𝘊𝘢𝘵𝘤𝘩 𝘵𝘩𝘦 𝘴𝘵𝘢𝘳𝘴
Open in Telegram
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1789255957
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
279
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
Spoken Outro
"من در مورد خوابی که شب قبل دیدم به او چیزی نمیگویم. جایی که سوار ماشینی پر از غریبهها هستم و با آهنگی که هرگز نشنیدهام آواز میخوانم. و سیگار میکشم و از جاده منحرف میشویم و به درختی میخوریم. از شیشه جلو ماشین رد میشوم و به لبه نرده میخورم، فکم در میرود و به دیوار میخورم. جایی که گردنم میشکند و جمجمهام میشکند، از درد طاقتفرسا تا حد مرگ خونریزی میکنم. من این خواب را به طور دورهای خواهم دید تا زمانی که همه غریبهها را یکی یکی ملاقات کنم. همه آنها را به یکدیگر معرفی میکنم تا زمانی که به یک گروه صمیمی از دوستان تبدیل شویم. من این وقایع را به جریان میاندازم و خواهم مرد. اما امروز در نور گرم غروب آفتاب، آن را نمیبینم. فقط غروب آفتاب را میبینم، لبخند میزنم و سرم را تکان میدهم. من مطلقاً هیچ ایدهای ندارم، میترسم."
Spoken Intro
"۹ سپتامبر ۲۰۰۱
من و گری در بیمارستانی بالای تپهای بزرگ مشرف به دره اسکیتسواری میکردیم. آمبولانسی آمد و زنی مرده را بیرون آورد. گری از من پرسید که چرا حرکت نمیکند یا پلک نمیزند. آنها هنوز چشمانش را نبسته بودند. او حتماً در راه مرده بود، ماشینی پر از خانواده و دوستان با آمبولانس وارد شد. همه گریه میکردند و یکدیگر را در آغوش میگرفتند. زنی با صدای بلند فریاد زد و بدن زن را گرفت و از او خواست که بیدار شود. مجبور شدم به گری بگویم که روحش به بهشت رفته است. من حتی یک کلمه از آن را باور نکردم، اما میدانستم که درک آن برای او آسانتر خواهد بود. دو روز دیگر، ساعت ۹ صبح، دو هواپیما به مرکز تجارت جهانی برخورد میکنند و بیش از ۳۰۰۰ نفر را میکشند. من به گری خواهم گفت که خدایی وجود ندارد و همه اینها بیمعنی است. اما امروز، خدایی وجود دارد و او برای او نقشهای دارد. او این را نمیداند، اما یک سال دیگر، خانواده ما از هم پاشیده خواهد شد. و من به جای دوری نقل مکان خواهم کرد. و پنج سال او را نه خواهم دید و نه با او صحبت خواهم کرد.
و همینطور که روی کاپوت ماشینمان نشستهایم، خورشید غروب میکند و او از من میپرسد از زندگیام چه میخواهم. به او میگویم نمیدانم."
یا سارتر
به عنوان یه اگزیستانسیالیست خداناباور معتقد بود که «خدا وجود نداره» و این یعنی «هیچ پیشاپیش تعیین شدهای» برای انسان وجود نداره. انسان آزاده که معنای خودش رو بسازه و میگفت دین که معنا و هدف از پیش تعیین شدهای را ارائه میده ممکنه مانعی بر سر راه این آزادی و مسئولیتِ خلق معنا باشه معتقد بود که دین میتونه نوعی «خودفریبی» باشه تا انسان از بار سنگین آزادی و مسئولیت شانه خالی کنه
یااا البر کامو که دین رو نوعی «خودکشی فلسفی» یا فرار از پذیرش پوچی میدونست پذیرش دین از نظرش یعنی تسلیم شدن به وعدههایی که جهان نمیتونه بده و فرار از مواجهه با واقعیتِ بیمعنای هستی. کامو راه حل رو توی پذیرش پوچی و خلق معنا از طریق فعالیتهای انسانی مثل هنر، عشق، همبستگی میدونسته
یا چمیدونم کارل مکس که میگفتش دین «افیون تودهها» ست معتقد بود که دین ابزاریه که طبقات حاکم برای توجیه نابرابری ها و سرکوب طبقات فرودست از اون استفاده میکنن. دین به مردم امید کاذب به زندگی پس از مرگ میده و اونهارو از مبارزه برای تغییر وضعیت خودشون توی این دنیا باز میداره و میگفتش که دین «پوچ» عه چون وعده هاش واقعی نیست و جلوی پیشرفت اجتماعی رو میگیره
مثلا هیوم میگفتش که شواهد تجربی کافی برای باور به معجزات وجود نداره و اینگونه باورها بیشتر ناشی از تمایلات روانی، سنت، یا ترس هستن تا استدلال منطقی.
Repost from N/a
Unpopular opinion (and also sorry, no offence to anyone), but I think religions are just tools. A tool for governments to control ppl and convince them that their pain is good. (Yk? قرون وسطی, irgc, ...)
And a tool for ppl themselves to convince themselves that one day somewhere they'll going to get what they deserve, their pain and poorness are holly and good, and stuff like this🧚🏻♀
اینجا راجب کنسرت هایی که میذاشته
ادم هایی که میدیده
چیزهای جدیدی که بالاخره تجربشون کرده حرف میزنه.
اینکه بالاخره از اون چهارچوبی که واسه خودش ساخته اومده بیرون.
و میگه چقدر تاثیر داشته توی حالش دیدن اون همه آدم روی استیج و افرادی که درکش میکنن.
This ain't Watertown, I'm on alien ground
I'm a collеge kid with my windows down
I'm an astronaut, you're the Moon
I starе at you, I sing to you
I circle you
Once all the rain stopped, I was afraid you might wake up
And remember who I am, and remember what I've done
Didn't ask me to justify, you just sat up and rubbed your eyes
I grew up with a feelin' that what's good must be fleetin'
That if I'm happy, I'm dreamin', then I'm prepared for you leavin'
But I see that shitty beat-up car, oh baby, there you are
و اینجا به وضوح نوا حالش بهتره
دیگه خبری از اون تردید ها نیست
خبری از اون خاطرات هایی که باعث یاداوری تروماهاش میشد نیست.
