اَهالی جهنم🔥🍾
Open in Telegram
1402/6/6
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
251
Subscribers
+124 hours
-87 days
+2730 days
Posts Archive
جدیدا خیلی حواسپرت شدم؛
انگار خودمم نمیدونم کجام و دارم کجا میرم.
همه کارامو نصفه ول میکنم، انگار ادامه دادن هر چیزی بیشتر از چیزی که فکر میکنم انرژیمو میگیره.
یه کاری رو با ذوق شروع میکنم، چند دقیقه بعد حوصلهاش از سرم میپره و میذارمش کنار.
ذهنم پر از کارای ناتمومه، ولی برای هیچکدومشون انرژی شروع دوباره ندارم.
حتی گاهی وسط حرف زدن یا انجام یه کاری، یهو میفهمم چند دقیقهست اصلاً حواسم اینجا نبوده.
انگار جسمم اینجاست، ولی ذهنم یه جای دیگهست.
و بیشتر از همه، از این میترسم که کمکم به همین نصفهکاره موندنها عادت کنم.
از بیرون شاید فقط حواسپرت به نظر بیام، ولی خودم میدونم چقدر خستهکنندهست که حتی برای سادهترین کارها هم باید چند بار خودمو جمع کنم و دوباره شروع کنم.
بعضی وقتا دلم میخواد فقط برای چند ساعت مغزم ساکت بشه؛
نه فکر آینده، نه فکر گذشته، نه کارای عقبافتاده، نه چیزایی که باید انجام بدم و ندادم.
فقط یه لحظه بدون اینکه هزار تا فکر همزمان از سرم رد بشه، یه جا باشم و واقعاً حواسم به همون لحظه باشه.
شایدم خستهام.
خسته از فکر کردن، از شروع کردن، از تلاش کردن برای اینکه همهچیز رو درست پیش ببرم.
و شاید برای همینه که این روزها خیلی چیزها رو نصفه رها میکنم؛ چون قبل از اینکه کاری تموم بشه، انرژی من تموم میشه.
-آنا
جدیدا خیلی حواسپرت شدم؛
انگار خودمم نمیدونم کجام و دارم کجا میرم.
همه کارامو نصفه ول میکنم، انگار ادامه دادن هر چیزی بیشتر از چیزی که فکر میکنم انرژیمو میگیره.
یه کاری رو با ذوق شروع میکنم، چند دقیقه بعد حوصلهاش از سرم میپره و میذارمش کنار.
ذهنم پر از کارای ناتمومه، ولی برای هیچکدومشون انرژی شروع دوباره ندارم.
حتی گاهی وسط حرف زدن یا انجام یه کاری، یهو میفهمم چند دقیقهست اصلاً حواسم اینجا نبوده.
انگار جسمم اینجاست، ولی ذهنم یه جای دیگهست.
و بیشتر از همه، از این میترسم که کمکم به همین نصفهکاره موندنها عادت کنم.
از بیرون شاید فقط حواسپرت به نظر بیام، ولی خودم میدونم چقدر خستهکنندهست که حتی برای سادهترین کارها هم باید چند بار خودمو جمع کنم و دوباره شروع کنم.
بعضی وقتا دلم میخواد فقط برای چند ساعت مغزم ساکت بشه؛
نه فکر آینده، نه فکر گذشته، نه کارای عقبافتاده، نه چیزایی که باید انجام بدم و ندادم.
فقط یه لحظه بدون اینکه هزار تا فکر همزمان از سرم رد بشه، یه جا باشم و واقعاً حواسم به همون لحظه باشه.
شایدم خستهام.
خسته از فکر کردن، از شروع کردن، از تلاش کردن برای اینکه همهچیز رو درست پیش ببرم.
و شاید برای همینه که این روزها خیلی چیزها رو نصفه رها میکنم؛ چون قبل از اینکه کاری تموم بشه، انرژی من تموم میشه.
-آنا
خسته شدم از تلاشهایی که آخرش به «نشد» ختم میشن؛
از اینکه انقدر میخوام، انقدر تلاش میکنم، ولی هنوز همون جاییام که نمیخواستم باشم.
اره، نبودی.
وقتی دلم میخواست چیزاییو که واسشون ذوق دارم برای کسی تعریف کنم، نبودی.
وقتی دلم میخواست از یه اتفاق کوچیک بگم و یکی باهام ذوق کنه، نبودی.
وقتی یه چیزی ناراحتم میکرد و فقط میخواستم یکی گوش بده، نبودی.
وقتی دلم میخواست از روزم بگم، از چیزایی که توی ذهنم میگذره، از حرفایی که شاید برای بقیه بیاهمیت باشه ولی برای من مهمه، نبودی.
و من هی به خودم میگفتم شاید سرت شلوغه، شاید خستهای، شاید یه چیزی پیش اومده.
هی برای نبودنت دلیل پیدا میکردم، چون دلم نمیخواست قبول کنم شاید دیگه اون آدمی که فکر میکردم، نیستی.
ولی کمکم فهمیدم من بیشتر از اینکه تو کنارم باشی، داشتم نبودنتو توجیه میکردم.
داشتم خودمو قانع میکردم که هنوز برات مهمم، هنوز دوست داری حرفامو بشنوی، هنوز دلت میخواد بدونی توی دنیای من چی میگذره.
شاید تلخترین قسمت ماجرا همین بود؛
اینکه من برای بودنِ تو، بهونه پیدا میکردم، ولی تو برای نبودنت حتی لازم نبود چیزی بگی.
خودِ نبودنت، همهچیو میگفت.
-آنا
