2 954
订阅者
无数据24 小时
-77 天
-2830 天
帖子存档
کسی میخواد ادمین شه و سناریو هاشو به اشتراک بزاره برای گرفتن شرایط بیاد پی وی
میتونین ایده هاتونو به ناشناسم بفرستید
یا بیاین پیویم
@Grayxxsin
و همچنین چند نفرم میخوام که ادمین سناریو بشن
و عاشقتونم که انقد مثل مورفین میمونین
همینقد مسکنین
باید براتون یه لقب خوشگل پیدا کنم که باهاش صداتون کنم
پری کوچولوها ، ازتون راهنمایی میخوام ،
میتونین راجب تغییراتی که میتونه اینجا رو بهتر کنه ، بهم مشورت بدین؟ چه در رابطه اسم اسنحا ، چه در رابطه با نحوه ی پست گذاری
حالا الان که همه چی تموم شده ازین چیزا میاد هی یادم میاره یه زمانی یه نفرو عین چی دوست داشتم
نبابا بغض چیه
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6998174449
هستین حرف بزنیم ؟حوصلم سررفته:)
اونر این چنل دیلیت زده .... منم نمیدونم با اینجا چیکار کنم ...
تا یخورده خودمو جمع وجور کنم طول میکشه پس ممنون میشم لفت ندید ، سعی میکنم اینجا کلوزد نخوره
باتم، دختر جنگجویی که اسمش توی تمام پادشاهی پیچیده بود.
زخمخورده، سرتق، و همیشه چند قدم جلوتر از همه توی میدان جنگ.
وقتی شورش شمالیها بالا گرفت، فرمانروا یکی از فرزندانش رو برای رهبری ارتش ائتلاف فرستاد.
تاپ، شاهزادهای مغرور و معروف، که برای فرماندهی اومده بود.
از همون لحظه که باتم رو دید، نگاه سرد و گارد بالاش برای شاهزاده تبدیل به یه چالش شد؛
چالشی که نمیتونست راحت ازش بگذره.
و حالا این دوتا بودن که کنار هم میجنگیدن...
دو سرسخت، از دو دنیای کاملاً متفاوت.
روزها میگذشت و نبرد سختتر میشد، ولی هر بار که کنار هم بودن، شکستناپذیر میشدن.
بعد از مدتی، جنگ بلاخره تموم شد.
جنگی که جز پیروزی نتیجهای نداشت و به افتخارش جشنی برگزار شد.
شبی پر از شراب و رقص، و شمشیرهایی که کنار گذاشته شده بودند.
تو اون شلوغی، تاپ برای نزدیک شدن به باتم قدم برداشت.
ایستاد، درست روبهروش.
کمی خم شد و نزدیک گوشش با لحنی که اصلا جای رد کردن نذاشته بود. زمزمه کرد:
- اینبار نه برای جنگ. فقط برای رقص ، همراهیم کن. t.me/PixieHalllow 〞#Straight
፥ 👑 ˖ #Royal ,#Romance
