无数据
订阅者
+3 37424 小时
+5 3527 天
+7 51830 天
帖子存档
یبار چند نفر بازیش دادن گفتن برو از انباری یه چیزایی بیار اینم که رفته بود انباری اینام از پشتت رفتن میخواستن ترتیب شو بدن
یادش بخیر حاجی تو بازاری مولوی تو یه فروشگاه پارچه فروشی کار میکردیم بعد یه نفر دیگم باهام کار میکرد از اون بچه خوشگلا بودا
از کار کردن نه از زندگی آقا من مادر کیو گاییدم که انقد بدبختم البته الان مادر خیلیارو گاییدم ولی خب تو بچگی چی؟
صبح تا شب سرکار کونم پاره میشه یکیم نیست بگه واسچی انقد کار میکنی برای کی کار میکنی که چی بشه
من همه کار کردم به هر کاری که فکرشو میکنید دست زدم ولی بازم بابام منو با بچه های مردم مقایسه کرد
