en
Feedback
میراد

میراد

Open in Telegram

@LimbusCast✨پادکست لیمبو @hemayatiMirad 🧃گروه حمایتی

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
451
Subscribers
-124 hours
-137 days
-5630 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
Sep '26
September '26
+30
in 6 channels
August '26
+204
in 8 channels
Get PRO
July '26
+348
in 15 channels
Get PRO
June '260
in 19 channels
Get PRO
May '26
+160
in 10 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
28 September0
27 September0
26 September0
25 September0
24 September+1
23 September0
22 September+1
21 September0
20 September+1
19 September+1
18 September+1
17 September+1
16 September0
15 September0
14 September0
13 September+3
12 September+1
11 September+2
10 September+1
09 September+8
08 September+1
07 September+2
06 September+2
05 September0
04 September0
03 September+1
02 September+2
01 September+1
Channel Posts
2
از اینکه اضطراب لحظه ای دارم خوشم نمیاد ، چیه یهو تپش قلب میگیری .'
26
3
اینکه بپذیرید شما شخصیت اصلی داستان کسی نیستید و آدم‌ها اونقدر مشغله دارن خودشون که واقعا اونقدری که شما فکر می‌کنید متوجه شما نیستن، زندگی رو خیلی راحت‌تر می‌کنه براتون.
38
4
پناهمه حسینﷺ؛ چی رو قایم کنم؟
80
5
به انرژی‌های مثبتتون نیاز دارم.
78
6
استار می‌خواید بزنید به این بزنید.🫤
50
7
51c7f278.mp3
1 140
8
51c7f278.mp3
1
9
دو تا راه وجود داره؛ چیزی رو تولید کنی که می‌دونی آدم‌های بیشتری باهاش ارتباط می‌گیرن و دنبالش می‌کنن.🫤 چیزی که خودت دوست داری رو تولید کنی و وایسی آدم‌هایی که دوسش دارن پیداش کنن.🎶 با ری‌اکشن بهم بگید برای خودتون ترجیحتون کدوم مسیره.
114
10
حس بدم به آدما رو بروز نمی‌دم و بر دل سیاه شیطون لعنت می‌فرستم چون که مگه چقدر زنده‌ایم که غیر عشق چیزی رو بازتاب بدیم؟
167
11
بگید دیگه!
118
12
لطفاً نقدم کنید.🫤
118
13
امروز سر راه بچه مدرسه‌ایا رو می‌دیدم که لباسای نو پوشیدن، کیفای رنگی رنگیشونو پر کردن دارن خوش‌حال و خندان می‌رن مدرسه. اول یه بار خداروشکر کردم که دیگه محصل نیستم، بعدش سوار مترو سگی شدم اومدم سر کار.😍
189
14
مدرسه‌ایا دستا بالا.🤚
مدرسه‌ایا دستا بالا.🤚
181
15
چرا هر کی بیشتر داره، بیشتر، از نداشتن میناله؟
355
16
اینکه پاییز داره میاد.🫤
221
17
این پیامو فور کن و یه توصیف از خوشبختی رو بگو🎀 (با عکس،ویس یا نوشته) •تا وقتی خط بزنم روش زمان داره• اگر کانال ندارید تو بات بفرستید برام🩷
1
18
شب هنوز از نیمه‌ نگذشته‌ و علی‌رغم میل قلبیم بیدارم. نگاهم روی کوچه‌‌های خطوط کتاب پیاده‌روی می‌کنه و خیابون‌های صفحه‌ها رو به سرعت پشت سر می‌ذاره.  چشم‌هام می‌خونن، ذهنم به‌خاطر می‌سپاره و قلبم برای ادامه دادن، به اون‌ها جون می‌بخشه؛ اما من جای دیگه‌ای سِیر می‌کنم.  دل‌ِمن میون‌ اجتماع کلماتِ این کتابی که امشب بین دست‌هام نفس می‌کشه، جایی نداره. کاشونه‌ی دلمو گم کردم.  دلِ بی‌چاره‌ام پیر شده و دچار فراموشیه؛ داروهاش رو هم به موقع مصرف نمی‌کنه. دلم دنبال راه فراره؛ ولی تک‌تک‌ کلمه‌های کتاب، زنجیرهای محکمی‌ان به چشم‌هام که مسیر فرار دلم رو بن‌بست کردن. اما شاید هنوز هم چیزی به اسم معجزه وجود داشته باشه؟ بله. امشب شبیه که فراموشش نخواهم کرد.  نوری که از گوشه‌ی چشم چپم گذشت؛ و باعث شد بدون گذاشتن نشونی روی یک خیابون، بدون گذاشتن بوک‌مارک روی صفحه کتاب، ببندمش و به طرف پنجره بجهم رو فراموش نمی‌کنم. پرده با نوازش دست‌های عزیزم کنار رفت... دست‌های عزیزی که همیشه همراه من بودن و پا به پای نگرانی‌هام لرزیدن و حالا مثل دلم از تعجب سرد شده بودن.  اما این سرمای دست‌هام تقصیر دلم نبود..  بلکه مقصر قلبی بود که خون سرد رو به بدنم می‌رسوند. چیزی هم به اسم دل‌سردی وجود نداشت؛  بلکه دلگرمی من بود که از هیجان به سرما مبدل شده.  همزمان با کنار رفتن پرده به لطف و توان دست‌های مهربونم، نور هم تاریکی‌های ذهنم رو کنار زد. نوری از جنس هلال‌ماه توی شب‌‌های اولیه از ۱۴ شب. ماه‌... به پنجره‌ی اتاق من بوسه زده و مهمون بخشی از آسمون شده بود که مقابل دیدم قرار داشت. عطرِ وجود ماه رفته رفته رگ‌هام رو فرا گرفت و من رو از فکر به معجزه‌ی حضورش دور کرد. دیدن ماه، اون هم از پنجره‌ی اتاقی با یک آسمون بی‌ستاره؟ طولی نکشید که مغزِ ارزشمندم، دست از حیرت برداشت و از فرصت برای حرف زدن با ماه استفاده کرد. اعصاب لازم و زیبای خودش رو آماده‌ی فرماندهی به حنجره‌ی صوتیم کرد و با انتظار نگاهی به من انداخت. نگاهی که بوی جمله‌ی "هرچی می‌خوای به ماه بگو؛ اون چیزی رو که خواستی بهت می‌ده" رو می‌داد. لب‌هام شروع کردن به اشک ریختن. عجیب نبود که ذهنم اینطور فکر کنه.. طفلکی متوجه بارون چشم‌هام نشده بود. این اولین‌بار بود که صمیمیت ماه رو لمس می‌کردم و بخاطر این لمس از پاره‌ی‌ وجودم، از کتاب‌خوانی قبل از خواب، دست کشیده بودم. با مقدمه، با رعایت ترتیب بند بند مکتوبات ذهنیم، شروع به شرحِ بی‌شرح ترین احوال خودم برای ماه کردم و اون می‌شنید؛ می‌شنید و با نورش من رو می‌بوسید. بدن فراموشکاری ندارم؛ جای بوسه‌ها یادش می‌مونه... و نور ماه امشب، تک‌تک قسمت‌هایی که تو بوسیده بودی رو نوازش می‌کرد.  وقتی حوضه‌ی آبریز اشک‌هام خشکید، قلبم هم یک ضربان رو جا انداخت و چشم‌هام سکته‌ی کوچیکی رو رد کردن. حالا فقط نیمی از هلال‌ماه رو می‌دیدم؛ و نیمه‌ی دیگه‌اش تاریک بود.  ذهنم دیگه نمی‌تونست چهره‌ات رو خوب به‌خاطر بیاره. مثل هلال‌ماه. در مقابل دیده‌های من، حالا تو هم یک نیمه‌‌ی تاریک داشتی. راستی روح عزیز من، نکنه به ماه سفر کردی؟
181
19
پولِ زیادِ بدون زحمت.🙏 آمین.
200
20
یادم میمونه کجا، کی، چطوری، حواسش به قلبم بود.
149