457
订阅者
-124 小时
+107 天
+530 天
帖子存档
نمیدانم چنین حسی داشته ای یا نه؟!
اینکه بخواهی هزاران سال بخوابی
یا اصلا وجود نداشته باشی!
چشمانش، همانند کاسهای خونآلود، دیوانهوار در ذهن خود در جنگی ابدی بود و میگفت: «سرم از شدت درد به انفجار رسیده، چنانکه دلم میخواهد سرم را به دیوار بکوبم؛ این چه روزهای گندی است که دارم میگذرانم. یعنی واقعاً قرار بود جوانیام چنین سپری شود؟ چرا؟ آخر ما حیف نبودیم؟» (چگونه رنجِ نفس، گاه سنگینتر از کوه میشود؟)
Repost from N/a
به چشمانش نگاه کرد و گفت؛
برق چشمانت نور زندگیم شد...
و لبخندت آرامش دلم...
با حضورت حس کامل بودن میکنم...
Repost from N/a
«اللهم اني أنتظر منك فرحاً عظيماً يسعد قلبي و يُبكي عيني فرحاً فبشرني به ياالله..»خدایا من منتظر شادی بزرگی هستم که قلبم را خوشحال و چشمانم را گریان کند، پس آن را به من بشارت ده...
Repost from N/a
أعترفُ أنّني اشتقتُ إليكَ حتّي نِخاعِ العَظم./
اعتراف ميکنم که تا مغز استخوان دلتنگت شدم.
«الحُبِّ الحَقیقی كالصَلاة
يَنهی عَنِ الفَحشاءِ وَالمُنكَر»
عشقِ واقعی مانند نماز است،
آدم را از کارهای بد و ناپسند باز میدارد!
Repost from N/a
«في الحب تمامًا
مثل الصلاة لا تنظر هنا وهناك»
در عشق، درست مثل نماز،
به اینطرف و آنطرف نگاه نمیکنی.
