📖دآخانوم|کتابخوان قصهگو🌞
Open in Telegram
اول یه چای بریز بیا،با هم از همه چیز حرف بزنیم.☕️ 💭از کتابها و طعم غذا، از لباسها و خونه و دینداری ، از روزمرگی و رشدفردی، از تاریخ و آدمهاش تا رفقام و خاطرههام، از زندگی حرف میزنیم💌 باهام حرف بزن: @daakhanoombot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
232
Subscribers
-224 hours
-117 days
-6430 days
Posts Archive
ساعتها کار کردم توی خونه، هنوز چندتا کار مونده.
ولی احساس میکنم همه سموم روحم با تعریقِ حاصل از فعالیت دفع شد!
ساعت یک شبه
من ۲۸سالمه
دارم اکسپلور اینستاگرامم رو اسکرول میکنم که یه پست انگلیسی میبینم
نوشته: مامان حالا میتونم ببرمت فروشگاه و بگم از هرچیزی که دوست داری سه تا بردار…
دوست دارم جیغ بکشم، جیغ بنفش کبود
چون من نمیتونم…
به این فکر میکنمچرا نشد، به گذشته فکر میکنم و به تو و تموم اون برقهایی که میشد توی نگاهت ببینم و ندیدم.
من خواستم مامان ولی نتونستم، نه چون تلاش نکردم نه چون زخمهام اونقدری زیاد بود که نتونستم بیشتر ادامه بدم.
من رو ببخش مامان
شاید یه روزی بهت بگم چقدر آرزوم بود جبران همه چیز باشم ولی نتونستم.
ساعت یک و نیم شبه
حسابی گریه کردم
و دوست دارم اینهارو بنویسم چون شاید یک نفر مثل من دوست داره گریه کنه یه نفر که خواست، ولی نتونست.
همین
دوست دارم برگردم به روتین
کتاب بخونم
ازش بگم
محتوای مفید بسازم
زبان بخونم
روزها برم پیاده روی
و
روتین روحیم رو رعایت کنم
Repost from N/a
همانطور که به شما قول داده بودم، کانال آشارتا که تصاویر و ویدیو متعلق به شهید حمیدرضا رجب زاده را منتشر کرده بود را بستم.
@ekhvan_forever
من رفتم البته نه کامل
مثل همیشه نیمی از من باقی موند در شهر خوردم.
نیم دیگهام رو برداشتم و میرم به شهری که تلاش میکنم بشه بهش بگم شهرم...
نیم دیگه که رفت دوست داشت گریه کنه و پا بکوبه و بگه نمیام، دوست داشت کفشهام رو قایم کنه، خودش رو به خواب بزنه، یا ادای مریضهارو دربیاره ولی نه!
آماده شد، لبخند زد و به بقیه دلداری داد و به خودش گفت خب همینکه دو ماهی یکبار اهلِ این شهر میشیم هم خوبه.
بعد با نیم دیگه که میمونه خداحافظی کرد و بهش گفت سعی میکنم مثل تو، توی شهر جدید باشم، سعی میکنم دوست داشته باشم و دوست داشته بِشم.
بهش گفت
ما دوتا نیمه هیچ وقت تجربیات مشابهی نخواهیم داشت
آخه یکی از ما توی این شهر بزرگتر شد و تجربه کرد، ریشههاش اینجان، عاشق شد و عاشقی کرد، با کوچهها و خیابونها و اتفاقات اینجا خاطره ساخت و خاطره شد.
گفت اما منِ نیمِدیگه، رفتم.
بغض کرد.
فعل رفتن، در هر حالتی کمی بغض و اندوه داره با خودش.یه کمی آب دهنش رو قورت داد که البته آب نبود، کلوخ سفتی از بغض بود. بعد دوباره گفت: من از اینجا رفتم و احساس کردم توی شهر جدید هیچکسی نیستم، چون دیگه خانوادهای نداشتم، دوستی نداشتم، خاطره و تجربهای نداشتم، چون وسط یه جمع بودم بدون تجربه مشترک. رفتم و احساس کردم زبان فارسی میتونه گاهی اوقات قابل فهم نباشه، غربت باعث شد احساس کنم زبان آدمهارو نمیفهمم... رفتم و لمس کردم
خانواده نداشتنمثل جای خالی دندونِ تازه کشیده است که مدام زبونت بهش میخوره و جای خالیش شوکهت میکنه. انگار هر روز یکی از دندونهاتو میکشی و مگه آدمیزاد کوسه است؟ چرا تموم نمیشه؟... رفتم و احساس کردم بیرون از خونه اگر بمیری هیچکس جنازهت رو به دوش نمیگیره. ولی من رفته بودم! آدم رفته باید یاد بگیره چطوری از نو بساط پهن کنه. من حالا دوباره شروع کردم، بدون تو نیمه عزیزِ باسابقه... تو با همه خاطرات و تعلقات مجبوری اینجا بمونی تا وقتی دوباره به اصفهان برگردم، مثل یه آهنگ قدیمی با هزاران خاطره که منتظره بری سراغش و دوباره پخشش کنی.
من رفتم.
رفتن همیشه بغض داره.Repost from اسکواد ایران | Squad Iran
طرفداران پهلوی که تا ساعاتی قبل از سرنوشت تمام طرفداران حکومت قتل فجیعی مثل شهید رجب زادست حرف میزدند ، اکنون میگویند کل این ماجرا کار جمهوری اسلامی است برای اعدام راحت تر معترضان انجام شده است
@Squad_iran | #T
با خودم گفتم کاش مرگ میرسید
قلبم دیگه ظرفی برای پذیرش این همه جنایت نداره
