمیزهست!😭 شاید چون بخاطر دستاوردهاش تو ذهنم اونقدر بزرگ بود که این بزرگی روی توقعم از سایز فیزیکیش هم تاثیر گذاشته بود😂
وقتی کارش با استاد تموم شد و داشت میرفت صداش کردم گفتم دم در منتظرم بمونه. وقتی رفتم پیشش داشتم خودمو معرفی میکردم که برگشت گفت:
«یادمه! سرنیتی بودی دیگه! ویدیوکال کرده بودیم، تو گروه مجتبیاینا هم بودی…»
حقیقتا از اینکه منو یادش بود و شناخته بودتم خیلییییی ذوق کردم ولی سعی کردم کول برخورد کنم و نشون ندم، چون نمیخواستم شبیه سلبریتی و فن به نظر برسیم-(رسیدیم. چندان موفق نبودم-)
خلاصه… بالاخره بعد از چند سال یکی از کسایی که تو چند عرصه ازش الگوبرداری کردم رو از نزدیک دیدم؛ کسی که بارها باهاش همزادپنداری کردم و به چشم رفیق و مرشد و راهنما دیدمش درحالی که حتی خودشم خبر نداشت؛ کسی که رویاهایی شبیه من داره و تو مسیر رسیدن بهشون از من جلوتره و من چند قدم پشت سرش باهاش هممسیرم~
دوست داشتم درباره این دیدار هم بنویسم و تو بایگانی چنلم نگه دارم :)
همچنین دوست داشتم همونطور که دیروز به خودشم گفتم، اینجا هم دوباره سپاس و قدردانیم رو بخاطر اینکه آیسودا(و خیلیهای دیگه) سر راهم قرار گرفتن و به هر طریقی تصمیم گرفتن کمکم کنن ابراز کنم.♥️
