دُژَم🪐
Open in Telegram
و من، مصمم در سبز زیستن در انسانِ بهتری بودن در انسانِ بهتری شدن 💚🪴
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
252
Subscribers
+124 hours
+137 days
+3130 days
Posts Archive
251
داشتم همینطوری قدم میزدم که یهو چشمم به «ماشینم» افتاد…
تازه هم از کارواش برگشته😎
مدیونید اگه فکر کنید واقعی نیست!
251
کسی که به نقد مسائل میپردازد، الزاماً روشنفکر نیست؛ مگر اینکه هدفاش کاهش رنج انسانهای جامعه بوده و در ضمن به دنبال کشف راه حل آن باشد.
روشنفکری بهطور بنیادی بر پایه عقلانیت نقدی استوار است. گام نخست به عرصه روشنفکری پذیرش و التزام به عقلانیت نقدی است. اما دین در جوهرهِ خودش بر عنصر تبعد استوار است.
بخش مهمی از رنج انسانها، از آنچه درونشان میگذرد سرچشمه میگیرد.
آوای فلسفه: پارادوکس روشنفکری دینی
251
جهان فقط بین ساعت یک تا چهار صبح خاموش است. بعد از من میپرسند: چطور/چرا شبها درس میخوانی؟
تو خودت چطور در هیاهوی روز درس میخوانی؟🚶♀
251
هوش مصنوعی یک هوش غیرانسانی است که با تسلط فوقالعادهای که بر زبان انسانها پیدا میکند، رفتهرفته بهتر از خود انسانها داستانپردازی خواهد کرد. رفتهرفته یاد میگیرد چگونه باید از عواطف، تعصبات و تمایلات ذهنی انسانها بهرهبرداری کند تا با آنها روابط عمیق و صمیمی ایجاد کند و از این طریق وارد حریم شخصی آنها شود.
آوای فلسفه _ هوش مصنوعی(تهدید فرهنگ و تمدن انسانی)
251
"moi j’veux crever la main sur le cœur"
"من میخواهم وقتی که جان میدهم دستم بر روی قلبم باشد"
251
به من سوئیتی در هتل ریتز بدهید، نمیخوامش
جواهرات شَنِل را نمیخواهم
به من لیموزین بدهید، به چه دردم می خورد؟
به من پرسنل بدهید، با آنها چه کار کنم؟
به من عمارتی در نوشاتل ببخشید، مال من نیست
به من برج ایفل بدهید، با آن چه کار کنم؟
من عشق ، خوشی و حال خوب میخواهم
پول شما مرا خوشبخت نمیکند
من میخواهم وقتی که جان میدهم دستم بر روی قلبم باشد🌸
251
گزارشی از سرزمین عجایب | یک
داشت از ظلمهایی که بر او گذشته بود حرف میزد و من بهوضوح دیدم وقتی به اینجا رسید، در خودش جمعتر شد؛ انگار سالها درد را دوباره از میان سینهاش بیرون میکشید. از روزی گفت که در آشپزخانه، دستهایش در آب و کفِ دیگ بود؛ شوهرش آمد، بیهیچ کلامی، چند سیلی به صورتش زد و رفت… همینطور ساده، همینقدر عادی؛ گویی به جسمی بیجان سیلی زده باشد. بعد هم رفت و آرام خوابید، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
از او پرسیدم:
نخواستی از خودت دفاع کنی؟ نخواستی بپرسی چرا؟
به زمین خیره شد. دستش را آهسته، مثل نوازشِ زخمی قدیمی، بر صورتش کشید و گفت:
تو چه میدانی داکتر صاحب؟ من جای سیلیهای روی صورتم دارم که نمیدانم برای چه…
و من در آن لحظه، نه داکتر بودم و نه پرسشگر؛ فقط زنی بودم در برابر زنی دیگر.
با بغضی که نه قورت داده میشد و نه بیرون ریخته.
— مکث —
چرا اینجا، آسیب عادی است و فقط انسانها یاد میگیرند آن را با خود حمل کنند؟
251
انسان جهانِ بیرون از خودش را از دریچه ذهن(خودش) تجربه میکند. پس سعادت چیزی نیست جز واکنش ذهن انسان نسبت به عوامل بیرونی.
☆
به باور شوپنهاور: بزرگترین حماقت فداکردن سلامت برای کسب هرچیز دیگری است.
☆
استقلال مالی و رهایی از دغدغه معاش پس از سلامتی از ارکان زندگی سعادتمند محسوب میشود.
☆
بخشی از خوشبختی هنرِ نخواستن یا درست خواستن است.
آوای فلسفه: درباب حکمت زندگی _ خوشبختی از دیدگاه آرتور شوپنهاور
251
+5
نمیدانم چرا؟
چرا ما سالهای بعد برنگردیم و به عکسهای امروز نگاه نکنیم و افسوس نخوریم که گذشته؟
