无数据
订阅者
+3 37424 小时
+5 3527 天
+7 51830 天
帖子存档
آقا کلا رفته بود رو مخ بچه های کارگاه یه شب که نشست کرده بودیم تو دلستر یا نوشابش قرص خواب آور ریخته بودم خلاصه که
خدا شاهده هر وقت من کارو تعطیل میکردم اونم تعطیل میکرد هر وقت من میومدم سرکار اونم میومد از پیش من تکون نمیخورد
ولی من فهمیده بودم جریانو جلوشونو گرفتم از اون موقع هر وقت از طرف چیزی میخوام اگه بگه نه بهش میگم یادته میخواستن کونت بزارن ولی من نزاشتم
