«آخرین درخت بلوط.»
前往频道在 Telegram
675
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
-1930 天
帖子存档
چه نفرتانگیزی، وقتی که حالا به تو فکر میکنم. کاش همان موقع که دستم را رها کردی هرگز برای دوباره گرفتنش به سوی تو نمیدویدم. تو پنجههایت را از لا به لای انگشتهایی باز کرده بودی که همیشه برای اندوههای پایان ناپذیرت گریسته بود.
فرصت سوگ به من نمیدهی. چه بی رحمی که نمیتوانی لبهایم را بی لبخند ببینی. نقابهای صورتم را به خود واقعیم ترجیح میدهی. از تو گاه متنفرم میشوم ماننده حالا. چرا که وقتی غم تنت را در آغوش گرفته گم میشوی. میخواهی درکت کنم اما تو هرگز مرا درک نکردی. شاید با خودت بگویی چه کودکانه، چه پرت و چه دور از همیشه مینویسم، شاید اصلا این نوشته را نخواندی یا اگر هم که خواندی به خودت نگرفتی. این مهم نیست. از تو خستهام. از اینکه نفهمیدی وقت گریه نوبت در آغوش گرفتن و بوسیدنم است نه چیز دیگیری، نه حرفهایی که قلبم را فشار دهد. از تو دور میشوم، و پشت درهای متعدد نوجوانی و جوانی جا میگذارمت، شاید یکروز به یاد بیاوریم و با خودت بگویی چه حیف! میشد بیشتر دوستش داشته باشم، همانگونه که او مرا داشت و برای رنجم اشک میریخت.
پرندهی کوچک و بی پر و بالم؛ خبر دارم که دیگر پر به پرواز نمیگشایی. غم، بالهایت را از پشت بهم گره زده تا سمت من پر نکشی. هر چند بعید میدانم که کنار من هم خوشحال باشی. بر بام من هم اندوه سایه انداخته. آفتابی پیدا نیست، تا چشم کار میکند تنهایی مانند تاک بر در و دیوارم شاخه دوانده. کاش خانه نبودم، از انتظار برای رد حضور تو روی ایوانم خسته و ناامیدم. دلم میخواست کلبه باشم. کنار دریا، جایی که در کودکی فکر میکردم آنجا زاده شدهام. کاش کلبه بودم و تو هم آهوی کوچکی که از طوفان به من پناه آوردهای. حال اما پرندهای و خانهام. دور از هم.
میخواستم یکروز، وقتی که به خورشید، قاب عکس تو و درختهای پیر کاج روستا خیره میشوم آرام باشم. آرام و بدون اینکه زندگی چقدر رنج به من در روزهای جوانی تحمیل کرد.
امروز وقتی روی کاناپه دراز کشیده بودم و چشمهایم را بسته بودم جفت پا پریدی پشت پلکهایم؛ یادم آمد که چقدر کم به تو از دوست داشتن گفتهام. چشم باز کردم، رفته بودی، فکر کردی در آشپز خانه مشغول دم کردن چایی، دویدم تا کنار گوشت بگویم دوستت دارم، نبودی! افسوس، خیالم را هم بوسیدی و گذاشتی کنار، غم انگیز است. کاش میدانستم و بیشتر چشمهایم را میبستم، تا همانجا و پشت مژههام برای دقایقی نگهت دارم.
رنج بدیست لیلا؛ این معصومیت از دست رفتهیمان! روی بلندی مینشینم، پاهایم را آویزان میکنم و آرام تکانشان میدهم، به تو فکر میکنم! در فکر من سیاهی آرام در آغوشت گرفته و کنون قدم به جادههایی میگذاری که من از آنها بویی هم نبردهام. و کاش آنروز رهگذری که به ما لبخند زد میگفت روزی من اینجا بی تو خواهم نشست و اشک خواهم ریخت.
لیلا سلام.
این یک نامه برای توست؛ برای خود تویی که فکر میکردی خندههایم واقعیست اما هیچ وقت کلمهی نقاب به گوشت نخورده بود. هیچ وقت نتوانستی بفهمی که از درون چقدر خالیام، چقدر پوچ و بیهوده زندگی را میدوم تا به رویاها برسم. لیلا به نظر تو رویا کجاست؟! من که میگویم شاید خدا آن را کشته و در جایی دور انداخته تا پیدایش نکیم. چندان مهم هم نیست چون امیدی نیست. آدم هم وقتی بی امید میشود رویا میخواهد چکار؟ لیلا! یک شب که خواب بودم کابوس دیدم، کابوس دیدم آرزوهایم را بغل گرفتهام و همانطور که میخندیدم کسی محکم با چوب روی سرم کوبید و در گوشم جیغ کشید:« بیدار شو، واقعی نیست.» فهمیدم دیگر حتی در خواب هم نمیتوانم از زندگی لذت ببرم. دیگر حتی در خواب هم یک پوچ مطلقم. یک آدم که دائما مست میکند و پشت بندش پاکت سیگار را برای سینهاش هدیه میبرد. حالا سینهام دیرگاهیست سوخته! نه از دود بسیار کَمِل آبی بلکه از بی مقصدی، بی هدفی! از اینکه نمیدانم کجای زندگی ایستادهام و میخواهم به کدام خیابان از هزار راه دنیا فرار کنم. به کدام شهر بروم که بشود سر روی شانههای آدمهایش گذاشت، گریه کرد و به فکر مردن نبود. گفتم مردن! لیلا راستش را بخواهی بر عکس بقیه از مرگ هم فراریم، از مرگ هم میترسم! زندگی در این دنیا برایم سودی نداشت چه برسد زندگی در دنیایی که هیچ گونه شناختی از آن ندارم. لیلا موسیو یکبار گفته بود که اگر بمیری خدا بغلت میکند. من اما فکر نمیکنم؛ خدا اگر میخواست همینجا ما را در آغوش میگرفت، همینجا موهایمان را میبوسید میگفت عیبی ندارد، عیبی ندارد که انقدر خستهای، انقدر دلت گریه میخواهد، کمی روی دستهایم بمیر، قول میدهم چیزی احساس نکنی، قول میدهم دوباره زنده بشوی، دوباره بخندی، دوباره از درخت پرتقال بالا بروی تا شاه توتهای خانهی همسایه که آنور دیوار است را بچینی و از کار دور از ادبت ریز لبخند بزنی، قول میدهم شاد باشی، زندگی کنی، دلتنگی و تنهایی را نشناسی. قول میدهم دامن سفید بپوشی و موهایت را بالای سرت گوجه ببندی، ناخنهایت را یک روز آبی کنی و یک روز قرمز، گوشوارهی چوبی بی اندازی و از لب جوی بپری تا به شالیزار برسی و آرام آواز بخوانی.
