ch
Feedback
‌ ‌ ‌ 𝚳𝖺𝗀𝗇𝛐𝗅𝗂𝖺 𝖲𝛓𝖾𝗇𝖺𝗋𝗂𝛐

‌ ‌ ‌ 𝚳𝖺𝗀𝗇𝛐𝗅𝗂𝖺 𝖲𝛓𝖾𝗇𝖺𝗋𝗂𝛐

关闭频道

  ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝟤𝟦 . 𝟨 .𝟣𝟦  ` ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ @XRMESXSI ` 𝖢𝖺𝗌𝗍𝗅𝖾'𝗌 𝚱𝗂𝗇𝗀 .

显示更多
2 954
订阅者
无数据24 小时
-77 天
-2830 天
帖子存档
رابطه تاپ با تاپ بژار

خب بعد یک هفته بی سناریویی چی دوست دارید بزارم؟ @PixieHalllowbot

فقط نیاز به یه سری تغییرات هست

خیلی زود زود زود باز سناریو ها از سر گرفته میشه

کسی میخواد ادمین شه و سناریو هاشو به اشتراک بزاره برای گرفتن شرایط بیاد پی وی

یک هفته دور بودم ازتون :) 💔

یکیتون بیاد کمکم کنه اکانتمو درست کنم خیلی بهم ریخته @Killiiaaan

میتونین ایده هاتونو به ناشناسم بفرستید یا بیاین پیویم @Grayxxsin و همچنین چند نفرم میخوام که ادمین سناریو بشن

و عاشقتونم که انقد مثل مورفین میمونین همینقد مسکنین باید براتون یه لقب خوشگل پیدا کنم که باهاش صداتون کنم

پری کوچولوها ، ازتون راهنمایی میخوام ، میتونین راجب تغییراتی که میتونه اینجا رو بهتر کنه ، بهم مشورت بدین؟ چه در رابطه اسم اسنحا ، چه در رابطه با نحوه ی پست گذاری

حالا الان که همه چی تموم شده ازین چیزا میاد هی یادم میاره یه زمانی یه نفرو عین چی دوست داشتم نبابا بغض چیه
حالا الان که همه چی تموم شده ازین چیزا میاد هی یادم میاره یه زمانی یه نفرو عین چی دوست داشتم نبابا بغض چیه

اونر این چنل دیلیت زده .... منم نمیدونم با اینجا چیکار کنم ... تا یخورده خودمو جمع و‌جور کنم طول میکشه پس ممنون میشم لفت ندید ، سعی میکنم اینجا کلوزد نخوره

t.me/HidenChat_Bot?start=6998174449 بیاید ناشناس بهم بگین اگه میخواین

کسی هست رول‌ پارتنر باتم بخواد؟

باتم، دختر جنگجویی که اسمش توی تمام پادشاهی پیچیده بود. زخم‌خورده، سرتق، و همیشه چند قدم جلوتر از همه توی میدان جنگ. وقتی شورش شمالی‌ها بالا گرفت، فرمانروا یکی از فرزندانش رو برای رهبری ارتش ائتلاف فرستاد. تاپ، شاهزاده‌ای مغرور و معروف، که برای فرماندهی اومده بود. از همون لحظه که باتم رو دید، نگاه سرد و گارد بالاش برای شاهزاده تبدیل به یه چالش شد؛ چالشی که نمی‌تونست راحت ازش بگذره. و حالا این دوتا بودن که کنار هم می‌جنگیدن... دو سرسخت، از دو دنیای کاملاً متفاوت. روزها می‌گذشت و نبرد سخت‌تر می‌شد، ولی هر بار که کنار هم بودن، شکست‌ناپذیر می‌شدن. بعد از مدتی، جنگ بلاخره تموم شد. جنگی که جز پیروزی نتیجه‌ای نداشت و به افتخارش جشنی برگزار شد. شبی پر از شراب و رقص، و شمشیرهایی که کنار گذاشته شده بودند. تو اون شلوغی، تاپ برای نزدیک شدن به باتم قدم برداشت. ایستاد، درست روبه‌روش. کمی خم شد و نزدیک گوشش با لحنی که اصلا جای رد کردن نذاشته بود. زمزمه کرد:
- این‌بار نه برای جنگ. فقط برای رقص ، همراهیم کن.
‌ ‌ ‌ t.me/PixieHalllow 〞#Straight
‌፥ 👑 ˖ #Royal ,#Romance

‌ ‌ ‌ PIXIE–天使 ‌ ﹛#Mahyad ﹜ ‌.𝖼𝗈𝗆 .ᐟ
+1
‌ ‌ ‌ PIXIE–天使 ‌ ﹛#Mahyad ﹜ ‌.𝖼𝗈𝗆 .ᐟ

‌ ‌ ‌ PIXIE–天使 ‌ ﹛#Mahyad ﹜ ‌.𝖼𝗈𝗆 .ᐟ
+1
‌ ‌ ‌ PIXIE–天使 ‌ ﹛#Mahyad ﹜ ‌.𝖼𝗈𝗆 .ᐟ