en
Feedback
سارا متقی🕊️

سارا متقی🕊️

Open in Telegram

...اندوه اگر غریبگی می‌کرد شاید زندگی نزدیک‌تر بود! سارا متقی Instagram.com/saray_mottaghi

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
204
Subscribers
+124 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
دکتر اصغر دادبه، مردی که قلبش برای وطن می‌تپید! این روزها که تیرِ خبرهای ناخوش، پیاپی بر پیکر ایران و ایرانی فرود می‌آید، سوزِ ناخوشیِ خبری هماره همراه من است… چندی پیش مطلع شدم متأسفانه استاد #اصغر_دادبه درگیر بیماری‌های سخت و متعددی شده و از جمله آن که آن حافظهٔ شگفت‌انگیزش را هم از دست داده و درد بسیاری بر چارچوب سر و مغزش خیمه زده است… استادی که نزد همگان شهره بود به خوش‌حافظگی، به وطن‌دوستیِ عمیق و غیرت ملی، حالا از آنچه این روزها بر سر ایران و ایرانی آمده است، هیچ نمی‌داند و من مرتب این روزها از خود می‌پرسم: «با آن وضع وخیمی که در وصف احوال او شنیده‌ام، آیا او به یاد دارد که روزگاری چقدر عاشق ایران بود؟!» همین چندی پیش بود که در سفر استاد دادبه به رشت، دمی مجال میزبانی از ایشان نصیبم شد. خوب به یاد دارم در آن صبح روز جمعه‌ای که شهر، آرام بود و بسیاری از شهروندان در خواب بودند؛ استاد به محض دیدنم، آنی خواستند ایشان را تا مزار استاد #ابراهیم_پورداوود و #هوشنگ_ابتهاج همراهی کنم. من خوب به یاد دارم وقتی به درِ بسته و خاک‌آلودِ آرامگاه پورداوود رسیدند و عمق غربتِ او را در زادگاهش به چشم دیدند، اخم بر جبین نشاندند و گفتند یادداشتی در صفحه‌شان می‌گذاردند و یک پدری از آن فلان فلان شده‌ها درمی‌آورند که بمانم و تماشا کنم… همین لمسِ از نزدیکِ غریبی پورداوود بود که استاد را بر آن داشت، مشوقم گردند تا به مناسبت سالگرد ابراهیم پورداوود، در پایتخت با همراهی پدرانهٔ ایشان و چندی دیگر از اساتید به‌نام، نشستی متفاوت ترتیب دهیم… اما دریغ و درد که پیش از آن که اوضاع مملکت به نابه‌سامانیِ امروزش برسد، اوضاع و احوالِ استاد دادبه چنان نامساعد گشت که دیگر تنها در خواب و خیال می‌توان پای صحبتش نشست… بیستم بهمنی که گذشت، سالروز تولد استاد ابراهیم پورداوود بود، ایران‌شناس و اوستا‌شناسی بزرگ که می‌توان او را در این حوزه «پدر» دانست. پدر وطن که در وطن، غریب و گمنام است. به قول سایه «من چه گویم که غریب است دلم در وطنم؟!» #سارا_متقی برای #ایران 🕊️ و با امید و آرزوی صبر بسیار برای استاد دادبهٔ عزیز و خانوادهٔ محترمش 🙏🏻⁩

https://instagram.com/p/DTAafZdiFv7/ تو می‌توانی ماهی را از دریا بگیری وُ بگویی «جان بده ولی پر پر نزن!» و سپس تپانچه بگذاری بر شقیقه‌اش و ماشه را بچکانی وُ مغزش را پخشِ ماسه‌ها کنی اما با حافظهٔ تاریخیِ دریا چه می‌کنی؟! که سینه به سینه می‌رسد به صدها صد گوش‌ماهی در گوشاگوشِ این ساحل وُ آن ساحل تو می‌توانی تور تور ماهی به چنگ آوری ولی با اشک چشم‌های دریا چه می‌کنی؟ گیرم تپانچه بیاوری! دشنه بیاوری تازیانه بند وُ چه وُ چه! چه فایده؟! ای آن‌که غَرّه‌ای به صیدِ دمادمت بی آن که طغیان را در کفِ چشم‌های منتقم دریا از پیش خوانده باشی! باری بزن به آب که تو را غرق در دریا بِه! #سارا_متقی ۱۱ دی ۱۴۰۴

بسا درد در زندگی که دشنه‌وار جان آدمی را می‌دَرَد و صدایش را هم درنمی‌آورد! حال من یک دریده‌ام و چنان مشغولم به تنیدن تارهای سپید امیدواری بر تنِ تکه‌تکه‌ام که دور نیست روزی که مرا کفن‌پوش ببینید! روزی که مرا کفن‌پوش ببینید و نزدیکم آیید؛ مرا نمی‌بینید چه دیر کرده‌اید وُ من از دستتان رفته‌ام چنان که پیله هم نمی‌تواند مرا روی زمین نگه دارد! در روز رفتنم لطفاً ننویسید که مُردم بنویسید پر درآوردم وُ رفتم! روزی که پروانه شوَم و از تنگنای پیلهٔ زندگی دربروَم؛ روز شادی‌ام است نه روز عزا! #سارا_متقی تیر ۱۴۰۲

«زمزمه‌های زندانی» دومین اثری‌ست که در سال جاری به صورت رایگان و در قالب pdf منتشرش می‌کنم. این اثر، مجموعه شعر سپیدی‌ست در چهل صفحه، شامل پنج حبسیه و دو شعر که پیش و پس از آن سروده شده‌اند. پیشا‌پیش از لطف و عنایت عزیزانی که «زمزمه‌های زندانی»‌ام را به مهر خواهند خواند، با دیگران به اشتراک خواهند گذاشت و نقد و نظری بر آن خواهند نوشت؛ بسیار سپاسگزارم. سارا متقی ۱۵ آذر ۱۴۰۴ ———————————— اصلاحیه: دو اشتباه تایپی ناخواه در سطرهای میانیِ «حبسیهٔ اول» رخ داده است که صحیحش چنین است: «حک» و «دورهٔ گوسفندی». @saray_mottaghi

ترک‌خورده جانی‌ام در هیأتِ جوانی خندان‌‌رو کمرراست‌کرده در برابر دوربین‌ها تنها خانه‌ای قدیمی‌ است که می‌فهمد چه می‌گویم! #سارا_متقی ۲ تیر ۱۴۰۳

نگاه کن به برقِ دانه‌های انار به برق قطره‌‌قطرهٔ خونی که از دریچهٔ زخم سرازیر می‌شود. نگاه کن به برقِ دانه‌های اشک به برق قطره‌قطرهٔ باران که رازِ بغض گلوی ابرها را برملا می‌کند. نگاه کن به من که کم نمی‌درخشم در چشمِ این وُ آن گیرم که افتاده از چشمِ تو باشم! #سارا_متقی | ۱۳ آذر ۱۴۰۴

«الا تی تی» برای کوارتت زهی، کمانچه و سنتور به یاد استاد ناصر مسعودی براساس ساخته‌ی مرتضی حنانه محمد انشایی: کمانچه مرتضی سعیدی‌راد: سنتور کوارتت زهی: دانیال اسدی‌راد، نوید شعبان‌زاده، صادق رضایی، محمدحسن گلشن اجرا در مراسم یادبود استاد ناصر مسعودی ۱۰ آذر ۱۴۰۴ / تالار مرکزی رشت فیلم از سارا متقی https://youtu.be/9Ae-1HdnoyU

🔆 پژوهشکدهٔ مطالعات استراتژیک خاورمیانه به ابتکار گروه مطالعات ایران با همکاری مجلهٔ سیاست‌نامه برگزار می‌کند: 🔆 دورهٔ آموز
🔆 پژوهشکدهٔ مطالعات استراتژیک خاورمیانه به ابتکار گروه مطالعات ایران با همکاری مجلهٔ سیاست‌نامه برگزار می‌کند: 🔆 دورهٔ آموزشیِ آیین حکمرانی و سیاست‌ورزی در آیینهٔ ادبیات فارسی ؛ با تمرکز بر متن کتاب سیاست‌نامهٔ خواجه نظام‌الملک طوسی 🔆 با حضور و بیانِ 🔺دکتر احمد بستانی (عضو هیأت علمی علوم سیاسی دانشگاه خوارزمی) 🔺دکتر مهدی فدایی مهربانی (عضو هیأت علمی علوم سیاسی دانشگاه تهران) 🔺راوی و دبیر نشست‌: سارا متقی (دبیر گروه مطالعات ایران) ⏰ زمان : ۱۹ آذر، ۲۶ آذر و ۳ دی ۱۴۰۴ 🏛️ مکان: تهران، بلوار کشاورز، خ نادری، پلاک شش 👌 علاقه‌مندان می‌توانند برای کسب اطلاع و ثبت‌نام ، به این آیدی تلگرامی @Mottaghi_Sara پیام دهند. ❇️ مدرسه مهارت پژوهشکده مطالعات استراتژیک خاورمیانه @imessiran

چگونه می‌توانم چنین چشم‌به‌راهت بمانم؟! که چند صد روز پیش رفته‌ای بی قولِ بازآمدن و بی که حتی لبی بگشایی و ُبگویی «خداحافظ» کسی نمی‌پرسد چگونه می‌توانم… دوست داشتنت خرمالوی نارسی‌ست که دهان‌ها را می‌بندد! #سارا_متقی ۱۰ آبان ۱۴۰۴

چندبار دیده‌ام بر جبینِ کوچه‌های شهر عاشقی نامِ دلبری که سال‌هاست خواب‌دزدِ چشم‌های اوست را مثل اسم رمزِ شب نوشته‌ است «زن»!
چندبار دیده‌ام بر جبینِ کوچه‌های شهر عاشقی نامِ دلبری که سال‌هاست خواب‌دزدِ چشم‌های اوست را مثل اسم رمزِ شب نوشته‌ است «زن»! کج‌کجی و ُ دزدکی نوشته است من زندگیِ با تو را محرمانه، خواب دیده‌ام با چکاچکی که در نگاهِ تند و تیزِ آن برادرت در کمینِ ما نشسته است هم پا که پس نمی‌کشم! چندبار دیده‌ام برادری تک‌به‌تک، تمام نام‌های زن بر جبینِ کوچه‌های شهر را پاک می‌کند ولی هیچ‌جا نخوانده‌ام در گذشته هم حرف‌های زور جنگ‌های دیر و دور رسم عشق و عاشقی و ردّ و نقشِ بوسه‌های مخفیانه را دمی در آدمی زیر پا بیفکند! #سارا_متقی ۲۹ مهر ۴۰۴

من بی آن که بدانم چرا چند شب در میان بازداشت می‌شوم. کجا؟ در خواب‌هایم که تنها جای رسیدنِ من وُ تو بهم است! #سارا_متقی | ۲۱ مهر ۴۰۴

https://www.instagram.com/reel/DPZlo9Bgd15/?igsh=MWhrYW1hemZzaDI3OQ== کمانْ کمانْ به کمان شِکَنْ شِکَنْ سَرِ مویم و پیک پیک، دوان درون شاهرگم، سُکرِ سوزِ سازِ صباست در آن زمان که خبرچینِ رفتن‌آمدنی بود چه آمدی؟ که درآورد گام گام صدایِ سیمِ تنم را که شاعران سده‌هاست به چینِ دامنِ من به چین وُ چینِ دو زلفم دمی لبی نرسانده به کف نشسته هنوز ورقْ ورقْ منِ عریان وُ مست را چه جامه‌ها که دریدند! چه رفتنی؟ به «نرفتن» بخوان کمانچه‌کشی را که چند خط وُ خشی را و سوزِ سرمدِ صدها فراق‌نامهٔ ناآشنا وُ سرخ‌وشی را به یادگار گذاشت کمانْ کمانْ به کمانْ رویِ سیمِ جان وُ تنم به جای ردِّ سه بوسه بر این وُ آن ورِ گونه به گردنم! نشسته است درونم کمانچه‌کش به بَرَش غم سکوتِ نت به نتش هم امان‌بر است دمادم که گه به جوش وُ خروشم گهی به گریه خموشم #سارا_متقی | ۱۰ مهر ۴۰۴

«شب» روایتی از آنچه در هولوکاست گذشت نوشتهٔ #الی_ویزل برگردانِ #سارا_متقی الی ویزل، یکی از نام‌دارترین بازماندگان هولکاست است که در «شب» به عنوان نخستین اثر خویش، از تجربهٔ آن روزها و شب‌ها گفته است. کتابی کم‌حجم و دردناک با صراحت و صمیمیت نگارشی بالا که بسیار مورد توجه قرار گرفت و به زبان‌های مختلفی نیز ترجمه شد. تا جایی که می‌توان آن را یکی از شاخص‌ترین آثار در این زمینه دانست. با این همه، نه تنها این کتاب در بازار کتاب ایران جایی ندارد، بلکه کم‌تر کسی‌ست از اهالی اندیشهٔ سیاسی که نگارندهٔ نام‌آشنای او را بشناسد. من نیز در خلال نگارش پایان‌نامهٔ مقطع کارشناسی ارشد (علوم سیاسی) با آن آشنا شدم و در پایان‌نامه و سپس در مقاله‌ای دانشگاهی آن را مورد بررسی قرار دادم. سرانجام، در روزگاری که خود به‌تازگی از پرونده‌های پی‌در‌پی و زندان جان به در برده بودم، ترجمهٔ «شب» را آغاز کردم، اما با گذشت دو سال پیگیری مداوم در انتشار آن توفیق نیافتم و چنین شد که درصدد برآمدم آن را به صورت pdf و رایگان در اختیار علاقه‌مندان این حوزه قرار دهم. سارا متقی | ۱۱ مهر ۱۴۰۴

بنگر چه کوچکی ای آدمی! ای در هزار نقش و نگار پنهان حقیقتت! گیرم خروس‌وار قو قو کنی از کاهدانِ تاج‌وری در کُنامِ خویش! هنگامِ خشک‌سال یا آن زمانِ سرخِ شبیخونِ چند ریزپرنده چندین و چند پر پرپر پرنده یا شپشی، رشکی ندیده گریه و خنده؛ کوچک‌تر از قُواقُوِ خود کم‌جان‌تر از پروانه‌ای! بنگر به آسمان پروانه قبلِ مرگ پروانه بی‌فغان دل زد چه اَبرْاَبرْ به دریای آسمان! #سارا_متقی ۱۸ امرداد ۱۴۰۴

اصلاً همین که بارها به تهران کوچ کرده‌ام و هر بار ناخواسته و زودتر از پیش، از آن باز گشته‌ام؛ همین که جابه‌جایی بین رشت و تهران نه تنها برایم خسته‌کننده نیست بلکه به مثابهٔ چند جلسه تراپی‌ست هم از همین‌روست! با این همه، همیشه که نمی‌شود در نامساعد چرخیدن چرخ فلک هم نقطه‌ای زیبا یافت، بدان لبخند زد و آن «نامساعد بودن» را چون چند تار مو، پشت گوش انداخت؟! مثلاً همین من! همین این بار که باز آمده بودم کلی ناملایمت‌ را پشت گوش بیندازم و بی‌خیال زمینهٔ خاکستری و ترنج و لچک خونینِ قالی زندگی‌ام، نفسی تازه کنم؛ بی‌حوصله و خسته دیدن استاد شفیعی کدکنی چنان بی‌تابم کرد که گویی خارج از توانم بود که بپذیرم هر انسانی (فارغ از سن و سال) می‌تواند روزی کم‌حوصله باشد و جمع کردم و برگشتم! درست است که کم‌حوصلگی و خوشی_ناخوشی هم طبیعت زندگی‌ست ولی گاهی همان هم تیری می‌شود بر سینه‌ات و آی‌ات را درمی‌آورد تا تو باشی دیگر بیهوده در لکه‌های خونین قالی زندگی‌ات، بوسه‌های عاشقانه نجویی و بن‌بست بودن خوشبختی را پشت گوش نیندازی! شاید گمان کنید این سطرها را شاعرانه قلم زده‌ام ولی «به خدا من شعر نمی‌گویم خاطره می‌گویم» این‌ دو سطر اخیر را هم پیش‌تر در حبسیبه‌ای گفته بودم! #سارا_متقی | ۳۰ شهریور ۴۰۴

بن‌بست خوشبختی، بدون شرح بود و دهان‌دوز ولی حالا که دگر بار به یادش می‌آورم؛ می‌بینم چه حرف‌ها که در زخم‌گاهِ سینه‌ام چرک ‌ ن
+1
بن‌بست خوشبختی، بدون شرح بود و دهان‌دوز ولی حالا که دگر بار به یادش می‌آورم؛ می‌بینم چه حرف‌ها که در زخم‌گاهِ سینه‌ام چرک ‌ نبسته است! بن‌بست خوشبختی، درست جایی واقع شده است که یک سال تحصیلی از کنارش می‌گذشتم و هرگز بدان چشم ندوخته بودم. یک سال تحصیلی که اگر دمی اشک در چشمم جریان نداشت، بغض دمادم راه گلویم را بسته بود و بر سینه‌ام مشت می‌کوبید ولی کماکان به آینده‌ای روشن و خوشبختی امیدوار بودم… حالا، در این ماه و سال که چشمم بدان بن‌‌بست باز شده است، چندین سال گذشته است از آن روزهای نخستِ جوانی‌‌ام که سخت تباه شده‌اند و رفته‌اند لای پروندهٔ سنگین تجارب تلخ زیر بغلم! پرونده‌ای که نمی‌توانم به آن بخندم، چنان که به آن پروندهٔ قطورِ جلد صورتی‌ام در اجرای احکام خندیدم، وقتی حتی عکس خوابیدن گربه‌ام هم در آن بود! باری… این روزها که چشمم به بن‌بست خوشبختی وا شده است؛ مصادف است با تلاش‌ و تقلاهای بی‌وقفه‌ام برای یافتن رگه‌هایی از عشق و امیدواری در هرچه بوی زندگی می‌دهد، از گذشته‌ها و کوچه پس کوچه‌هایش گرفته تا خط به خط شعر فارسی و حتی تا چشم‌های مغرور ولی سختی‌کشیدهٔ گربه‌ای خیابانی… 👇🏻

شعرخوانی شاعران جوان در کنگره اختتامیه #دفترشعرجوان #سارا_متّقی شهریور ۱۴۰۴ #خانه_شاعران_ایران https://t.me/iranianpoetsocity

از دیروز ناراحتی‌های زیادی از مراودات شاعرانه در دلم سنگینی می‌کند و باری دیگر هم ‌ فراری‌ام می‌دهد از تهران دل‌فریب. هرچه با
از دیروز ناراحتی‌های زیادی از مراودات شاعرانه در دلم سنگینی می‌کند و باری دیگر هم ‌ فراری‌ام می‌دهد از تهران دل‌فریب. هرچه با خود کلنجار رفتم که لااقل بنویسم از چه‌ها گلایه‌مندم؛ صلاح ندیدم که تا بوده همین بوده! با این همه، در جادهٔ تهران_رشت به خود گفتم: «شاعر بودن و حتی شاعر خوب بودن، برابر نیست با انسان خوب و اخلاق‌مدار بودن! چنان که برابر نیست با استاد و منتقد خوب بودن که اگر این گونه بود همین «ساعد عزیز ما» که بر شاه‌نشین چشم و قلب بسیاری از ما جا دارد؛ این چنین برای ما متمایز و ویژه نبود و این را تنها کسانی به‌واقع درمی‌یابند که از عالم و آدم در شعر زخم خورده باشند!» پس بسنده می‌کنم به بازنشر چند سطر پایانیِ شعری از خویش: آقا اجازت است بگویم؟ من مهربانی را در شعر شاعران وطن جسته‌ام ولی در دستشان جز پاره‌سنگ‌های ملامت ندیده‌ام! #سارا_متقی | ۱۵ شهریور ۱۴۰۴

ساری گلین #حسین_علیزاده ❤️ @saray_mottaghi