en
Feedback
دُژَم🪐

دُژَم🪐

Open in Telegram

و من، مصمم در سبز زیستن در انسانِ بهتری بودن در انسانِ بهتری شدن 💚🪴

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
252
Subscribers
+124 hours
+137 days
+3130 days
Posts Archive
🫀
🫀

چه بسا باید زمستانِ مرگ‌آلودی را در آغوش کشید که بهار نوی را روئید. مرگ رخ دادی در انتهای مسیر زندگی نیست. چه بسا مرگ را باید دمادم زیست. مرگ را باید اراده کرد. مرگ را باید شد که در پی‌اش تولدی اتفاق بی‌افتد. ای خوشا به حال کسانی‌که مرگ پایانی اولین تجربه‌شان از مرگ نیست. — حسام ایپکچی از پادکست انسانک، اپیزود سی‌و‌یکم «ادبِ جدایی»

هوا، هوای گردبادهای مریخ فقط کمی قوی‌تر. دیگر طوفان نیست که، گویا تمرین مهاجرت بین‌سیاره‌ای است.🙂‍↕️

لوین هم مانند بسیاری از هم‌ نسل‌هایش موضع بسیار مبهمی در مقابل مذهب داشت. نمی‌توانست اعتقادی به آن داشته باشد و در عین حال هم
لوین هم مانند بسیاری از هم‌ نسل‌هایش موضع بسیار مبهمی در مقابل مذهب داشت. نمی‌توانست اعتقادی به آن داشته باشد و در عین حال هم نمی‌توانست بپذیرد که یک‌سره نادرست است. از این‌رو، بدون اعتقاد به معنای کاری که می‌کند و بدون پذیرفتن آن مراسمات به عنوان آدابی تو خالی، در تمام مدتی که خود را برای شرکت در کلیسا آماده می‌نمود، از شرکت در این مراسم ناراحت و شرمنده بود و حسی درونی فریبکاری انجام مراسمی را که اعتقادی به آن نداشت، به یاد می‌آورد. ص __ 421 جلد دومِ "آنا کارنینا "

همین حالا از کنار پنجره، آمبولانسی که پیکر بی‌جانی را می‌برد، عبور کرد. شعری پخش می‌شد که می‌گفت: «عزیز و مونس و جانِ بابا…» صدا را تا آخر کوچه همراهی کردم و بعد پیچید و رفت. اما در دل من ماند. با خودم فکر می‌کنم کدام داغ سنگین‌تر است؛ از دست دادن فرزند یا از دست دادن والدین؟ کدام اندوه عمیق‌تر در جان ریشه می‌دواند؟ مرگ، همیشه دردناک است؛ اما بعضی فقدان‌ها انگار نظم جهان را به هم می‌زنند. بعضی صداها، بعضی واژه‌ها، تا همیشه در گوش آدم می‌مانند… «عزیز و مونس و جانِ بابا…»

من از تو گذشت نمی‌کنم چون تو استحقاق گذشتن داری. من از تو گذشت میکنم چون من استحقاق مواجه های تازه دارم. چون حق و سهم خودم از زندگی می‌دانم که با تصویرهای بهتر و روزهای خوشایندتر و آدم‌های هم‌سنخ‌تر و هم‌جنس‌تر روبرو بشوم که روح را صحبت ناجنس، عذابیست الیم. — حسام ایپکچی از پادکست انسانک، اپیزود پنجاهم «بخشیدن»

فصل درحال تغییر است...
فصل درحال تغییر است...

جهان، انبوهی از صداهاست و تو ناشنوایی. — حسام ایپکچی از پادکست انسانک، اپیزود چهل‌وپنجم «کسره»

نگرانم خودش هم وضع خودش را درک نکند. او نمی‌تواند تصمیم بگیرد، درهم شکسته؛ بزرگواری تو او را خورد کرده. ص __ 673 و پایانِ جلد
نگرانم خودش هم وضع خودش را درک نکند. او نمی‌تواند تصمیم بگیرد، درهم شکسته؛ بزرگواری تو او را خورد کرده. ص __ 673 و پایانِ جلد اول آنا کارنینا از لئو تولستوی

امروز از هم گسستم اگه بال و پر شکستم و به پرتگاه غم رسیده گام های من چو غرق خاطراتم و غریق بی نجاتم و بی خواب و زابراهم و طوفانه حال من تاریکم فردا سراغ من بیا یک روز زیبا سراغ من بیا

خواهد آمد؟

لحظات خجالت‌آوری که سبب شد یک درس خوب بگیرم پارت یک: یک روز تابستانی، چهار سال پیش، من و خانواده‌ام با هم به باغ قریه‌مان رفته بودیم. پدرم عادت دارد همین که به باغ می‌رسیم، بیل را برمی‌دارد و مشغول کاری می‌شود. آن روز را خوب به یاد دارم؛ در یک گوشه‌ی زمین مشغول حفاری بود، هرچند دقیق نمی‌دانم به چه دلیل. هوا گرم بود و بعد از دقایقی عرق از سر و صورت پدرم جاری شد. و من که دخترِ بابا و عاشقِ بابا هستم، رفتم تا یک نوشیدنی یخ درست کنم که حالش جا بیاید. از سبد دو تا لیموترش برداشتم، آب‌شان را گرفتم و با آب یخ داخل لیوان قاطی کردم. با کلی ذوق و افتخار بردم و دادمش به پدرم. پدرم تقریباً تا آخر آب‌لیمو را خورد، فقط تهِ لیوان کمی نگه داشت و گفت: «بیا بابا، این را امتحان کن.» لیوان را از دستش گرفتم و… هنوز یک ذره داخل دهانم نشده بود که همه‌اش را تف کردم. مزه‌ی تلخِ خراب‌شدگی می‌داد. گویا یک بخشی از آن دو لیمو خراب بوده و مزه‌ی کل لیوان را عوض کرده بود. پدرم خندید و گفت: «این چه بود بابا؟» و من همان‌جا، با صورتی سرخ از خجالت، یک درس بزرگ گرفتم. گاهی فقط یک لیموی خراب کافی‌ست تا مزه‌ی تمام لیوان عوض شود. در زندگی هم همین‌طور است؛ یک بی‌دقتی کوچک، یک انتخاب اشتباه، یک غفلت کوتاه می‌تواند طعم خیلی چیزها را تغییر بدهد. یاد گرفتم، قبل از اینکه چیزی را به دست عزیزانم بدهم — چه یک لیوان آب‌لیمو باشد، چه یک حرف، چه یک تصمیم — اول مطمئن شوم که مزه‌اش خوب است. 🌿

photo content

آغاز هژده سالگی‌‌اش است. من آرزو دارم هرآنچه نیک است برایت رقم بخورد جانِ خواهر!🌸
آغاز هژده سالگی‌‌اش است. من آرزو دارم هرآنچه نیک است برایت رقم بخورد جانِ خواهر!🌸

هوا، هوای قدم زدن🌧
هوا، هوای قدم زدن🌧

از دوستان تصحیح کردند که قیمت یک بستهٔ بیست‌تایی سیگار بیست افغانی است، نه یک نخ. ارزان بودنش هم لابد بی‌دلیل نیست. فقط می‌خواستم بگویم: مراقب باشید با چه کسی همنشین می‌شوید؛ عطر و بوی دود سیگار وقتی کنار هم قرار بگیرند، دیگر کسی تفاوت‌شان را حس نمی‌کند.

یک نخ سیگارِ بیست افغانی گند می‌زند به یک عطر هزار افغانی.

photo content

🤍

- این ها برای چه بحث می کنند؟ هیچ‌وقت هیچ‌کس نمی‌تواند دیگری را متقاعد نماید. - بله درست است. اغلب مردم فقط به این علت بحث می‌کنند که نمی‌توانند بفهمند طرف مقابل می‌خواهد چه چیزی را ثابت کند. ص __ 623