سارا متقی🕊️
Open in Telegram
...اندوه اگر غریبگی میکرد شاید زندگی نزدیکتر بود! سارا متقی Instagram.com/saray_mottaghi
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
203
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
204
دهه شصت چگونه گذشت؟
📄 گردون/۶
منصور اوجی، رضا براهنی، شهرنوش پارسیپور، فرخ تمیمی، جلال ستاری و…
@saray_mottaghi
204
Repost from سنگپشت ِ مزدک پنجهای
به مناسب رونمایی نخستین مجموعه شعر سارا متقی «بلا دیده»
درباره آغاز، تجربه و زیستن در شعر
مزدک پنجهای
نهم تیر هزار و چهارصد و پنج
کافه هزار و چند شب
@mazdakpanjehee
204
…در روز رفتنم
لطفاً
ننویسد که مُردم
بنویسید پَر درآوردم وُ رفتم
روزی که پروانه شوم
و از تنگنای پیلهٔ زندگی در بروم
روز شادیام است
نه روز عزا!
| سارا متقی |
204
آیین رونمایی از کتابِ «بلادیده»
با اجرای #اعظم_اسعدی
سخنِ #مزدک_پنجهای ، #نسترن_بشردوست ، #مهدی_نقبایی و #میلاد_روشن
همراه با شعرخوانیِ سارا متقی و جمعی از شاعران حاضر در جلسه
⏳سهشنبه، نهم تیر ماه هزار و چهارصد و پنج، رأس ساعت شش عصر
در
🏠 کافه هزار و چند شب (به نشانیِ رشت، بلوار گیلان، خ ۱۹۲)
چشمبهراهِ حضور گرم و مهربان شما هستیم.
______🔔 این دورهمی، عمومی و آزاد است.
204
ای ایستاده همچون کوه در برابرم!
سکوتت را بشکن وُ با من تکرار کن
«من دوستت دارم»
——| سارا متقی | از شعری از کتاب «بلادیده»
204
با مقالهای در خدمتتونم:
بازیگری سیاسی زن در شاهنامه فردوسی؛ نگاهی به نقش متفاوت ارنواز و شهرناز در عهد ضحاک و فریدون
#سارا_متقی
204
Repost from انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه خوارزمی.
از شاهنامه تا گلستان؛ سیاست در جانِ زبان فارسی
با افتخار، دومین شماره گاهنامه علمی ـ دانشجویی «ندای سیاست» منتشر شد؛ شمارهای که به بررسی پیوندهای عمیق زبان و ادبیات فارسی با اندیشه سیاسی ایران اختصاص یافته است.
📖 گاهنامه علمی ـ دانشجویی «ندای سیاست»
شماره دوم | خرداد ۱۴۰۵
📝 ۱۵۴ صفحه
دومین شماره گاهنامه علمی ـ دانشجویی «ندای سیاست» منتشر شد.
در این شماره میخوانید:
ـ سپندار، پاسبان ایران تو باد | هدی یوسفی
- سعدی و اعتدال سیاسی | دکتر احمد بستانی
- پیشدرآمدی بر اهمیت گلستان سعدی | دکتر مهدی سبز
- زبان فارسی، شاهنامه و اندیشه سیاسی ایران | جواد رنجبر درخشیلر
- سعدی و سیاست؛ اخلاق قدرت در میانه آشوب تاریخ | محمدامین کشاورز حداد
- اقتدار فقهاللغه در تاریخ اندیشه | علیرضا خزایی
- بازیگری سیاسی زن در شاهنامه فردوسی | سارا متقی
- ملاصدرا؛ حکیمی عارف در جستوجوی مدینه فاضله | حسین سرمدی
و مطالب و پژوهشهای خواندنی دیگر...
در پایان، از تمامی استادان، پژوهشگران، نویسندگان، دانشجویان و همراهانی که در تهیه و انتشار این شماره ما را یاری کردند، صمیمانه سپاسگزاریم.
| انجمن علمی علوم سیاسی خوارزمی |
204
📣 منتشر شد
بلادیده، نخستین مجموعهٔ شعر بنده است که در انتشارات کتاب آبی و به لطف و مهربانیِ خانوم دکتر زیبا اشراقی عزیز منتشر شد.
این کتاب در ۱۱۸ صفحه تدارک دیده شده و شامل ۴۶ شعر است که در قالب سپید (به استثنای چند مورد طبعآزمایی در قالب نیمایی) سروده شدهاند و گزینشی هستند از مجموع اشعار ده سال اخیر بنده (از ۲۰ تا ۳۰ سالگی).
پای تمامی اشعار نیز تاریخ سرایش نوشته شده است. یک شعر در جریان ممیزی ارشاد اسلامی به طور کامل حذف شده و باقی اشعار به طور کامل مجوز گرفته و در نتیجه چاپ شده است. عموم شعرها، بلند هستند و اجتماعی_سیاسی و آنگاه که پای عشق به میان آمده است هم معمولاً خالی از سویههای اجتماعی نیستند. برخی از شعرها، قبلاً در فضای مجازی منتشر شدهاند و برخی نشدهاند. از میان پیشتر منتشرشدهها هم برخی مجدد ویرایش شدهاند.
———————————
مختصر آنکه برای تهیهٔ کتاب با تخفیف میتوانید با شمارههای زیر تماس باشید:
۰۲۱۸۶۰۵۴۷۲۲
۰۹۰۲۴۹۸۸۴۳۵
اگر کتاب به دستتان رسید، حتماً نظرتان را با بنده و دیگران به اشتراک بگذارید.🙏🏻🌸
204
Repost from کتاب آبی
با من صریح باش
چون آفتاب سر ظهر
که هفت قلم رنگ و لعاب یک متر و هفتادیام را
در یک وجب عکس سیاه و سفید
بر خاک میافکند
تا به یاد بیاورم
چقدر کوچکم!
#سارامتقی
#بلادیده
#مجموعه_شعر
✅درانتشارات
#کتاب_آبی
✅منتشر شد
✨✨✨
#کتاب_تازه
#بهار۱۴۰۵
🍀🍀🍀
سفارش مستقیم با تخفیف👇👇👇
02186054722
09024988435
https://ble.ir/ketabeabipub
https://t.me/ketabeabi
204
خستهتر و ناامیدتر از روزهای گذشته به خانه باز میگشتم. با همان گامهای تند تندِ معروفم که گواه در فشار و شتاب بودنِ همیشگیام است.
خسته، ناامید و با عجله، راهیِ خانه بودم ولی هوش و حواسم آن قدری سر جا بود که طبق عادتِ قلبی، سَرَم را بالا بگیرم و برای کبوتران ابتدای خیابان سعدی، بوسهای به هوا بفرستم.
سرم را بالا گرفتم به نیت بوسه فرستادن و لبخند زدن ولی… ولی باریدم. به جای ابرهای رشت باریدم وقتی به چشم دیدم که نقشهٔ ایران را در دل خود جای دادهاند!
چند بار پلک زدم و هر بار مطمئنتر شدم که ایران را میبینم که سه چهارم خطوط مرزیاش پیداست، کبوتری از آسمانش خارج شده است و کبوتران بسیاری هم به پایش افتادهان!
بر خلاف بسیاری از روزهای گذشته که پای این دیوار، سعدی بر لبم میآمد، آن دم از قول نظامیِ حکیم گفتم:
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
#سارا_متقی
204
این نقاشی «زال و رودابه» کار یکی از دخترای نازنینیه که پارسال تابستون با من کلاس شاهنامهخوانی داشت.🥹❤️
@saray_mottaghi
204
من با شما فرق دارم
با شما که میتوانید
پا به پای کبوترِ پَر شکستهای
در گوشهٔ خیابان
درد بکشید
ولی
از احتضارِ دلخراشِ بچه موشی افتاده در تله
شاد شوید.
من با شما که از شکستِ شاخه گلی سرخْ شادانید
و دردِ کمرشکن بر بوتهها را روا میدانید،
فرق دارم.
من دوست دارم،
کسی دست در دستم
به کوچههای قدیمی پا بگذارد وُ
پیشانیِ زخمیِ عشق را
در شکافِ سینهٔ دیوارها
بر برگابرگِ پَرِّسیاوشها ببوسد.
من با شما
که همای سعادت را
نشسته بر شانهٔ خویش میخواهید
و به تقسیم درد وُ غمْ میانِ این وُ آن مشغولید،
مخالفم.
من دوست دارم
مرگ موشی را
همیشه در چاک گریبانم جا دهم
و زندگی را
برای هر که دوستم داشت یا نداشت
به ارث بگذارم.
شما که شبیه من
با زخمی مُهرشده بر پیشانی به دنیا نیامدهاید
و تقویمِ سعد وُ نحس را هر سال ورق میزنید،
چگونه میتوانید
میانِ این وُ آن فرق نگذارید
و به جایِ زندهبادها وُ مرگبرها
باری به سانِ من بگویید
«رشک بر شقایقها
که گرچه داغبَرْدل زاده شدند
زیبا زیستند وُ زود رفتند!»؟!
#سارا_متقی | ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نکتهٔ خارج از متن، آن که من واقعاً با زخمی مُهرشده بر پیشانی به دنیا آمدهام! خالی شبیه به زخم در حد و اندازهٔ یک بند انگشت در گوشهٔ چپ پیشانیام که همیشه با مقداری مو میپوشانمش. خالی که بنا به شکل و شمایلش و داستانی که در قفایش شکل گرفته است، در سالهای کودکیام برخی را بر آن میداشت که به تعبیرِ عمومیِ معتقدانِ دینی، مرا «نظرکرده» بدانند...
204
شاخه گلی سرخ
به مثابه استعاره
سربرآورده از لای کتابهای خاطرات جنگزدگان،
استعمارشدگان،
استثمارشدگان
و هرچه ستمکشیده در گوشه گوشه دنیاست
در سراسر تاریخ،
منم.
لخته خونی
بیرونافتاده از دهانهٔ بیرَحْمِ سینمای جنگی
در صحنهای منافیِ عفت انسانی،
منم که جان جوانیام سَقَط شده است
در پردهدریهای پیاپیِ کهنه تیغِ عفونیِ این زندگی
در آستانهٔ سی سالگی
و فکر میکنم
آنچه چشیدم از درد پا
در پی دویدنها،
نرسیدنها
و هر بار عقبتر افتادنها
از هرچه کنایه و استعارهٔ شاعرانه خارج است
و زیر پای شعارهای مرگ بر فلان وُ لبیکَ یا بهمان
افتاده است!
خوشا من
که در آستانهٔ سی سالگی
هنور هم میشنوم:
«تولدت مبارک»
البته با چندین و چند زیرصدا:
- «تو قویتر از این حرفایی بابا!»
- «تازه اول راهی!»
- «چرا مهاجرت نمیکنی راحت شی؟»
- «ببین! با یکی جفت و جور شو، این غصههاتو بشوره ببره!»
شادا من!
که میتوانم
صبح به صبح
با یک حبه قرص آرامشبخش
چسبزخم بزنم
بر جراحتِ تمامِ شنیدهها و چشیدهها،
در آینه به خویش بنگرم،
در تقلیدِ صدای گویندگان رادیو
صدا نازککرده بگویم:
«جوان ایرانی سلااام!»
و سپس در کوچه پس کوچههای شهر
در جستوجوی امید باشم
در هیأت گیاهی سربرآورده از شکافِ کهنهدیوارها
بی که به یاد بیاورم این چشمهای خشکشدهام
دیگر نمیتوانند
خاک جوانیام را آبی دهند!
بادا مبارکم این نسیان
که میتوانم در میانهٔ شهر
بلند بلند بخندم
در پاسخِ مزاحِ مزاحمتآمیزِ مردی که گفته بود:
«با شرکتِ آنجلینا جولی»
بی که به یاد بیاورم
چقدر باوفاترند به من
هرزه بادهایی که در تار به تار موهایم تنیدهاند
در مقایسه با تمام مردانی
که تا کنون
صحنه به صحنه
مرا دیدهاند!
در آستانهٔ سی سالگی
با بند بندِ جانِ زخمیام
هنوز جوانم
اگرچه چون پیران
میتوانم از چندین و چند جنگ
خاطره سر دهم
و چون کودکان رویا ببافم
وقتی که میپرسند:
«میخوای در آینده چه کاره بشی؟!»
در آینده
من
شاهد زندهٔ برنامهٔ جامعِ انقراضِ جوانی،
کارشناس مدیریت بحرانِ بیپولی در بنبست زندگی
با متد پز عالی، جیب خالی،
استاد تمام علوم زباندرازیِ سیاسی
و در پایان این شب
شاعرِ برگزیدهٔ جایزهٔ فجرِ حقیقیام!
#سارا_متقی
۹ اردیبهشت ۴۰۵
204
سیاه
بختِ من است
که شبانگاهان بر سینهام سایه میفکند
در هیأتِ مردِ مرموزی که خواستنی نیست
و سالهاست
که به بسترم میخیزد.
سیاه
بختِ من است
که دستِ نوازشگرِ عشق را
از من گرفته
و تنهایم کرده است
چون سیاهگربهٔ بیخطوخالِ مطرودی
که مردم بر این باورند
که جن است!
#سارا_متقی | هفتم خرداد ۱۴۰۵
204
Repost from گفتوشنود
شب؛ روایت آنچه در هولوکاست گذشت
اثر الی ویزل
برگردان به فارسی سارا متقی
الی ویزل، نویسنده و فعال حقوق بشر، از مهمترین بازماندگان هولکاست است که نخستین کتابش «شب» را با روایتی تکاندهنده از رنج و بقا نوشت؛ اثری کوتاه اما عمیق که به زبانهای بسیاری ترجمه شده و در شمار متون کلاسیک این حوزه جای گرفته است.
با این حال، این کتاب در ایران ناشناخته مانده است. سارا متقی، مترجم فارسی این کتاب، در ادامه پژوهشهای دانشگاهی خود و پس از تجربههای شخصی دشوار، ترجمه فارسی آن را انجام داده و اکنون نسخه رایگان این ترجمه را برای دسترسی همه علاقهمندان منتشر کرده است.
@saray_mottaghi
کتاب «شب» را از لینک زیر به رایگان دانلود کنید و بخوانید!
https://dialog.tavaana.org/night-eli-wiesel/
#شب #الی_ویزل #سارا_متقی #هولوکاست #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
204
Repost from گفتوشنود
شب؛ روایت آنچه در هولوکاست گذشت
اثر الی ویزل
برگردان به فارسی سارا متقی
الی ویزل، نویسنده و فعال حقوق بشر، از مهمترین بازماندگان هولکاست است که نخستین کتابش «شب» را با روایتی تکاندهنده از رنج و بقا نوشت؛ اثری کوتاه اما عمیق که به زبانهای بسیاری ترجمه شده و در شمار متون کلاسیک این حوزه جای گرفته است.
با این حال، این کتاب در ایران ناشناخته مانده است. سارا متقی، مترجم فارسی این کتاب، در ادامه پژوهشهای دانشگاهی خود و پس از تجربههای شخصی دشوار، ترجمه فارسی آن را انجام داده و اکنون نسخه رایگان این ترجمه را برای دسترسی همه علاقهمندان منتشر کرده است.
@saray_mottaghi
کتاب «شب» را از لینک زیر به رایگان دانلود کنید و بخوانید!
https://dialog.tavaana.org/night-eli-wiesel/
#شب #الی_ویزل #سارا_متقی #هولوکاست #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
204
Repost from کتاب آبی
از من که زندگی را
در زیباییهای اندک دوست دارم
نخواه که دوستت ندارم
ای نشسته دور از من!
نمیدانی چه زیبا نشستهای...
کتاب شعر:
#بلادیده
#سارا_متقی
بهزودی در
#انتشارات_کتاب_آبی
@ketabeabii
@ketabeabii
204
دورهٔ نخست شاهنامهخوانی
در ششجلسهٔ دو ساعته
شاملِ
_آغاز کتاب، کیومرث، هوشنگ و جمشید
_ضحاک
_فریدون (تا قتل ایرج)
_فریدون (باقی داستان تا انتقام خون ایرج و برآمدن منوچهر)
_منوچهر (زار و سیمرغ)
_منوچهر (زار و رودابه)
با همراهی و خوانشِ #سارا_متقی
بر اساس چاپ مسکو و تطبیق با نسخهٔ استاد خالقی مطلق
به صورت حضوری در رشت، سبزهمیدان، ابتدای استادسرا، کافه فنجون
| آغاز دوره: شنبه، بیست و سوم خرداد ماه ۱۴۰۵ |
—| اطلاع بیشتر از شرایط دوره و ثبتنام: ۰۹۳۶۵۹۲۵۴۹۳
204
شما میتوانید همهٔ ابیات مربوط بدین بخشها را در کانال آپارات بنده بیت به بیت ببینید، با صدای من بشنوید و در پاورقیها نیز با معانی واژگان مهجور آشنا شوید:
https://www.aparat.com/v/sechviy
📜 مطابق چاپ مسکو
⏳۲۳ دقیقه و ۴۰ ثانیه
@Saray_mottaghi
204
«پادشاهی فریدون» / پایانی
«پادشاهی منوچهر» / آغاز
از قتل سلم تا مرگ فریدون و آغاز پادشاهی منوچهر
هنگامی که سلم مطلع شد برادرش، تور به دست منوچهر از پای درآمده و جان داده است، مصمم شد که به قلعهای پناه برد. قلعهای عجیب: حصنِ دریا که سر اندر ابرها داشت و از قعر آب برآمده بود.
که گر حصن دریا شود جای اوی / کسی نگسلاند ز بن پای اوی
یکی جای دارد سر اندر سحاب/ به چاره برآورده از قعر آب
قارن (یکی از جنگاوران دلاور ایرانی که در میدان حاضر بود) چنین چاره اندیشید که با استفاده از درفش و مهر انگشتریِ تور که به همراه داشت، دژبان آن قلعه را فریب دهد، بدان پناهگاه نفوذ کند و در صورت توفیق، با برافراشتن درفش به نیروهای ایرانی خبر دهد که آنان نیز به قلعه بشتابند.
بنابراین شبهنگام، قارن، سپاه را به شیروی (دیگر پهلوان ایرانی) سپرد و با فریفتنِ دژبان موفق شد نقشهاش را پیش ببرد. در نتیجه، شیروی و نیروهای ایرانی هم در پی مشاهدهٔ درفشِ برافراشته بر قلعه، بدان سو شتافتند و آنجا را به خاک و خون کشیدند.
در این هنگام، منوچهر نیز وارد میدان شد و راه بر سلم بست و بدو گفت:
رسید آنگهی تنگ در شاه روم/ خروشید کای مرد بیداد شوم
بکُشتی برادر ز بهر کلاه / کله یافتی چند پویی به راه؟!
کنون تاجت آوردم ای شاه و تخت / به بار آمد آن خسروانی درخت
ز تاج بزرگی گریزان مشو / فریدونت گاهی بیاراست نو
درختی که پروردی آمد به بار / بیابی هماکنون برش در کنار
اگر بار خارست خود کِشتهای/ وگر پرنیانست خود رشتهای
سپس تیغی بر گردن سلم فرود آورد، تنش را به دو نیم تقسیم کرد و دستور داد تا سرش را بر نیزه کنند.
یکی تیغ زد زود بر گردنش / به دو نیمه کرد خسروانی تنش
بفرمود تا سرش برداشتند / به نیزه به ابر اندر افراشتند
دلاوران و جنگآوران از هیبت منوچهر شگفتزده شدند. لشکریان سلم، پراکنده همچون رمهای در روزگار طوفانی و سردِ زمستانی، سرگردان و عاجز ماندند و درصدد برآمدند تا مرد پُردخرد و پاکیزهمغزی را سوی منوچهر بفرستند و ضمنِ اعلامِ کهتری و فرمانبری، اشاره کنند که آنان تنها گروهی چوپان و کشاورزند که به عنوان سپاهی به جنگ آورده شدند! با این حال، اگر منوچهر شاه مصمم است به جنگ و خونریزی، آنان یارای مقاومت ندارند و سر بیگناهشان را پیش شاه خواهند آورد.
منوچهر پس از دریافت این پیام، در پاسخی خردمندانه بدیشان گفت بی که کینهدار یا دوست و یار بودن آنان در میان باشد، اکنون با نابودی بیداد (تور و سلم)، روز «داد» است و به پایان جنگ فرمان داد.
...شما گر همه کینهدار منید / وگر دوستدارید و یار منید
چو پیروزگر دادمان دستگاه / گنهکار پیدا شد از بیگناه
کنون روز دادست بیداد شد / سران را سر از کشتن آزاد شد
همه مهر جویید و افسون کنید / ز تن آلت جنگ بیرون کنید
خروشی برآمد ز پردهسرای / که ای پهلوانان فرخندهرای
ازین پس به خیره مریزید خون / که بهت جفاپیشگان شد نگون
سپس منوچهر همراه با سپاهیانش به سوی فریدون شتافتند. فریدون پس از به جا آوردنِ شکر خدا، منوچهر را بر تخت نشاند و خود از پادشاهی کرانه گزید و با دلی پر از خون و رویی پر از گریه، سرِ بریدهٔ سه فرزند (ایرج، تور و سلم) را به برکشید تا این که روزگارش به سر آمد...
چو این کرده شد روز برگشت بخت / بپژمرد برگ کیانی درخت
کرانه گزید از بر تاج و گاه / نهاده بر خود سر هر سه شاه
پر از خون دل و پر ز گریه دو روی / چنین تا زمانه سرآمد به روی
فریدون شد و نام ازو ماند باز / برآمد بر این روزگار دراز
منوچهر پس از برگزاری آیین وداع با فریدون و یک هفته عزاداری، در روز هشتم، تاج بر سر نهاد و مژدهٔ داد و مردانگی و نیکی و فرزانگی سر داد.
پهلوانان نیز به شاهی بر منوچهر آفرین خواندند. در آغاز این جهان پهلوان سام بود که از جا برخاست و منوچهر را ستود و پس از او دیگر پهلوانان نیز چنین کردند...
@saray_mottaghi
