سارا متقی🕊️
Open in Telegram
...اندوه اگر غریبگی میکرد شاید زندگی نزدیکتر بود! سارا متقی Instagram.com/saray_mottaghi
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
204
Subscribers
+124 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
204
«پادشاهی ضحاک» ۱
از تصاحب دختران جمشید تا نجات یافتن روزانه یک جوان از چنگال ضحاک
پادشاهی ضحاک، هزار سال به طول انجامید. در این دوران فرزانگان منزوی شدند و دیوان مجال جولان یافتند. هنر خوار و جادو ارجمند گشت. راستی در نهان بود و گزند عیان...
هنر خوار شد جادویی ارجمند / نهان راستی آشکارا گزند
شهرناز و ارنواز (دختران جمشید) به دست ضحاک افتادند و هر شب، دو مرد جوان، فارغ از آن که از چه تخم و نژادی هستند، راهی ایوان شاه میشدند تا خورشگر مغز سرشان را خوراک مارهای روییده بر شانههای ضحاک کند.
در این هنگام، دو مرد گرانمایه و پارسا با نامهای ارمایل و گرمایل چنین چاره اندیشیدند که به عنوان آشپز به مطبخ ضحاک راه یابند و از هر دو جوانی که روزانه به ایوان شاهِ اژدهافش کِشانده میشوند تا کُشته شوند، دست کم یک تن از آنان را نجات دهند.
بدین ترتیب آنان هر روز (و البته ناگزیر) یک جوان را میکشتند و مغز سرش را با مغز گوسفند ترکیب میکردند و خوراک مارهای ضحاک را تدارک میدیدند. از دیگر سو نیز موفق می شدند روزانه یک جوان و به عبارتی ماهانه سی جوان را نجات دهند.
هنگامی که تعداد این جوانان به دویست نفر رسید، ارمایل و گرمایل، تعدادی بز و میش بدانها سپردند و راه صحرا را نشانشان دادند.
فردوسی بر آن است که نژاد کرد به همین دویست نفر باز میگردد.
چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست / بر آن سان که نشناختندی که کیست
خورشگر بدیشان بزی چند و میش / سپردی و صحرا نهادند پیش
کنون کرد از آن تخمه دارد نژاد / که ز آباد ناید به دل برش یاد
این داستان ادامه دارد...
@saray_mottaghi
204
شما میتوانید تمامی ابیات مربوط به این بخش را در کانال آپارات بنده ببینید، همزمان با صدای من بشنوید و در پاورقی هر صفحه با معانی واژگان مهجور آشنا شوید:
https://www.aparat.com/v/trbj87w
📜بر اساس نسخهٔ مسکو
⏳۱۵ دقیقه و ۴۴ ثانیه
@saray_mottaghi
204
«سرای سپنج» و «سپنجیسرا» یکی از مهمترین و پرتکرارترین تکیهکلامهای فردوسی در شاهنامه است.
سپنج به معنای «عاریت» است. بنابراین سرای سپنج یعنی «اقامتگاه موقت و عاریتی» که در اشاره به همین «دنیا»ی یکی دو روزه و زودگذر در شاهنامه به کار گرفته شده است.
در روزهای آتی، فهرستی مجزا از پرکاربردترین واژگان و اصطلاحات شاهنامه تقدیمتان خواهم کرد.
204
«پادشاهی جمشید» ۲
آغاز قدرتیابی ضحاک با پدرکشی / ماردوش شدن ضحاک / آمدن ضحاک به ایران به خواست ایرانیان و کشته شدن جمشید به دست ضحاک
همزمان با پادشاهی جمشید، در دشت سواران نیزهگذار که مناطقیست تازینشین، مردی گرانمایه حکم میراند به نام «مرداس»، مرداس پدر «ضحاک» ملقب به بیور اسپ (دارندهٔ ده هزار اسب).
هرچه مرداس به نیکی شهره بود، وجود فرزندش، ضحاک چنان با ناپاکی و سبکساری در آمیخته بود که سرانجام ابلیس توانست در دفعات متوالی و به شیوههای متفاوت او را بفریبد.
در مرتبهٔ نخست، ابلیس خود را به صورت مردی نیکخواه آراست، با ضحاک پیمان بست و سپس او را وسوسه کرد که با قتل پدر سالخوردهٔ خود، بر تخت او تکیه بزند. بر این اساس، ابلیس در مسیر عبادت سحرگاهیِ مرداس، چاهی حفر کرد و به زندگی او پایان داد.
به خونِ پدر گشت همداستان / ز دانا شنیدم من این داستان
که فرزندِ بَد گر شَوَد نره شیر/ به خون پدر هم نباشد دلیر
در مرتبهٔ دوم و در آغاز پادشاهی ضحاک، ابلیس به صورت مردی آشپز بر ضحاک ظاهر شد، به مطبخخانهٔ او راه یافت و دمادم از گوشت حیوانات مختلف برایش خورش ساخت. تا جایی که چنان رضایت خاطر ضحاک را به دست آورد که ضحاک به آشپز موردپسندش گفت آرزویی کن تا برآوردهاش کنم.
آرزوی آشپز به ظاهر کوچک و متواضعانه بود اما تبعات وحشتناکی برای شاه داشت. ابلیس از ضحاک خواست تا بر شانههایش بوسهای بنشاند. بوسهای که نشاند، از نظرها ناپدید شد و در دم از شانههای ضحاک، دو مار سیاه رویید.
بفرمود تا دیو چون جفت او / همی بوسه داد از بَر سُفتِ او
ببوسید و شد بر زمین ناپدید / کس اندر جهان این شگفتی ندید
دو مارِ سیه از دو کتفش بِرُست / همی گشت وُ از هر سویی چاره جُست
در پی این واقعهٔ وحشتناک، ضحاک، چارهجو شد و پزشکان، درمانده. عجب آن که با بُریدن سر آن دو مار هم خلاصی نیافت. در مرتبهٔ سوم، ابلیس در لباس پزشک بر او ظاهر شد و چنین بر ضحاک نسخه پیچید که عوضِ بریدنِ سر آن دو مار، به آنها خورش بخوراند تا خود آن قدر پرورش بیابند که بمیرند. اما نه هر خورشی... خورش فقط از مغر سر مردم!
به جز مغز مردم مَدِهشان خورش / مگر خود بمیرند ازین پرورش
در همین هنگام، در نتیجهٔ دور شدن فره ایزدی از جمشید شاه، در ایران هرج و مرج به پا شد و هرکسی از گوشهای عَلَم خسرویی بر میافراشت و سپاهی ترتیب میداد.
طبیعیست که خبر پادشاهی ضحاک تازی هم به گوش ایرانیانِ جانبهلبآمده رسیده بود که دسته دسته سواران ایرانی به ضحاک روی آورند و او را شاه ایران زمین خواندند!
سواران ایران همه شاهجوی / نهادند یکسر به ضحاک روی
به شاهی بر او آفرین خواندند / ورا شاه ایران زمین خواندند
چنین شد که ضحاکِ اژدهافش به ایران آمد و بر تخت جمشید تکیه زد.
پس جمشید چه شد؟ جمشید صد سال از ترس ضحاک از نظرها ناپدید بود. در صدمین سال، روزی در دریای چین دیده شد و در نتیجه به چنگالِ ضحاک اسیر گردید. اما چه اسارتی؟ ضحاک، جمشید را با اره به دو نیم تقسیم کرد و چنین بر زندگی او و پادشاهی هفتصدسالهاش پایان داد.
فردوسی پس از سرودن چند بیت پندآموز و دردناک در پایان این بخش، چنین دست به سوی خدا بلند کرده است:
دلم سیر شد زین سرای سپنج / خدایا مرا زود بِرهان ز رنج
@saray_mottaghi
204
شما میتوانید همهٔ ابیات مربوط بدین بخش را در کانال آپارات بنده، بیت به بیت ببینید، با صدای من بشنوید و افزون بر اینها، با معانی واژگان مهجور در پاورقی ابیات آشنا شوید:
https://www.aparat.com/v/rrs2n2l
⏳۱۱دقیقه و ۳ ثانیه
📜 براساس چاپ مسکو
@saray_mottaghi
204
«پادشاهی جمشید» | ۱
از آغاز پادشاهی تا دور شدن فره ایزدی از او
پس از طهمورث، پسر او جمشید به پادشاهی رسید. دورهٔ نخستِ سیصد سالهٔ فرمانروایی او با نظم، عدل و داد و توفیقات روزافزون در زمینههای مختلف همراه بود.
پیشرفت در ابزارآلات جنگی و ساخت تیغ، خود، زره، خفتان، جوشن، برگستوان و... ( ۵۰ سال)
ریسندگی و بافندگی حریر، دیبا، ابریشم و... (۵۰ سال)
طبقهبندی اجتماعی: به چهار گروهِ عابدان، جنگاوران، کشاورزان و پیشهوران (۵۰سال)
ساخت و سازِ کاخ و ایوان و گرمابه به فرمان جمشید و به دست دیوان (۵۰ سال)
دستیابی به گوهر و سنگهایی گرانبها چون زر و سیم و یاقوت و بیجاده، آشنایی با بویهای خوش چون بان، کافور، عود، عنبر، مشک و گلاب، شکلگیری علوم پزشکی و درمان و کشتیرانی و گذر از کشوری به کشوری دیگر (۵۰ سال دیگر)
و سپس ساخت و تدارکِ تختی گوهرنشان، همان تخت پادشاهیِ معروف که جمشید در نخستین روز فروردین بر آن نشست و دیوان او را به آسمان بردند.
به فرِّ کیانی یکی تخت ساخت / چه مایه بدو گوهر اندر نشناخت
که چون خواستی دیو برداشتی/ ز هامون به گردون برافراشتی
... به جمشید بر گوهر افشاندند/ مران روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین/ برآسوده از رنج روی زمین
جانمایهٔ شکلگیری جشن نوروز بدین واقعه بازمیگردد.
چنین جشن فرخ از آن روزگار/ به ما ماند از آن خسروان یادگار
در نتیجهٔ همهٔ این پیشرفتهای چشمگیر و متوالی، نظم و هنرِ موجود و گوشبهفرمانی همگان، در سیصدمین سال حکمرانیِ جمشید، او به خودبینی و تکبر روی آورد.
یکایک به تخت مِهی بنگرید/ به گیتی به جز خویشتن را ندید
منی کرد آن شاه یزدانشناس / ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
و فره ایزدی از او دور شد...
چو این گفته شد فرِّ یزدان از اوی / بگشت و جهان شد پر از گفتوگوی
منی چون بپیوست با کردگار/ شکست اندر آورد و برگشت کار
چه گفت آن سخنگوی با فر و هوش / چو خسرو شوی بندگی را بکوش
این داستان ادامه دارد...
@saray_mottaghi
204
شما میتوانید همهٔ ابیات مربوط به بخشهای سهگانهٔ پادشاهی هوشنگ در شاهنامه را در کانال آپارات بنده بیت بیت ببینید و همزمان با صدای من بشنوید.
https://www.aparat.com/v/isr8487
افزون بر لینک بالا، با سرچ نام و نام خانوادگیام نیز میتوانید کانال آپاراتم را جستوجو کنید.
📣براساس چاپ مسکو
⏳۵ دقیقه و ۵۱ ثانیه
@saray_mottaghi
204
«پادشاهی هوشنگ»
پس از مرگ کیومرث، نوهٔ او هوشنگ به پادشاهی رسید و چهل سال، چرخ روزگار بر او گذشت.
در این دوره زندگی بشر با پیشرفتهایی همراه بود مثل آشنایی با آهن و آهنگری، آغاز کشت و زرع، اهلی کردن حیوانات و استفاده از پوست حیوانات در پوشش. اما مهمترین اتفاق در این دوره، کشف آتش دانسته میشود.
روزی شاه با گروهی از همراهان خود سوی کوهی گذر میکرد که از دور، چیزی دراز، سیه رنگ و تیرهتن پدیدار گشت. ماری که هوشنگ با سنگی او را نشانه گرفت و گرچه از خطر مرگ جَست، اما از برخورد دو سنگ به هم آتش کشف شد.
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ /دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار کشته ولیکن ز راز/ از این طبع سنگ آتش آمد فراز
در پی این اکتشاف، هوشنگ به ستایش پروردگار پرداخت، فروغ پدید آمده را فروغ ایزدی دانست و آن را قبله قرار داد. در نتیجه آتشی چون کوه افروخته شد و جشنی به پا شد به نام «سده» که یادگار هوشنگ است و عصر او.
شب آمد برافروخت آتش چو کوه/ همان شاه در گرد او با گروه
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد/ سده نام آن جشن فرخنده کرد
ز هوشنگ ماند این سده یادگار/ بسی باد چون او دگر شهریار
@saray_mottaghi
204
شما میتوانید همهٔ ابیات مربوط به بخش پادشاهی کیومرث در شاهنامهٔ فردوسی را در کانال آپارات بنده، بیت به بیت بشنوید و خط به خط با من بخوانید. چرا که تک به تک ابیات در ویدیو نوشته شده است.
https://www.aparat.com/v/pltyv77
این خوانش بر اساس نسخهٔ مسکو صورت گرفته است.
افزون بر لینک فوق، شما میتوانید با سرچ نامم (سارا متقی) نیز به کانال آپاراتم برسید.
@Saray_mottaghi
204
«پادشاهی کیومرث»
نخستین داستانی که فردوسی در شاهنامه بدان میپردازد، داستان پادشاهی کیومرث است که سی سال به طول انجامید.
به گیتی درون سال سی شاه بود/ به خوبی چو خورشید بر گاه بود
با این همه، فردوسی، کیومرث را یک پادشاه کوچک یا صرفاً نخستین پادشاه نمیداند، بلکه او را به عنوان کدخدای جهان معرفی میکند که دد و دام و هرچه هست و نیست به فرمان اوست، در کوه سکنا گزیده و پلنگینهپوش است.
کیومرث شد بر جهان کدخدای/ نخستین به کوه اندرون ساخت جای
افزون بر اینها، چنان که از کلام فردوسی برمیآید، سیامک، فرزند کیومرث نیز بیشک از مهمترین عزیزداشتههای زندگی اوست که در نتیجهٔ جنگی که میان اهریمن و او درمیگیرد، جان خود را از دست میدهد. جنگی با ریشه در رشکورزی اهریمن که نخستین جنگیست که فردوسی بدان پرداخته است.
بنابراین سیامک نیز «نخستین شهید مظلوم» در شاهنامه است. درگذشتی چنان جانسوز که پدر و دد و دام را یک سال به عزا نشاند و در نهایت با پیامِ سروش خجسته به جنگی دوباره و انتقامجویانه با اهریمن انجامید.
«هوشنگ» فرزند سیامک که نزد نیای خود، کیومرث، گرامی داشته میشد، در این نبرد افتخار آفرید و با کشتن اهریمن، رضایت کیومرث شاه را به دست آورد.
پس از این انتقامخواهی، کیومرث نیز از دنیا رفت.
چو آمد مر آن کینه را خواستار/ سر آمد کیومرث را روزگار
برفت و جهان مردهری ماند از اوی/ نگر تا کرا نزد او آبروی
@saray_mottaghi
204
فردوسی، کار داستانسرایی در شاهنامه را با پرداختن به داستان پادشاهی «کیومرث» شروع کرده است، اما پیش از آغاز این کار، ۱۲ بخش مقدماتی را در بدایت اثر خود گنجانده است که عبارتند از:
آغاز کتاب، ستایش خرد، اندر آفرینش عالم، اندر آفرینش مردم، اندر آفرینش آفتاب، اندر آفرینش ماه، اندر ستایش پیغمبر، اندر فراهم آوردن کتاب، داستان دقیقی، بنیان نهادن کتاب، داستان ابومنصور و سپس ستایش سلطان محمود.
با توجه به این که نیت اصلی در تشکیل این کانال کوچک، آشنایی بیشتر با داستانهای شاهنامه است، پرداخت به این بخشهای مقدماتی (دستکم فعلاً) در دستور کار قرار ندارد.
بنابراین در ادامه با داستان کیومرث کار را آغاز خواهیم کرد.
204
شاهنامهٔ فردوسی، تنها یک اثر ادبی و تاریخی نیست و فقط به گذشته تعلق ندارد. فردوسی، نظمی بنا نهاده است برای همیشهٔ ایران و ایرانی. چرا که این اثر، سند هویت ملی همهٔ ماست و بر ماست که آن را خوب بدانیم و خوب پاس بداریم.
برآنم تا در ادامه، در این کانال، به طور اختصاصی به شاهنامه بپردازم و بی که با ارجاعات بیرونی و شبیهسازیهای سیاسی با تاریخ معاصر ایران و... به اضافهگویی مبتلا شوم، اصلِ داستان را بگویم و بیت بیت برایتان بخوانم والسلام!
گرچه بیکار شدن چند ماهه و چه کنم چه کنمهای زندگی، این مجال را برایم فراهم کرده است تا بتوانم در این بستر، قدمی بردارم، ولی بسیار مفتخرم که هرچند کم و کوچک به شاهنامه میپردازم و این فرصت را غنیمت میشمارم.
دوستدار ایران
سارا متقی
@saray_mottaghi
204
از «زن، زمین، سپندارمذگان» تا
«رضا پهلوی، بچه مولوی»
✍️سارا متقی
هرکه اندک شناختی نسبت به فرهنگ ایران باستان داشته باشد، نیک میداند که این فرهنگ با جشنها و آیینهای بسیاری گره خورده است که شمار کمی از آنها امروزه نیز گرامی داشته میشوند و شمار بسیاری دیگر از یادها رفتهاند.
جشنهای دوازهگانه ایرانی (که برحسب تقارن نام روزها و ماهها برپا میشدند) نیز از جملهٔ همین آیینها هستند که در قفای هر یک از آنها، دغدغهای خردورزانه نهفته بود، فراتر از تقارن نام روز و ماه که خود هرچه نبود، دستکم بهانهای بود زیبا، در پیوند با طبیعت و البته هدفمند.
میتوان گفت امروزه (در ورای محافل زردتشتی)، تیرگان، مهرگان و سپندارمذگان بیش از نُه جشن ماهانهٔ دیگر شناختهشدهاند و کم و بیش پاس داشته میشوند. بدیهیست که مللِ ریشهداری چون ملت ایران که هویت و حافظه تاریخی و جمعیشان به «فرهنگ و آداب و رسوم»شان در هم تنیده است، لازم است تا با توجه به سرعت تغییرات بینالمللی و کمرنگ شدن فواصل جغرافیایی در دهکده جهانی، ضمن پذیرش بههنگامِ مدرنیته، سنتهای خود را به طور مداوم و حتمی مورد بازبینی و بازآفرینی قرار بدهند.
در صورت انفعالِ توتالیرمنشانهٔ نظامهای سیاسی حاکم در چنین کشورهایی و به تبعِ آن نبود جوامع مدنی حقیقی نیز بار سنگین پیشبرد این امرِ متداوم و حتمی، بر دوش تک تک اعضای آن جامعه قرار میگیرد.
در ادامه، به بهانهٔ قرار گرفتن در خجستهروزِ سپندارمذگان، از گذشتهٔ دور به گذشتهٔ نزدیک خواهیم آمد.
سپندارمذگان، آیین پاسداشت «زن» است و «زمین» و آن ویژگی مشترک بین این دو، یعنی «زایش». بنابراین در این روز فارغ از توجه به سن و سال و وضعیت تجرد و تأهل، «ویژگی مادرانگی» پاس داشته میشود.
با در نظر داشتن همین خطوط، میتوان بدین نتیجه رسید که سپندارمذگان نه برابر است با «ولنتاین» و نه محدود و منحصر است به «پرستاری» یعنی آنچه روزگاری نه چندان دور، در عهد پهلوی، پیشنهادِ اجراشدهٔ استاد بیبدیل، زندهیاد ابراهیم پورداوود بود (مبنی بر گرامیداشت مقام پرستار مقارن با روز سپندارمذگان).
به زعم نگارنده این روز را حتی نمیتوان به طور وسیع، روز «عشق» نامید. چرا که اگر در این روز، صحبت از عشقورزیست، آن عشق، «عشق به زن» است (نه مثلاً عشق زن به مرد!) بهانهٔ پاسداشتی نیک که آمد و رفت حکومتها و کمرنگ و پررنگ شدنِ مرام و مسلکهای دینی نیز نمیتواند به «موجودیت» آن خدشهای وارد کند.
در تاریخ معاصر ایران، حکومت پهلوی بیش از دیگر حکومتها هم در مسیر مدرنیته گام برداشته و هم به تاریخ و فرهنگ ایران باستان توجه نموده است. از دیگر سو، در میان خاندان پهلوی و وابستگان به این خاندان، فرح پهلوی را میتوان یکی از پررنگترین مهرههای فرهنگی مؤثر آن زمان دانست. (گرچه این دو جمله اخیر بدیهی به نظر میرسد، اما اثبات آن با ارائهٔ نمونهاقدامات متعددی امکانپذیر است که در نیت نگارش این خطوط، نمیگنجد!)
با اینهمه، چنانچه در سطرهای پیشین اشاره شد، سپندارمذگان در دورهٔ پهلوی، بهانهای بود برای پاسداشت مقام «پرستار» نه به طور خاص روز «زن»! پس از انقلاب ۵۷ نیز، حکومت وقت بی توجه به مناسبت سپندارمذگان، روز پرستار را مقارن با زادروز حضرت زینب و روز زن و مادر را مقارن با زادروز حضرت زهرا تعریف نمود. افزون بر اینها (برخلاف مناسبت باستانی ایران در سپندارمذگان که بی توجه به تأهل و تجرد، نَفْسِ زنانگی مورد عنایت است)، سردمداران جمهوری اسلامی با تعریف روز دختر مقارن با زادروز حضرت معصومه (به منزلهٔ دختری مجرد و باکره)، در عمل وضعیت تأهل را در پاسداشت زنان دخیل دانستند!
از دیگرسو، چیستی و چهبودگیِ بهانهٔ پاسداشت روز مادر در دورهٔ پهلوی از جمله موارد تاریخیِ عصر پهلویست که چندان درست در حافظه ملی ایرانیان بر جا نمانده است.
مناسبت پاسداشت مقام زن و مادر در عصر پهلوی، نه زادروز ملکه و شهبانوی ایران بوده است و نه ملکهٔ مادر! بلکه این سالروز تأسیس بنگاه حمایت مادران و نوزادان بود که چنین بهانهای را موجب شد.
این بنگاه در سال ۱۳۱۹، در دورهٔ رضا شاه تأسیس شد و در طی سالها گسترش یافت. از جهت نامگذاری نیز، باری پس از تولد ولیعهد ایران در این مکان (واقع در خ مولوی تهران) زایشگاه مربوطه به نام فرح پهلوی زده شد و پس از وقوع انقلاب ۵۷ نیز ابتدا به نام یکی از مبارزان سیاسی دوره پهلوی، محبوبه متحدین و سپس به نام یکی از کارکنان تأسیسات این مرکز، شهید اکبرآبادی زده شد.
شماره ۲۹۳ از مجلهٔ اطلاعات بانوان به عنوان «شمارهٔ مخصوص مادر» در تاریخ دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۴۱، با اختصاص تصویر تازهای از شهبانو و ولیعهد ایران، در یادداشتی ویژه، تحت عنوانِ «بیست سال در خدمت مادران»، با اشاره به این نامگذاری، به خدمات ۲۰ سالهٔ بنگاه مذکور (تا سال ۱۳۴۱) پرداخته است:
