کماکان.
Open in Telegram
اندکی اطمینان خاطر، برای وجود داشتن. t.me/HidenChat_Bot?start=957268736
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
282
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+430 days
Posts Archive
281
دستم را میگیرد: «چقدر سردی.» اما دستهای او گرم است. گرمتر از شومینهی کاهگلی خانهی مادرجان در یک روز برفی. من اما سرمای دستهای خودم را بیشتر احساس میکنم. یک روز برفی. اما درِ خانهی مادرجان قفل است. خبری هم از آفتاب نیست. حتی، او هم آنجا نیست.
دستم را میگیرد: «چقدر سردی.»
دستم را میگیرد. دستم را میگیرد...
من دانهی برفم
و مهر آفتاب به دلم نشسته است
دستهای من
سرد است
و دستهای تو
گرمتر از شومینه...
گرمتر از آتش
یک روز برفی
یک روز برفی.
هالهی ماه
