2 700
订阅者
-224 小时
+147 天
+430 天
帖子存档
2 699
یادمه یه روز قبل از اینکه بره توی موج های دریا پنهون بشه، و دریا پسش نده،
ازش پرسیدم:موندن یا رفتن؟.
دقیقاً بعد پنج دقیقه سکوت گفت: بستگی داره
نمی فهمیدم چی میگفت عادت داشت درهم برهم حرف بزنه، گفتم:بستگی داره؟به چی بستگی داره؟
دوباره سکوت و بعد: بستگی به این داره که بهونه داشته باشی یا نه، مثلاً اگه یکی باشه هم کافیه، اون بهونیه تو تا ابده.
بازم گفتمش: اون وقت تو بهونه داری؟.
و اون چیزی نگفت، با خودم گفتم دقیقه که بگذره میگه،
گذشت.
نگفت.
نگفتُ، نگفتُ، نگفت.
منم که انگار چفت زمان شده باشم فقط خیره بهش بودم.
بعد ها که روز هامون رو مرور کردم فهمیدم همون چند تا جمله، کلمه، شد آخرین صحبت هامون.
همش با خودم میگم، نکنه کمتر حواسم بهش بود! نکنه همون دقیقه های که سکوت کرده بود، نیاز داشت یکی بیشتر ازش بپرسه، و من
ترجیح دادم سکوت کنم!.
همش نکنه و نکنه!
در آخر میگم، نکنه مقصر من بودم!.
2 699
درد یک سرزمین، فقط خرابی دیوار هایش نیست؛ خستگی مردمانیست که دیگر به چیزی امید ندارند.
2 699
تو سرم یه سکوت مهیبی هست،که همین سکوتش داره آزارم میده،یه خاموشی هست که هیچ نوری توش پیدا نیست،انگار دچار خلاْ شدم.انگار بین زمین و اسمون شناورم.هیچ نای حرکت هم ندارم.
