ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

𝖻𝗋𝗎𝗇𝖾𝗍𝗍𝖾 𝖺𝗇𝗀𝖾𝗅 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝖻𝖺𝗆𝖻𝗂 𝖾𝗒𝖾𝗌

𝖻𝗋𝗎𝗇𝖾𝗍𝗍𝖾 𝖺𝗇𝗀𝖾𝗅 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝖻𝖺𝗆𝖻𝗂 𝖾𝗒𝖾𝗌

前往频道在 Telegram

ㅤㅤ 𝗍𝖺𝗅𝗄 @elxllbot ʚɞ 𝗆𝖾 : @lilell3a

显示更多
伊朗173 185未指定类别
522
订阅者
无数据24 小时
-87 天
-4530 天
帖子存档
از مقصودی هرچقدر بگم متنفرم کم گفتم

Repost from N/a
کل انسانیا صفرن با وجود مقصودی

و من بین تمام این ادامه داشتن‌ها، فقط و فقط سعی می‌کنم بفهمم چطور ممکنه آدم هنوز اینجا توی زندگی خودش باشه، اما دیگه ندونه چطور باید توی اون حضور داشته باشه. چطور ممکنه روزهاش رو زندگی کنه، اما هیچ‌کدوم رو به خاطر نیاره؛ با آدم‌ها حرف بزنه، به حرف‌هاشون جواب بده، حتی گاهی بخنده، اما وقتی تنها می‌شه، نتونه به یاد بیاره آخرین باری که واقعاً چیزی رو احساس کرده، کی بوده. انگار یه قسمت ازش مدت‌هاست از همه‌چیز کنار کشیده و فقط جسمش مونده که از روی عادت، کارهای هر روز رو انجام می‌ده.

اما هنوز هم صبح می‌شه. ساعت‌ها جلو می‌رن. آدم‌ها برای فردا برنامه می‌ریزن و دنیا بدون مکث به کار خودش ادامه می‌ده.

نمی‌دونم قراره کجای این روزهای تکراری بالاخره چیزی تغییر کنه. فقط می‌دونم از بس منتظر بهتر شدن اوضاع موندم، دیگه حتی نمی‌دونم بهتر شدن برای من دقیقاً چه شکلیه. انگار مدت‌هاست دارم زندگی‌م رو از بیرون تماشا می‌کنم؛ روزهاش رو می‌شمرم، اتفاق‌هاش رو به خاطر می‌سپارم و منتظر می‌مونم چیزی توی من دوباره باهاش همراه بشه.

نمی‌دونم قراره کجای این روزهای تکراری بالاخره چیزی تغییر کنه. فقط می‌دونم از بس منتظر بهتر شدن اوضاع موندم، دیگه حتی نمی‌دونم بهتر شدن برای من دقیقاً چه شکلیه. انگار مدت‌هاست دارم زندگی‌م رو از بیرون تماشا می‌کنم؛ روزهاش رو می‌شمرم، اتفاق‌هاش رو به خاطر می‌سپارم و منتظر می‌مونم چیزی درونم دوباره باهاش همراه بشه.

همه از آینده حرف می‌زنن، از روزهایی که قراره بهتر باشن، از فرصت‌هایی که هنوز نرسیدن و اتفاق‌هایی که شاید همه چیز رو عوض کنن. منم یه زمانی می‌تونستم به این حرف‌ها دل ببندم. ولی حالا آینده بیشتر شبیه یه اتاقیه که همه اصرار دارن برم توش، بدون اینکه بدونن من چقدر از رسیدن بهش خسته‌ام. نه اینکه مطمئن باشم اون‌طرف چیزی وجود نداره؛ فقط نمی‌دونم با چه امیدی باید منتظرش بمونم.

همه از آینده حرف می‌زنن، از روزهایی که قراره بهتر باشن، از فرصت‌هایی که هنوز نرسیدن و اتفاق‌هایی که شاید همه‌چیز رو عوض کنن. من هم یه زمانی می‌تونستم به این حرف‌ها دل ببندم. حالا آینده برام بیشتر شبیه یه اتاقیه که همه اصرار دارن برم توش، بدون اینکه بدونن من چقدر از رسیدن بهش خسته‌ام. نه اینکه مطمئن باشم اون‌طرف چیزی وجود نداره؛ فقط نمی‌دونم با چه امیدی باید منتظرش بمونم.

همه از آینده حرف می‌زنن، از روزهایی که قراره بهتر باشن، از فرصت‌هایی که هنوز نرسیدن و اتفاق‌هایی که شاید همه‌چیز رو عوض کنن. من هم یه زمانی می‌تونستم به این حرف‌ها دل ببندم. حالا آینده برام بیشتر شبیه یه اتاق ناشناخته‌ست که همه اصرار دارن واردش بشم، بی‌اینکه بدونن من چقدر از رسیدن بهش خسته‌ام. نه اینکه مطمئن باشم اون‌طرف چیزی وجود نداره؛ فقط دیگه نمی‌دونم با چه امیدی باید منتظرش بمونم.

مشکل دقیقاً همینه که دیگه حتی اتفاق خاصی هم نمی‌افته. روزها می‌گذرن، من بیدار می‌شم، حرف می‌زنم، گاهی می‌خندم و شب دوباره به همون جایی برمی‌گردم که صبح ازش فرار کرده بودم. انگار زندگی بدون اینکه چیزی ازم بپرسه، داره منو توی خودش تکرار می‌کنه؛ با این تفاوت که هر بار، یه چیز کوچیک‌تر از من باقی می‌مونه

من جدی نمیدونم راجب این دراماهاش پس نظر نمیدم 😭😭