ch
Feedback
شاید کومن !

شاید کومن !

前往频道在 Telegram

دست نوشته های یک آدم عجیب @co_man_bot If you want to see my other side : https://t.me/coman_bullshit

显示更多
324
订阅者
+124 小时
+57 天
+930 天
帖子存档
Clouds_I (1).mp37.55 MB

چه دردناک است دلتنگ خاطره ای شوی که هیچگاه تجربه اش نکردی . چه عجیب بود سرشت آدمی . چه عجیب بود این بازی کثیف افکار بی افسار من که اینگونه رویایی را که سالها تلاش کردم تا در اعماق وجودم دفن کنم را همانند خاطره ای تجربه شده جلوی چشمان من می آورد نمیدانم چرا آدمی اینگونه با خود سر جنگ دارد اما آن رویا بیش از آنچه انتظار می کشیدم واقعی بود ! آیا من واقعا آن روز ها را لمس کرده بودم یا باز هم دست هوس ران سرنوشت خواسته تا با وجودیت من بازی دیگری راه بیاندازد تا مرا دلقکی کند دلقکی که برای یک شخص خود را به دیوانگی میزند تا فقط آن شخص به او کمی لبخند بزند ! اما حال نمیدانم گمان میکنم حال تماشاچی جدیدی بر صندلی حضار نشسته است و آن کسی نیست جز همان منی که در آن خاطره تجربه نشده حضور داشت اما او نمیخندد او هیچگاه نخواهد خندید او افسوس میخورد ، او با نگاهی از جنس ترحمی خشمناک به من خیره میشود و افسوس میخورد که چگونه منی که از جنس من است اینگونه دلقک گونه میان این صحنه خود را به جنونی خود ساخته میزند تا چه کسی را راضی کند ؟ همان کسی که صحنه را به پا کرده ؟ حال من ایستاده ام و به او نگاه میکنم و او نیز نگاه پر از ترحمش را به من هدیه میدهد ممنونم من سزاوار چیزی جز سرزنش نیستم و تو همان کسی هستی که لایق سرزنش کردن منی . پس مرا به باد حرف هایت بگیر و بگذار تا به سوی ناکجاآباد بروم . بگذار به آن سویی بروم که هیچگاه برایش تلاشی نکردم . به امید آنکه شاید روزی همین خاطره دردناک نچشیده را ذره ذره با تمام وجودم به دندان بکشم تا شاید آن روز ، در میان خاطره زندگی نکرده ای که آرزویش را داشتم نیز دلقکی بیش نباشم
دست نوشته

photo content
+1

و نگاه پوچت به کجا خیره مانده ؟ به همان جایی که معنای نگاهم را از دست دادم
دست نوشته

Moayad Aljabal Floating in Reverie Piano Tutorial.m4a1.73 MB

آرامش آمد . اما آنچه که از من جا ماند و قربانی شد تا این آرامش به ظاهر واقعی برایم رغم بخورد چه مقدار با ارزش بود ؟ در ازای این آرامش پوشالی آنچه از دست رفت ارزشی فرای آنچه تصور می کردم داشت اما چه دیر فهمیدم . دیر فهمیدم انچه باید زودتر میفهمیدم . همانند هزار باری که این رخداد تلخ برایم رخ داد ! من همیشه دیر میفهمیدم من در زندگی ام دنبال چیزی فراتر از چیزی که داشتم بودم و همیشه آنچه می یافتم تاریکی بود تاریکی از جنس حسرت . حسرت از دست دادن همان چیزی که هیچوقت نمی خواستم ببینم ! من جستجوگر فرای خویش بودم و حاصل این ماجراجویی احمقانه من ، از دست دادن خویشتن بود حال من آرامش دارم اما خویشتنی نیست که از این آرامش لذت ببرد !
دست نوشته

photo content

آرامش آمد . اما آنچه که از من جا ماند و قربانی شد تا این آرامش به ظاهر واقعی برایم رغم بخورد چه مقدار با ارزش بود ؟ در ازای این آرامش پوشالی آنچه از دست رفت ارزشی فرای آنچه تصور می کردم داشت اما چه دیر فهمیدم . دیر فهمیدم انچه باید زودتر میفهمیدم . همانند هزار باری که این رخداد تلخ برایم رخ داد ! من همیشه دیر میفهمیدم من در زندگی ام دنبال چیزی فراتر از چیزی که داشتم بودم و همیشه آنچه می یافتم تاریکی بود تاریکی از جنس حسرت . حسرت از دست دادن همان چیزی که هیچوقت نمی خواستم ببینم ! من جستجوگر فرای خویش بودم و حاصل این ماجراجویی احمقانه من ، از دست دادن خویشتن بود حال من آرامش دارم اما خویشتنی نیست که از این آرامش لذت ببرد !
دست نوشته

به دنبال نور گشتن حاصلی جز سوختن در ای کاش ها ، نداشت تاریکی نیز سرمایی از جنس حسرت ها بود چه باید می کردیم زمانی که نه نور یار راه ما بود و نه تاریکی همراهی لایق
دست نوشته

Repost from N/a
Radiohead-Fake-Plastic-Trees-320.mp311.39 MB

ای کاش به گذشته باز میگشتم . آن روزی که با شوق قلم را برداشتم و آن جرقه زیبای کلمات را درون خودم کشف کردم آن روزی که سفیدی پاک کاغذ را به استعمار گرفتم تا سیاهی وجود خودم را به روی او نقش ببندم ای کاش باز میگشتم تا قلم را می شکاندم و کاغذ را پاره پاره تا شاید آن شوق کلمات در من جوانه نزند آری . من آن دانه را در بطن خودم کاشتم اما نمی دانستم حاصل این دانه ، چیزی جز ریشه هایی زهرآلود نبود ! من وجود خود را گریبان ریشه های کلماتی کردم که از وجود خودم متولد می شدند و چه دردناک بود دیدن آنکه بفهمی عمق وجودت این گونه زجرآور است که حتی برای خودت دردی طاقت فرسا به ارمغان بیاورد کاش باز میگشتم و فریاد میزدم آن من تاریکی که از آن آدمی منزجر کننده میسازی ، خودت هستی ای کاش باز می گشتم و خنجری را که کلماتم در سینه من فرو کرده بودند را بر گلوی خود میزدم تا اینگونه خود را گریبان زندانی که حاصل آن دانه زیبا بود نکنم چه کرده بودم با خودم که اینگونه آرزوی قتل خویش را در سر می پروراندم چه کرده بودند با من آن کلمات دلنشین ؟
دست نوشته

ای کاش به گذشته باز میگشتم . آن روزی که با شوق قلم را برداشتم و آن جرقه زیبای کلمات را درون خودم کشف کردم آن روزی که سفیدی پاک کاغذ را به استعمار گرفتم تا سیاهی وجود خودم را به روی او نقش ببندم ای کاش باز میگشتم تا قلم را می شکاندم و کاغذ را پاره پاره تا شاید آن شوق کلمات در من جوانه نزند آری . من آن دانه را در بطن خودم کاشتم اما نمی دانستم حاصل این دانه ، چیزی جز ریشه هایی زهرآلود نبود ! من وجود خود را گریبان ریشه های کلماتی کردم که از وجود خودم متولد می شدند و چه دردناک بود دیدن آنکه بفهمی عمق وجودت این گونه زجرآور است که حتی برای خودت دردی طاقت فرسا به ارمغان بیاورد کاش باز میگشتم و فریاد میزدم آن من تاریکی که از آن آدمی منزجر کننده میسازی ، خودت هستی ای کاش باز می گشتم و خنجری را که کلماتم در سینه من فرو کرده بودند را بر گلوی خود میزدم تا اینگونه خود را گریبان زندانی که حاصل آن دانه زیبا بود نکنم چه کرده بودم با خودم که اینگونه آرزوی قتل خویش را در سر می پروراندم چه کرده بودند با من آن کلمات دلنشین ؟

چه بسیار خنده دار بود سرگذشت بی انتهای من در این تاریکی دوردست هایی که آرزو داشتم ارمغانی برایم داشته باشند ، هیچ چیز نیافتم همه جا را گشتم و گشتم و گشتم و باز هم دوباره سر بالا آوردم تا باز بگردم و هیچ نیابم ! سرگذشت من جز نیافتن نیافتنی ها نبود اما چه کم داشتم ؟ چه چیزی در عمق وجود من کم بود که اینگونه باید به دنبال چیز هایی می بودم که دیگران به راحتی میدیدند در آن شهر خراب در آن تاریکی بی انتها هنوز هم جاهایی مانده بود که قدم به آنجا نگذاشته بودم . درون من بیش از آنچه انتظار داشتم پیچیده بود و چه اشتباهی بود تصمیم بر یافتن خویشتن درون این هزارتوی بی معنای پوچ ! نمی دانم ... شاید جواب سوال های نداشته ام را همان جاهایی می یافتم که هیچوقت نتوانستم به آن دست پیدا کنم شاید آن منی که آرزوی رسیدن به آن مرا به این عمق کشاند ، همان جا منتظر من نشسته باشد شاید لحظه شماری میکند و از آن جای ناشناخته سرگذشت من را تماشا میکند و برایم افسوس میخورد که چگونه همانند دیوانه ای به دور خویش میچرخم و هر روز بیشتر از روز قبلم به سمت دره جنونم پیش می روم ! اما مگر این حرف ها چیزی جز همان حدس هایی نیست که در ابتدای راهم ، در آن صحرای بیکران به خود می گفتم ؟ پس آیا باید امیدی پوشالی به خود بدهم یا اجام ظن دردناک هیچ بودن فرضیاتم را با جان و دل بنوشم ؟ یا شاید .. تصمیمی دیگر راه ساز من شود شاید نشستن و تماشا کردن انتخاب من یاشد تماشا کردن آن چیزی که روزی زیبا بود اما طمع من آن را این تاریکی پوچ رساند
دست نوشته

photo content
+1

و مشکل اینجاست که من هیچوقت حس نکردم که زنده بودم فقط می تونم بگم موقعیت هایی بوده توی زندگیم که شاید یکم کمتر ناراحت بودم !
دست نوشته

Repost from N/a
A_Quick_One_Before_the_Eternal_Worm_Devours_Appala_m4a_kayl_so.m4a4.92 MB

نگاهی خیره ! نگاهی که از چشمان من به درون من نفوذ میکرد و ریشه های دردناکش را در قلب من می پروراند تا درختی سمی در وجود من رشد کند نگاه او تاریک بود ، تاریک تر از شب هایی که نگاه من خیره به دوردست مانده بود نفرینم می کرد ؟ ناسزا می گفت یا ناپختگی مرا به باد تمسخر می کشید ؟ چه در ذهن تاریکش می گذشت که اینگونه نگاهش در وجود من یاد آور درد هایی می شد که سال ها بود فراموشش کرده بودم ! نگاه او دردناک بود اما سکوتش از نگاهش دردناک تر سکوت او فریاد بلندی بود که ترک می انداخت به قبر های قبرستان یاد هایم ترک هایی عمیق ... از یاد ها نگویم که همانند دیوانگانی فرصت طلب ، تن هایشان را از قبر بیرون می کشیدند تا خود را باری دیگر به من نشان دهند یاد هایی که خود با دست خود زنده به گور کرده بودم ... یاد هایی که می دانستم روزی باز چنگ های خود را به پشت زخمگین من می کشیدند تا زخمی تازه میان زخم های کهنه بسازند و عامل همه این درد و رنج چه بود ؟ نگاهی خیره در سکوتی که گوش را کر میکرد ! یا منی که سزاوار این نگاه بودم ؟ نگاهی از جنس نفرت نگاه شخصی که دیگر امیدی به من نداشت به چه روز افتاده بودم ؟ چه مقدار ننگین زندگی کردم که این گونه من تاریک من دوباره هیبت خود را به من نشان داد اما نه برای کمک نه برای دست اندازی به درون من فقط و فقط برای نگاهی ساکت فقط برای سرزنش من ! چه بسیار پست بودم چه بسیار ننگین گذراندم روز هایم را که این درد را سزاوار خود می دانستم چه کرده بودم با خودم ؟
دست نوشته

photo content
+1

Repost from N/a
4_5960964245167283234.mp37.57 MB