سارا متقی🕊️
Open in Telegram
...اندوه اگر غریبگی میکرد شاید زندگی نزدیکتر بود! سارا متقی Instagram.com/saray_mottaghi
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
204
Subscribers
+124 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
204
شما میتوانید همهٔ ابیات مربوط بدین بخشها را در کانال آپارات بنده ببینید، بیت به بیت با صدای من بشنوید و در پاورقیها نیز با معانی واژگان مهجور آشنا شوید:
https://www.aparat.com/v/gjhr2e6
📜مطابق نسخهٔ مسکو
⏳۱۷ دقیقه و ۴۸ ثانیه
@saray_mottaghi
204
«پادشاهی فریدون» ۶
ورود خونخواهانهٔ منوچهر به میدان رزم با قتل تور
در پی لشکرکشی سلم و تور به سوی ایران و اطلاع فریدون از این موضوع، منوچهر (نوهٔ ایرج) به فرمان نیای خویش پا به میدان رزم گذاشت، همراه با درفش کاویانی، سیصد هزار سوار جنگی و پهلوانانی چون قارن، گرشاسپ، سام، قباد و...
|نخستین بار در جریان همین کینخواهی ایرج است که نام چنین پهلوانانی در شاهنامه به میان میآید.|
سرانجام سلم و تور نیز از حرکت نیروهای منوچهر باخبر گشتند و تور با دیدنِ قباد، چنین رجزخواهانه و وقیحانه برای منوچهر پیام فرستاد:
بدو گفت نزد منوچهر شو / بگویش که ای بی پدر شاه نو
اگر دختر آمد ز ایرج نژاد / تو را تیغ و کوپال و جوشن که داد؟!
قباد نیز پاسخ دندانشکن و تهدیدآمیزی نثار تور کرد و پیام او را به منوچهر رساند.
منوچهر خندید و گفت آنگهی / که چونین نگوید مگر ابلهی
سپاس از جهاندار هر دو جهان / شناسندهٔ آشکار و نهان
که داند که ایرج نیای منست / فریدون فرخ گوای منست
کنون گر به جنگ اندر آریم سر / شود آشکارا نژاد و گهر...
نخستین نبرد کینخواهانه، سه روز به طول انجامید و در تمام آن مدت چیرگی و پیشگامی با منوچهر بود. از این رو، سلم و تور که راه پیروزی را بر خویش بسته دیده بودند، درصدد برآمدند با شبیخونی کار را یکسره کنند.
با این حال، خبر این نقشه نیز توسط کارآگهان به منوچهر رسید و شبهنگامی که تور به سودای شبیخون آمده بود، با نیروهای آمادهٔ ایران و درفش کاویانی مواجه شد و چارهای نداشت جز جنگ و پیکار.
منوچهر فرصت پیش آمده را غنیمت شمرد و با خروج از کمینگاه خویش، نخست نیزهای از پشت افکند و خنجر از مشت تور خارج کرد. سپس به سرعت باد او را از زین برگرفت و بر زمین انداخت و سر از تنش جدا کرد.
دمان از پس ایدر منوچهر شاه / رسید اندر آن نامور کینهخواه
یکی نیزه انداخت بر پشت او/ نگونسار شد خنجر از مشت او
ز زین برگرفتش به کردار باد / بزد بر زمین دادِ مردی بداد
سرش را هم آنگه ز تن دور کرد / دد و دام را از تنش سور کرد
در پایان نیز به لشکرگاه خویش بازگشت و طی نامهای، با سپاس از خدا و درود بر نیا، همهٔ آنچه که گذشت را برای فریدون بازگو کرد و سر بریدهٔ تور را سوی او فرستاد. درست همان گونه که تور و سلم، سر بریدهٔ برادرشان ایرج را برای پدر فرستاده بودند.
به خفتانش بر نیزه بگذاشتم / به نیرو ازان زینش برداشتم
بینداختم چون یکی اژدها / بریدم سرش از تن بیبها
فرستادم اینک به نزد نیا / بسازم کنون سلم را کیمیا
چنان چون سر ایرج شهریار / به تابوت زر اندر افکند خوار
با وجود این، منوچهر خود از میدان رزم نزد نیا بازنگشت. چرا که هنوز کار باقیماندهای داشت: انتقام خون ایرج از سلم!
به همین جهت پیامرسانی را سوی فریدون فرستاد که گرچه از بر حق بودن آنچه که گذشت، مطلع بود اما از ارسال این پیام نیز شرمگین بود چرا که معتقد بود حتی اگر فرزند از دین و آیین سرپیچی کند نیز مهر پدر بدو افزونتر از کین است.
فرستاده آمد رخی پر ز شرم /دو چشم از فریدون پر از آب گرم
که چون برد خواهد سر شاه چین / بریده بَرِ شاه ایران زمین
که فرزند گر سر بپیچد ز دین / پدر را بدو مهر افزون ز کین
فریدون پیام را دریافت نمود و از خدای دادگر بر منوچهر آفرین طلبید.
فریدون همی بر منوچهر بر / یکی آفرین خواست از دادگر
این داستان ادامه دارد...
@saray_mottaghi
204
شما میتوانید همهٔ ابیات مربوط بدین بخشها را در کانال آپارات بنده ببینید، با صدای من بشنوید و در پاورقیها نیز با معانی واژگان مهجور آشنا شوید:
https://www.aparat.com/v/pcbxurf
📜مطابق نسخهٔ مسکو
⏳۲۲ دقیقه و ۵۲ ثانیه
@saray_mottaghi
204
«پادشاهی فریدون» ۵
ورود خونخواهانهٔ منوچهر و پیام عذرخواهانهٔ سلم و تور
مدتی پس از کشته شدن ناجوانمردانهٔ ایرج توسط برادرانش (سلم و تور)، فریدون با جستوجو در احوال شبستانِ ایرج دریافت که ماهآفرید، زنی خوبچهره که ایرج بر او مهر بسیار داشت، باردار است. بدیهی است که فریدون از این خبر بسیار شادان شد و به کینخواهی امیدوار گردید. چرا که همو بود که از کردگار خواسته بود آن قدر عمر بیاید که ببیند کسی از تخم ایرج به خونخواهی برخواسته است.
سرانجام زمان موعود و هنگامهٔ زادن فرا رسید و از ماهآفرید، دختری به دنیا آمد که بسیار به پدرش شبیه بود. فرزندی که وقتی بالید، رویش چو پروین و مویش مشکین گشت و به نامزدیِ پشنگ درآمد. وصلتی که حاصل آن منوچهر بود.
یکی پور زاد آن هنرمند ماه / چگونه سزاوار تخت و کلاه
... جهانبخش را لب پر از خنده شد / تو گفتی مگر ایرجش زنده شد
نهاد آن گرانمایه را بر کنار / نیایش همی کرد با کردگار
همی گفت کاین روز فرخنده باد /دل بدسگالان ما کنده باد
همان کز جهانآفرین کرد یاد / ببخشود و دیده بدو باز داد
فریدون چو روشن جهان را بدید / به چهر نو آمد سبک بنگرید
چنین گفت کز پاک مام و پدر / یکی شاخ شایسته آمد به بر
می روشن آمد ز پرمایه جام / مر آن چهر دارد منوچهر نام
منوچهر (نوهٔ ایرج) در دامان نیای تاجدارش، فریدون پرورش یافت، هنرهای مورد نیاز را فرا گرفت و از استقبال و همراهیِ سپاه نیز برخوردار گردید. در نتیجه از تخت زرین و گرز گران و تاج پیروزه گرفته تا اسپان تازی زرین ستام و شمشیر هندی زرین نیام و جوشن و ترگ و زره رومی و کمان چاچی و تیر خدنگ و سپر چینی و زوپین جنگی و هرچه گنج آراسته بود، از آنِ او شد و بنا به فرمان فریدون، پهلوانان لشکر و نامداران کشور با دلی کینهجو، گرد او آمدند و به شاهی بر او آفرین خواندند.
سلم و تور چنان از شنیدن این خبر دچار بیم و هراس گشتند که سرانجام درصدد برآمدند پیامی عذرخواهانه نزد پدر بفرستند و از او بخواهند که منوچهر را سوی ایشان بفرستد تا ضمن بندگیِ او، تخت و تاج را بدو بسپارند.
اگر پادشا را سر از کین ما / شود پاک و روشن شود دین ما
منوچهر را با سپاه گران / فرستد به نزدیک خواهشگران
بدان تا چو بنده به پیشش به پای / بباشیم جاوید و اینست رای
مگر کان درختی کزین کین برُست / به آب دو دیده توانیم شُست
بپوییم تا آب و رنجش دهیم / چو تازه شود آب و گنجش دهیم
با این حال، فریدون از پذیرش و قبول این پیام سر باز زد، با اشاره به قتل هولناک ایرج، مهرورزی آنان نسبت به منوچهر را دروغین دانست و طلبیدنِ منوچهر را هم از رویِ کینخواهی تلقی کرد.
اگر بر منوچهرتان مهر خاست / تن ایرج نامورتان کجاست
که کام دد و دام بودش نهفت / سرش را یکی تنگ تابوت جفت
کنون چون ز ایرج بپرداختید/ به کین منوچهر برساختید
در نتیجه در ردِ پیام سلم و تور، تهدیدشان کرد که منوچهر را نخواهند دید مگر در لباس رزم و همراه با سپاه و سپاهیان نامور و درفش کاویانی
نبینید رویش مگر با سپاه/ ز پولاد بر سر نهاده کلاه
ابا گرز و با کاویانی درفش / زمین کرده از سم اسپان بنفش
سپهدار چون قارن رزمزن / چو شاپور و نستوه شمشیرزن
به یک دست شیدوش جنگی به پای / چو شیروی شیراوژن رهنمای
چو سام نریمان و سرو یمن/ به پیش سپاه اندرون رای زن
درختی که از کین ایرج بُرست/ به خون برگ و بارش بخواهیم شُست
و افزون بر اینها تأکید هم کرد که اگر تا کنون کسی به کینخواهی به پا نخواسته بود، از راست نبودنِ پشت زمانه بود و ناخوب بودنِ پیشگامیِ پدر در مواجهه با دو فرزند خویش
از آن تا کنون کین او کس نخواست / که پشت زمانه ندیدیم راست
نه خوب آمدی با دو فرزند خویش / کجا جنگ را کردمی دست پیش
کنون زان درختی که دشمن بکند / برومند شاخی برآمد بلند
بیاید کنون چون هژبر ژیان / به کین پدر تنگ بسته میان
تور و سلم با دریافت پاسخ سخت پدر و اطلاع از اوضاع منوچهر و شکوه و هیبت او و لشکریانش، چنان ترسیدند که شتاب را بر درنگ ارجح دانستند و سوی ایران لشکر کشیدند...
این داستان ادامه دارد...
@saray_mottaghi
204
شما میتوانید همهٔ ابیات مربوط بدین بخشها را در کانال آپارات بنده بیت به بیت ببینید، با صدای من بشنوید و در پاورقیها نیز با معانی واژگان مهجور آشنا شوید:
https://www.aparat.com/v/puhey1z
📜 مطابق نسخهٔ مسکو
⏳۱۶ دقیقه و ۴۵ ثانیه
@saray_mottaghi
204
«پادشاهی فریدون» ۴
جدال پسران فریدون، قتل ایرج و عزاداری فریدون و ایرانیان
ایرج به دیدارِ دو برادر شتافت و چنان مورد توجه سپاهیان قرار گرفت که کسی جز او را درخور تاج و تخت شاهنشهی نمیدیدند.
سپاه پراگنده شد جفت جفت/ همه نام ایرج بُد اندر نهفت
که هست این سزاوار شاهنشهی / جز این را نزیبد کلاه مهی
با این حال، این مسئله بر آتش رشک دو برادر (تور و سلم) افزود و تمام از خودگذشتگیهای ایرج و چشمپوشی او از قدرت نیز باعث شد حتی دمی دست از خشم بشویند.
من ایران نخواهم نه خاور نه چین/ نه شاهی نه گسترده روی زمین
بزرگی که فرجام او تیرگیست/ بر آن مهتری بر بباید گریست
سپهر بلند ار کشد زین تو / سرانجام خشت است بالین تو
مرا تخت ایران اگر بود زیر/ کنون گشتم از تاج و از تخت سیر
سپردم شما را کلاه و نگین / بدین روی با من مدارید کین
مرا با شما نیست ننگ و نبرد / روان را نباید بر این رنجه کرد
زمانه نخواهم به آزارتان/ اگر دور مانم ز دیدارتان
جز از کهتری نیست آیین من/ مباد آز و گردنکشی دین من
تور با شنیدن سخنان ایرج چنان برآشفت و از خشم، چین به ابرو انداخت که کرسی زر را بر سر ایرج کوبید و به زنهارخواهی او نیز توجهای نکرد.
یکایک برآمد ز جای نشست/ گرفت آن گران کرسی زر به دست
بزد بر سر خسرو تاجدار/ ازو خواست ایرج به جان زینهار
نیایدت گفت ایچ بیم از خدای / نه شرم از پدر خود همین است رای
مکش مر مرا کت سرانجام کار/ بپیچاند از خون من کردگار
مکن خویشتن را ز مردمکشان / کزین پس نیابی ز من خود نشان
بسنده کنم زین جهان گوشهای / به کوشش فراز آورم توشهای
به خون برادر چه بندی کمر / چه سوزی دل پیرگشته پدر
جهان خواستی یافتی خون مریز/ مکن با جهاندار یزدان ستیز
تور با شنیدن پاسخ زنهارخواهانهٔ برادر، بی که سخنی بر زبان آورد، خنجر برون کشید و به زندگی ایرج پایان داد.
وقیحانهتر آن که دو برادر سر بریدهٔ ایرج را برای پدر چشمبهراهشان، فریدون نیز فرستادند...
فردوسی حکیم در این بخش از داستان، در دو بیت از زبان خویش چنین سر داده است:
جهانا بپروردیش در کنار/ وز آن پس ندادی به جان زینهار
نهانی ندانم تو را دوست کیست/ بر این آشکارت بباید گریست
فریدونِ از همه جا بیخبر، آمادهٔ استقبال از ایرج بود و بدین منظور چشم به راه دوخته بود که ناگاه گردی تیره پدید آمد و سواری سوگوار که حامل سر بریدهٔ پسرش بود...
چنین شد که ایرانیان به عزای ایرج نشستند و فریدون از خدا خواست آن قدر عمر بیاید که ببیند کسی از تخم ایرج به خونخواهی به پا خواسته است...
نهاده سر ایرج اندر کنار/ سر خویشتن کرد زی کردگار
همی گفت کای داور دادگر / بدین بیگنه کشته اندر نگر
به خنجر سرش کنده در پیش من / تنش خورده شیران آن انجمن
دل هر دو بیداد از آن سان بسوز / که هرگز نبینند جز تیره روز
به داغی جگرشان کنی آژده/ که بخشایش آرد بر ایشان دده
همی خواهم از روشن کردگار / که چندان زمان یابم از روزگار
که از تخم ایرج یکی نامور / بیاید بر این کین ببندد کمر
چو دیدم چنین زان سپس شایدم/ اگر خاک بالا بپیمایدم
این داستان ادامه دارد...
@saray_mottaghi
204
شما میتوانید همهٔ ابیات مربوط بدین بخشها را در کانال آپارات بنده ببینید، با صدای من بشنوید و در پاورقیها نیز با معانی واژگان مهجور آشنا شوید:
https://www.aparat.com/v/bjmbscm
📜بر اساس چاپ مسکو
⏳۲۳ دقیقه و ۲۳ ثانیه
@saray_mottaghi
204
«پادشاهی فریدون» ۳
آغاز جدال میان فرزندان فریدون
هنگامی که روزگار سالخوردگی فریدون از راه رسید، یکی از فرزندان او، سلم که بنا به تقسیم جهانداریِ پدر، شاهِ روم و خاور بود، به برادرش تور، شاهِ توران و چین پیامی فرستاد و از نحوهٔ تقسیم سرزمین پدر گلایه کرد که چرا باید ایرج (برادر سومشان) تاج بر سر در کنار پدر بنشیند و سپهدار ایران زمین باشد، در حالی که او (سلم) و جدای از او، تور سزاوارتر از ایرجند!
سه فرزند بودیم زیبای تخت / یکی کهتر از ما برآمد به بخت
اگر مهترم من به سال و خرد / زمانه به مهر من اندر خورد
گذشته ز من تخت و تاج و کلاه /تو را زیبد ای پادشاه
سزد گر بمانیم هر دو دژم / کزین سان پدر کرد بر ما ستم
چو ایران و دشت یلان و یمن / به ایرج دهد روم و خاور به من
سپارد تو را مرز ترکان و چین / که از تو سپهدار ایران زمین...
تور، به محض دریافت پیام برادرش، برآشفت و با او همنوا شد. در نتیجه، دو برادر پس از رأیزنی با یک دیگر، پیامی برای پدرشان، فریدون فرستادند و از او خواستند که ایرج را از خود و تخت پادشاهی ایران دور کند. چنان که ایرج بشود یکی درست مثل آنها که هر یک در گوشهای از جهان دور افتادهاند! افزونبر این، سلم و تور، پدر را تهدید کردند که اگر او چنین نکند، به ایران لشکر خواهند کشید و دمار از روزگار ایران و ایرج بر خواهند آورد.
ایا دادگر شهریار زمین / برین داد هرگز مباد آفرین
اگر تاج از آن تارک بیبها / شود دور و یابد جهان زو رها
سپاری بدو گوشهای از جهان/ نشیند چو ما از تو خسته نهان
وگرنه سواران ترکان و چین / هم از روم گردان جوینده کین
فراز آورم لشکر گرزدار / از ایران و ایرج برآرم دمار...
این پیام درشت به پدر رسید و او را نیز برآشفته کرد. در پاسخ، فریدون در قالب پیامی، ضمن نصیحت تور و سلم بدیشان گفت که این تقسیم جهان و جهانداری، سالها پیش بر اساس مشورت با ستارهشناسان، موبدان و بخردان صورت گرفته است نه بر اساس باد هوا!
پس از این، فریدون، ایرج را فراخواند و او را از آنچه پیش آمد، مطلع کرد. شگفت آن که ایرج، برادری را بر تخت شاهی و سروری ارجح دانست و درصدد برآمد با دست خالی و غیرمسلح به دیدار دو برادر بزرگتر بشتابد.
نباید مرا تاج و تخت و کلاه/ شوم پیش ایشان دوان بیسپاه
پدر نیز نامهای خطاب به سلم و تور نگاشت و آنان را از عزم ایرج باخبر گرداند...
این داستان ادامه دارد...
@saray_mottaghi
204
شما میتوانید همهٔ ابیات مربوط بدین بخشها را در کانال آپارات بنده ببینید، با صدای من بشنوید و در پاورقیها با معانی واژگان مهجور آشنا شوید:
https://www.aparat.com/v/xma4r52
⏳۱۹ دقیقه و ۳۸ ثانیه
📜مطابق نسخهٔ مسکو
@saray_mottaghi
204
«پادشاهی فریدون» ۲
این داستان: فریدون سه پسر داشت. سلم، تور و ایرج از گاهِ به دنیا آمدن تا ازدواج و تقسیم جهان میانشان
فریدون در پنجاه سالگی، صاحب سه فرزند پسر شد. دو پسر از شهرناز و یک پسر از ارنواز. (شهرناز و ارنواز دختران جمشید بودند که ابتدا به تصاحب و همسری ضحاک درآمدند و پس از سرنگونی ضحاک، به عنوان همسران فریدون در کنار او جای گرفتند.)
روزی فریدون، یکی از نامداران درگاه خود، جَنْدَل را فراخواند و بدو سپرد تا همسرانی شایسته این سه فرزند برایشان برگزیند. سه خواهر از یک پدر و یک مادر، از نژاد مِهان و سروران و از نظر زیبایی در یک سطح، چنان که نتوانند یکی را کمتر از دیگری بدانند.
در پی این مأموریت، جندل پس از جستوجوی فراوان دریافت که سرو، پادشاه یمن در سراپرده خویش صاحب سه دختر است که از خصوصیات مدنظر فریدون نیز برخوردارند. با این حال، سرو از یک سو مایل بدین وصلت نبود و از دیگر سو از از مخالفت کردن با فریدون واهمه داشت. به ویژه آنکه از آنچه فریدون بر سر ضحاک آورد نیز مطلع بود.
سرانجام، سرو پس از مشورت با خردمندان و کاردانان، جندل را فراخواند و موافقت با این وصلت را در گرو دیدنِ سه فرزند فریدون و آمدنشان به یمن دانست. بدین ترتیب جندل، پیام سرو را به گوش فریدون رساند و فریدون نیز پس از ارائهٔ توصیههای لازم پسرانش را راهی یمن کرد. سفری که علی رغم میل باطنی سرو به وصلت ختم شد.
پس از این ماجرا، فریدون،جهان را به سه بخش تقسیم کرد: ۱.روم و خاور ۲.ترک و چین ۳. ایران و دشت گردان
یکی روم و خاور دگر ترک و چین / سیم دشت گردان و ایران زمین
سپس پادشاهی روم و خاور را به فرزندش «سلم» سپرد،
نخستین به سلم اندرون بنگرید/ همه روم و خاور مر او را سزید
پادشاهی مناطق ترک و چین را به «تور» واگذار کرد،
دگر تور را داد توران زمین / ورا کرد سالار ترکان و چین
و در نهایت پادشاهی ایران و دشت نیزهوران (مناطق تازی) و کرسی، مـهر و تخت عاج خود را از آنِ «ایرج» دانست.
از ایشان چو نوبت به ایرج رسید / مر او را پدر شاه ایران گزید
هم ایران و هم دشت نیزهوران / همان تخت شاهی و تاج سران
بدو داد کو را سزا بود تاج / همان کرسی و مهر و آن تخت عاج
این داستان ادامه دارد...
@saray_mottaghi
204
شما میتوانید ابیات مربوط بدین بخش را در کانال آپارات بنده ببینید، با صدای من بشنوید و در پاورقیها نیز با معانی واژگان مهجور آشنا شوید:
https://www.aparat.com/v/jijo2ys
📜 مطابق نسخهٔ مسکو
⏳۶ دقیقه و ۳۸ ثانیه
@saray_mottaghi
204
«پادشاهی فریدون» ۱
سرآغاز داستان
فریدون پس از غلبه بر ضحاک بر تخت نشست و در نخسین روز از ماه مهر کلاه کیانی بر سر نهاد. از این رو، در آن روز جشنی نو (جشن مهرگان) ترتیب داده شد که امروزه نیز کم و بیش پاس داشته میشود.
به روز خجسته سَرِ مهر ماه / به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
زمانه بیاندوه گشت از بدی / گرفتند هر کس ره ایزدی
دل از داوریها بپرداختند / به آیین یکی جشن نو ساختند
... پرسیدن مهرگان دین اوست / تنآسانی و خوردن آیین اوست
اگر یادگارست ازو ماه مهر /بکوش و به رنج ایچ منمای چهر
طول دوران حکومت فریدون، پانصد ساله بود و این مدت سراسر به داد و نیکی گذشت.
ورا بُد جهان سالیان پانصد / نیفکند یک روز بنیاد بد
فرانک، مادر خردمند او نیز هنگامی که از پادشاهی فرزندش مطلع شد، پس از شکر و آفرین یزدان و نفرین ضحاک، مدتی به کمکرسانی به نیازمندان پرداخت و پس از آن با دعوت از بزرگان و مهان در سرای خویش بساط بزم و شادمانی گسترد و با ارسال هدایایی نزد فرزند زمامدارش بر او آفرین گفت.
اندکی بعد، فریدون به گرد جهان بگردید و به نیکیگستری پرداخت و سپس از «آمل» گذشت و «تمیشه» را به عنوان نشستنگاه خود برگزید.
از آمل گذر سوی تمیشه کرد / نشست اندر آن نامور بیشه کرد
| تمیشه جایی بود واقع در میانهٔ گرگان و طبرستان که تا سالها بقایایی از آن برجای بود. امروزه این ناحیه در حوالی «سرکلاته» مازندران شناخته میشود. |
@saray_mottaghi
204
شما میتوانید همهٔ ابیات مربوط به این بخشها را در کانال آپارات بنده ببینید، با صدای من بشنوید و در پاورقیها با معانی واژگان مهجور نیز آشنا شوید:
https://www.aparat.com/v/yeyuzgk
📜مطابق نسخهٔ مسکو
⏳۲۳ دقیقه و ۴ ثانیه
@saray_mottaghi
204
«پادشاهی ضحاک» ۴/ پایانی
فریدون پس از کنار زدن دربانان، وارد کاخ ضحاک شد و با غلبه بر دیوانِ حاضر در آنجا، سرانجام توانست بر تخت ضحاک تکیه زند و کلاه شاهی بر سر نهد. همهٔ اینها در حالی به وقوع پیوست که ضحاک، خود در کاخ حضور نداشت.
فریدون، در آغاز هرکه را که در حَرَمِ آن شاه اژدهادوش بود، بیرون کشید و دستور داد آنان را بشویند و از هرچه تیرگی و آلودگی پاک گردانند.
در همین هنگام، دختران جهاندار جمشید، (ارنواز و شهرناز) که به تصاحب ضحاک درآمده بودند، از شجاعت و هیبت فریدون متحیر شدند و وقتی او را بازشناختند، با او همدل و همنوا گردیدند (حتی چنانکه در ادامه خواهیم خواهند به همسری فریدون درآمدند)، او را از احوال ضحاک (ستمگری بیامانش، خستگیاش از مارها و ترسش از فریدون) مطلع کردند و سپس به درخواست فریدون، بدو گفتند که ضحاک کنون در هندوستان به سر می برد ولی به زودی باز خواهد گشت.
گشاد آن نگارِ جگرخسته راز / نهاده بدو گوش گردنفراز
در نبود ضحاک، فردی به نام «کندرو» به امور مربوط به مراقبت از تاج و تخت و گنج پادشاهی رسیدگی میکرد. با این حال، او نیز با مشاهدهٔ همنوایی شهرناز و ارنواز با شاه جدید و پر شدن شهر از لشکریان فریدون و کمربستگان به خدمت او، بی آن که آسیمه گردد، به فریدون تعظیم کرد، به ستایش او پرداخت و به دستور شاه جدید، به تدارک بساط جشن و می و رامشگرانی در خور شاه و بخت و تخت او پرداخت.
با وجود این، اطاعت کندرو، ظاهری و تصنعی بود نه حقیقی! چرا که پس از آن، در خفا سوار بر اسب خود سوی ضحاک شتافت و او را از آنچه گذشت، مطلع کرد.
ضحاک، این واقعه را به سختی پذیرفت و چنان برآشفت که از راه بیراهه و با سراسر پوشاندن خود از آهن، مخفیانه سوی کاخ خود روانه شد. این در حالی بود که سپاه فریدون نیز با اطلاع از حرکت ضحاک، بدان راه بیراهه تاختند و هرکه در آن شهر و دیار بود و نبود، به فریدون دل بستند.
همه در هوای فریدون بُدَند / که از دردِ ضحاکْ پُرخون بُدَند
در نتیجه پیر و جوان به لشکر فریدون پیوستند و فریاد سر دادند که اگر درندهای بر تخت پادشاهی بنشیند، مطیع او خواهند بود ولی دیگر ضحاک را بر تخت نمیخواهند!
به شهر اندرون هرکه بُرنا بُدند / چه پیران که در جنگْ دانا بُدند
سوی لشکر آفریدون شدند / ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند
خروشی برآمد ز آتـشـکده/ که بر تخت اگر شاه باشد دده
همه پیر و برناش فرمان بریم / یکایک ز گفتار او نگذریم
نخواهیم بر گاه ضحاک را / مر آن اژدهادوشِ ناپاک را
در این زمان، ضحاک توانست مخفیانه به کاخ خود وارد شود، اما وقتی دید همسر زیبارویش، شهرناز در کنار فریدون نشسته و به نفرین ضحاک زبان گشوده است، بی که به یاد تختش باشد و بی که جان خود را عزیز و ارجمند بداند، دشنه در دست، به خون همسرانِ پریچهرهٔ خود تشنه شد.
با این حال، همان دم که ضحاک پا بر زمین نهاد، فریدون نیز به سرعت باد از راه رسید و با گرز گاوسارش، چنان بر سر ضحاک کوبید که کلاه خودش نیز خرد شد. با این واقعه، روزگار ضحاک سرآمد. البته تنها روزگار پادشاهی او نه حیاتش!
در این هنگام، سروش خجسته بر فریدون نازل شد، او را از کشتن ضحاک بر حذر داشت و گزینهٔ اسارت در کوه را پیش پایش گذاشت.
فریدون نیز پس از شکرِ جهانآفرین و پند و آفرینِ مردم، ضحاک را دستبسته و خوار و زار بر پشت شتری افکند و او را سوی «شیرخوان» بُرد، درون کوه کِشاند و درصدد برآمد سر از تنش جدا کند که باری دیگر در پی نزولِ سروش خجسته، از کشتن ضحاک صرف نظر کرد و این بار ضحاک را به سرعت به «کوه دماوند» برد و او را دستبسته و اسیر و دور از خویش و پیوند برای همیشه رها کرد.
ازو نامِ ضحاکْ چون خاک شد / جهان از بَدِ او همه پاک شد
گسسته شد از خویش و پیوند او / بمانده بدان گونه در بند او
@saray_mottaghi
204
شما میتوانید همهٔ ابیات مربوط بدین بخشها را در کانال آپارات بنده ببینید، همزمان با صدای من بشنوید و در پاورقی هر صفحه با معانی واژگان مهجور نیز آشنا شوید:
https://www.aparat.com/v/vnaeg6u
📜 مطابق نسخهٔ مسکو
⏳۱۷ دقیقه و ۴۴ ثانیه
@saray_mottaghi
204
«پادشاهی ضحاک» ۳
دادخواهی کاوه آهنگر، آفرینش درفش کاویانی و حرکت فریدون به سوی کاخ ضحاک در بیتالمقدس
ضحاک، روز و شب به فکر فریدون بود و کماکان در یافتن او عاجز مانده بود تا این که روزی مهتران و خردمندان را از هر گوشه و کناری فراخواند که استشهادی ترتیب دهند مبنی بر این که ضحاک جز تخم نیکی نَکِشت!
یکی محضر اکنون بباید نوشت/ که جز تخمِ نیکی سپهبد نَکِشت
نگوید سخن جز همه راستی / نخواهد به داد اندرون کاستی
بلکه به واسطهٔ این محضر و تشکیل لشکری فزونتر (شامل مردم و دیو و پری) بر دشمنِ خردسال و به دانش بزرگ خود (فریدون) غالب شود!
در همین میان، صدای دادخواهی کاوهٔ آهنگر به گوش ضحاک و خردمندان رسید. کاوه آمده بود که فرزند خود را از چنگال ضحاک برهاند و چنین گلایه کند:
یکی بیزیان مردِ آهنگرم / ز شاه آتش آید همی بر سرم
تو شاهی و گر اژدهاپیکری / بباید بدین داستانْ داوری
که گر هفتْ کشور به شاهی تُراست /چرا رنج و سختی همه بهرِ ماست؟ ...
کاوه در نتیجهٔ دادخواهی خود، توانست جان فرزندش را نجات دهد ولی از این که مانند خردمندانِ حاضر در آن جمع، بر نیککرداریِ ضحاک گواهی دهد، سر باز زد و این بار علیه آن خردمندان فریاد سر داد:
همه سوی دوزخ نهادید روی / سپردید دلها به گفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گوا / نه هرگز براندیشم از پادشا
و سپس آن استشهادنامه را پاره کرد و زیر پا انداخت و با فرزندش از ایوانِ ضحاک خارج شد.
کنشِ کاوه در مقابل ضحاک و متقابلاً واکنشِ نرم ضحاک
باعث شگفتی و مخالفتورزیِ خردمندان شد. با این همه پاسخ ضحاک چنین بود:
که چون کاوه آمد ز درگه پدید/ دو گوش من آوای او را شنید
میانِ من و او ز ایوان درست / تو گفتی یکی کوهِ آهن برُست!
در سوی دیگر این داستان، کاوه از درگاه شاه خارج شد، چرمِ آهنگریاش را از تن درآورد و بر نیزه کرد و در میان بازاریان فریادِ دادخواهانه سر داد:
کسی کاو هوای فریدون کند / دل از بند ضحاک بیرون کند
بپویید کاین مهتر آهرمن است / جهانآفرین را به دل دشمن است
و سپس سوی فریدون شتافت. فریدون آن چرمِ بر سر نیزه را با دیبای روم و زر و گوهر آراست، با سه رنگ سرخ و زرد و بنفش مُزیّنش کرد و آن را «درفش کاویانی» خواند:
چو آن پوست بر نیزه بر دید کِی / به نیکی یکی اختر افکند پِی
بیاراست آن را به دیبای روم / ز گوهر بر و پیکر از زر بوم
بِزد بر سر خویش چون گرد ماه / یکی فال فرخ پی افکند شاه
فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش / همی خواندش کاویانی درفش
و چنین شد که درفش کاویانی آفریده شد و هرکه زان پس تاج شاهی بر سر نهاد، به گونهای به آراستن درفش کاویانی پرداخت.
چندی بعد، فریدون ابتدا مادر خود (فرانک) را از عزم خود برای رزم با ضحاک مطلع کرد و سپس دو برادر بزرگتر خویش (کیانوش و پرمایه) را فراخواند و گرز ویژهٔ خود را سفارش داد. برای این کار، فریدون پرگاری به دست گرفت و بر خاک پیش رویش، پیکر گرز مدنظرش را در شمایل سر گاومیش نگارید و چنین شد که آهنگران «گرز گاوسار» فریدون را تدارک دیدند.
پس از آن، فریدون همراه با دو برادر بزرگترش و سپاهی که دور او جمع شده بودند، راهی اروندرود شدند تا با گذر از این رود سوی کاخ ضحاک در بیتالمقدس بشتابند. با این حال، نگهبان رود بدین بهانه که فریدون و همراهانش جواز عبور لازم را ندارند، از فراهم کردن کشتی و لوازم گذر از آب برای آنها خودداری کرد. در نتیجه فریدون برآشفت، با اسب خود (گلرنگ) به آب زد و همراهانش هم پس از او چنین کردند و با گذر از اروند به خشکی رسیدند.
| فردوسی در این ابیات نام تازیِ اروندرود را «دجله» و معادل پهلویِ بیتالمقدس را هم «کنگ دژ هودج» خوانده است. |
هنگامی که فریدون به بیتالمقدس رسید و کاخ باشکوهِ ضحاک را دید، به یارانش گفت:
بترسم همی زان که با او جهان / مگر راز دارد یکی در نهان
و سوار بر اسب تیزرو و گرز گاوسار در دست چنان پرقدرت سوی کاخ ضحاک شتافت که هیچ یک از دربانان یارای ایستادگی نداشتند...
این داستان ادامه دارد.
@saray_mottaghi
204
شما میتوانید همهٔ ابیات مربوط به این بخشها را در کانال آپارات بنده ببینید، همزمان با صدای من بشنوید و افزون بر اینها در پاورقی هر صفحه با معانی واژگان مهجور آشنا شوید:
https://www.aparat.com/v/saq2gmj
📜مطابق چاپ مسکو
⏳۲۰ دقیقه
@saray_mottaghi
204
📌 نکته:
💚اژدهافش: اصلیترین صفت ضحاک است. «فش»، پسوند شباهت است و این صفت در اشاره به مارهای روییده بر دو کتف ضحاک به کار میرود.
🤍گُرزهٔ گاوسار: گرزه همان گرز و عمود است و گاوسار یعنی گاومانند (سار، پسوند شباهت). این گرز، گرز ویژهٔ فریدون است و با نامهای مشابهای چون «گرز گاوچهر» نیز شناخته میشود.
❤️البرز کوه: کوه البرز در این داستان با آنچه ما به عنوان رشتههای البرز در نقاط شمالی ایران میشناسیم متفاوت است. چنانچه در ابیات مربوطه هم فرانک برای رسیدن به البرز کوه به مرزهای هندوستان اشاره میکند:
بِبُرَّم پِی از خاکِ جادوستان / شَوَم تا سَرِ مرزِ هندوستان
شَوَم ناپدید از میانِ گروه / بَرَم خوبرخ را به البرز کوه
@saray_mottaghi
204
«پادشاهی ضحاک» ۲
کابوس ضحاک و جستوجوی فریدون
تنها چهل سال مانده بود که حکومت ظالمانهٔ ضحاک بر ایران و ایرانیان به پایان برسد که شبی، کابوسی دهشتناک، خواب آرام او را برای همیشه در هم شکست. آن شب او در کنار همسرش، ارنواز (یکی از دختران جمشید) آرمیده بود که در خواب چنین دید:
سه جنگآور ناگهان از کاخ شهنشهان پدید آمدند. یکی کوچکتر از دو دیگر بود در میانشان، به بلندی سرو، با فرّ کیانی و گرزِ گاوسار که دمان به سوی ضحاک شتافت، افساری بر گردنش بست و کشان کشان و دوان دوان او را به دماوند کوه بُرد.
ضحاک به پیشنهاد ارنواز، گروهی از موبدان و خردمندان را از هر سو فراخواند تا بلکه از پسِ تعبیر خواب او برآیند و آنچه بر سر او و حکومتش خواهد آمد را از پیش ببینند.
با این حال، موبدان سه روز از ترس زبان نگشودند. سرانجام در روز چهارم و بنا به تهدید ضحاک، یکی از موبدان شجاعت پیشه کرد و در تعبیر آن کابوس گفت:
پس از تو، این تخت پادشاهی به «فریدون» خواهد رسید. گرچه او هنوز از مادر زاده نشده است، اما وقتی از مادرِ پرهنرش زاده شود و به سانِ درختی بارور گردد، در جستوجوی تخت و کلاه خواهد بود. از این رو با گرزهٔ گاوسرش بر سرت خواهد کوبید و تو را خوار و زار خواهد کرد. چرا که تو نه تنها پدرش بلکه دایهاش، گاو بَرمایه را هم خواهی کشت.
در پی این تعبیر، ضحاک در صدد یافتن فریدون برآمد. با وجود این، در سوی دیگر داستان، فریدون زاده شد، گاو برمایه از مادر جدا شد و آبتین، پدر فریدون نیز به دست جلادان افتاد تا مغزش را به مارهای روییده بر دو کتف ضحاک بخورانند.
پس از مرگ آبتین، فرانک، همسر خردمند او، فریدون را به چمنزار محلِ سکونت گاو برمایه برد و به نگهبان آن سپرد تا فرزندش را به امانت بپذیرد و او را از شیر گاو برمایه بپروراند.
سه سال بعد از این واقعه که ضحاک همچنان در جستوجوی فریدون بود و همه جا سخن از گاو برمایه بود، فرانک بدان چمنزار بازگشت، فریدون را برداشت و با خود بُرد به مرزهای هندوستان و به مرد دینداری که بر فراز البرزکوه اقامت داشت، سپرد.
ضحاک وقتی خبردار شد که کار از کار گذشته بود. او بدان چمنزار رسید و فریدون را نیافت ولی نه تنها خان و مان فریدون را به آتش کشید بلکه گاو برمایه و هر چهارپایی که در آنجا بود را هم به هلاکت رساند.
روزی از روزها که ضحاک هنوز از جستوجوی فریدون فراغت نیافته بود و فریدون به شانزده سالگی رسیده بود، مرد موعود به سوی مادرش، فرانک آمد تا از گوهر و نژاد خود بپرسد و بداند که تا بدان روز چه بر آنها گذشته است.
فرانک از معرفی آبتین آغاز کرد:
تو بشناس کز مرز ایران زمین / یکی مَرد بُد نام او آبتین
ز تخمِ کیان بود وُ بیدار بود / خردمند وُ گُرد وُ بیآزار بود ...
و سپس همهٔ آنچه را که گذشت برای فرزند بازگو کرد. از مرگ آبتین و مغزش که خوراک مارهای ضحاک شده بود گرفته تا بالیدن فریدون از شیر گاو برمایه و کشته شدن گاو برمایه و...
فریدون در نتیجهٔ این شنیدهها، با دلی پُرکین و جبینِ پُرچین مصمم شد که سوی ضحاک بشتابد و به فرمان یزدان پاک، خاک از ایوان آن شاهِ اژدهافش برآرد، ولی فرانک، فرزند جوانش را از انجام این کار بر حذر داشت و به قدرت ضحاک و سپاه پرشمارش اشاره کرد...
این داستان ادامه دارد...
@saray_mottaghi
204
شما میتوانید همهٔ ابیات مربوط به این بخش را در کانال آپارات بنده ببینید و همزمان با صدای من بشنوید:
https://www.aparat.com/v/bxyw361
📜بر اساس نسخهٔ مسکو
⏳۶ دقیقه و ۸ثانیه
@saray_mottaghi
