مخفیگاهِ آبیِ پری؛
Open in Telegram
- بال هایش را گشود و اتاق را در بُهت یک رویا گم کرد - خونهی امنِ شیرکاکائوی آسمونی که گاهی غرغرو میشه🧚🏼♀️ t.me/HidenChat_Bot?start=562763327
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-1430 days
Posts Archive
بچهها جون کمترین کار تو این اوضاع اینه که این لیستهارو چک کنید و درموردشون توئیت بزنید.
لیست اول - لیست دوم - لیست سوم - لیست چهارم - لیست پنجم
توی هر لحظهای از زندگی این غم باهامه. کنار بابام نشسته بودم و بهرسم همیشگیمون قمیشی پلی کرده بودم. چای میخوردیم و براش از چیزایی که دیدم، اتفاقا و زندگیهایی که ویرون کردن میگفتم و باهم به عامل همهشون فحش میدادیم. اون لحظه به این فکر میکردم که چه پدرهایی رو بیفرزند کردن؛ از هزاران انسان، مزهی چشیدن این لحظههای عادیِ پدر-فرزندی رو گرفتن.
Repost from Humint.
جاویدنام سما اسماعیلی ۲۰ ساله که نوزدهم دیماه کشته شد.
دوست سما در اکانت اینستاگرامش نوشته: «سما همیشه به من میگفت که آرزو میکنه افراد بیشتری هنرش رو ببینند.»
دیگه از گریه کردن حالم بهم میخوره، از این گولهی غمی که راه گلوم رو بسته خستهام. دلم میخواد برم یه جایی به دور از آدمها و تا جون دارم جیغ بزنم و این خشم و نفرتم رو خالی کنم. چیزی که ما رو به هم متصل میکنه غمِ جانهایِ از دست رفته نیست؛ این نفرتِ مشترکمونه، خشمیه که سالهاست توی تنمون ریشه داده.
خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد.
از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد.
هرکس آن را میدید میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند.
- سوگ سیاوش، شاهرخ مسکوب
بچهها جون، یادتون نره شجاعت تکثیر میشه؛
مراقب خودتون و همدیگه باشید. به امید آزادی.
«سرشار از بوی تنش بودم؛ طعم دهن و جای دست هاش در وجودم مثل نبض می زد! میکوبید، چیزی جادویی، آن جادوی ابدی که تمام زشتیها، بدیها و کژیهای دنیا را از یادم می برد.. خالص میشدم، شیشه میشدم و تنِ خود را در تن او میدیدم و او را از خودم عبور میدادم. به کسی پناه برده بودم که دنیا را بر دوش داشت.»
گفته بودم یادت پیلهایست که با هر بار دویدنت در فکرم، دورِ من تنیده میشود؟ آیا برای دیدنت پروانه خواهم شد؟
آهنگی که توی بهشت در حال پخشه و فرشتههایی که بالهاشون سوخته و چشماشون بسته شده، باهاش در حال رقصیدن و گریستن هستن.
بچهها منِ کله سیاهِ خاورمیانهای پا شدم رفتم انگور خریدم تا امشب که سال نوعه برم زیر میز و دوازده تا حبه انگور بخورم؛ بلکه خرافات نجاتم بده.
هر بار به این فکر میکنم که من فقط یکبار زندگی میکنم و اون یکبار هم توی ایران و توی این بازهی زمانی هستم، تمام وجودم از نفرت و عصبانیت پر میشه.
