«آخرین درخت بلوط.»
前往频道在 Telegram
کپی نکنید؛ فوروارد یا انتشار با نام بلوط لطفا. 19 نوامبر 2023 @balootamman جواب چالشها @Freeroadkids چنل دوم من اگر خواستی حرف بزنیم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6505667287 (لطفا ناشناس، تگ چنل برای جوین نفرستید.)
显示更多1 199
订阅者
无数据24 小时
-47 天
-130 天
帖子存档
1 199
خودت رو گم میکنی. بین روزمرگیهایی که از آن تو نیست. هنگام راه رفتن لبهی جدول. هنگام خندیدن، گریستن، پوشیدن، خوردن، رفتن و اومدنهایی که از آن تو نیست، یعنی هست اما مدل تو نیست خودت رو گم میکنی. بین لباسهای ساده، بین گوشوارههای استیل و مینیمال و دستبندهای ظریف نقرهای خودت رو جا میذاری. روی صندلی کافههایی که ازت دورن، سینمایی که قدیمی نیست و شهری که با تو غریبهست به خودت خداحافظ میگی و چگونه، چگونه و چگونه یکروز دوباره آغوش به روی اون تن ظریف جان سختی که روزگاری دستشو رها کردی باز خواهی کرد؟! چگونه زخمهاش رو مرهم میذاری، شکستگیهاش رو مرمت میدی و میگی که برگشتی؟! چگونه از دلش در میآری؟!
1 199
من دلم میخواست کنار تو لبهی یک بلندی بشینم و به رو به رو خیره بشم. ترجیحا زمان، زمان غروب آفتاب و پاهامون به زمین نرسه تا بتونیم تکونشون بدیم. بین دستهای تو بیسکوییت کرمدار مینو باشه و هر دو دقیقه، دوتا به من بدی و یکیش رو سهم خودت کنی. دلم میخواست این بین حرف بزنیم. خیلی زیاد. خیلی. از هر آنچه که پیش اومد و من نبودم دیگه، و یا تو خیلی ازم دور بودی برای شنیدن. از اینکه کتاب مورد علاقت رو تا به حال برای کسی تعریف کردی؟! یا من اون لحظه اولین فردیم که به تو گوش میده. از اینکه اون دو سال چطور گذشت. سخت؟! دیر؟! پر از تنهایی و دلتنگی؟! از اینکه به من هم فکر میکردی؟! وقتی در شهری غریب، توی کوچهها قدم بر میداشتی و کسی نبود تا لبخند آشنایی مهمونت کنه چشمهای سیاه من از پشت نگاهت گذشت؟! که اگه گذشت پس باید به تو بگم که من در هر لحظه از تو یاد کردم. در شعرهایی که با وزن سروده نشد و سپید اتفاق افتاد، روی صندلی تئاتر، پشت میز کافه کتاب پروانه، زیر کاجهای دانشگاه و شبها هنگام بی خوابی. که به خوبی میدونم توهم چقدر بی خوابی. تو هم تا صبح به همهی اونچه که آرزوی تو بود و نشد فکر میکنی. به هممهی اونچه که دلت میخواست و محدودیتها مانع تو شدن. عاح عزیزم که چه زخم بزرگیه این رنج. این رنج نرسیدن. این رنج عدم خواب برای فکر به تمام رویاهایی که میشد و اما به حقیقت ننشست. و تو برای من، شاید من برای تو و ما برای ما بزرگترین رنج محسوب میشیم.
1 199
اگر دوباره دیدمت به نگاه و چشمهام به تو خواهم گفت که:« تو اونقدر آهسته به سمت من قدم برداشتی که سرانجام خستگی و تنهایی به من چیره شد.»
1 199
وقتی درگیر جزئیات میشی منو به یاد بیار. وقتی یه نوت توی پیانو اشتباه زده میشه، وقتی بارون شدید نیست، نرم و بهاریه. وقتی پرستوها اواخر اسفند کوچ میکنن به شهرت، لاک سرخ میزنی، بی کلام گوش میدی و از پرواز دست جمعی پرندههای مهاجر فیلم کوتاهی ثبت میکنی. وقتی امیریه یه لیوان موهیتوی خنک مینوشی و با انگشتر سپیدار روی انگشتهات خیره میشی. وقتی لبخند میزنی. وقتی عکس نهنگ رو میبینی، وقتی ماه رو میبینی، وقتی گلهای یاس رو عمیق نفس میکشی. من و به یاد بیار. من شیفتهی اینم که در یاد تو نشسته باشم.
1 199
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6505667287
بهرحال ما حوصلمون سر میره، خواستید یه حرفیم بزنید با ما.(بدون فور)
1 199
برای تو مینویسم که ماندگارترینی. هنگام رنج، هنگام خندههای بلند زیبا، هنگام غم پنهان در گلو و هنگام دویدنها و نرسیدنها. برای تو مینویسم که آرزوهای زیادی داشتنی. دلت میخواست شاعر بشوی، یک شاعر دوره گرد در کوچه و پس کوچههای شیراز، کنار ستونهای حافظیه و بین انوار رنگی مسجد نصیر. دلت میخواست کنار درختهای نارنج در اردیبهشت قدم بزنی و بهارنارنج به موهایت گره بزنی. دلت میخواست در شهر رویاهایت قولی که به خودت دادهای را زیر پا بگذاری و شبی، نصف شبی روی بام خانهای سیگاری دودی کنی، موسیقیای گوش بدهی و آهسته و زیر لب به جای شمردن ستارهها، تعداد چراغهای روشن خانهها را بشماری و به این فکر کنی که در چند اتاق کسی حالا در سکوت چیزی مینویسد، شعری میگوید یا سازی میزند؟! در چند اتاق آدمها به هنر و ادبیات گره میخورند و عاشق میشوند؟! و تو میتوانی چندتای آنها بشناسی. کنارشان راه بروی و از سختی گذران زندگی گله کنی. بنوشی، غمگین بشوی و حتی بخندی.
1 199
گفتم:« چطور این جوارح شرحه شرحهی روحم به دستهای ناجوانمردانهی زندگی رو بهم پیوند بزنم؟!»
1 199
انگشت شست و سبابهش رو بهم چسبوند، بهم کشیدشون که سبابه روی عکس پلوراید کوچیک روی یخچال فرود اومد. لبخند زد و گفت:« تو رویا رو در چی میبینی.»
بارون میبارید. من از بارون متنفر بودم. گفتم:« اینکه بارون نباره.»
گفت:« بارون نباره؟! رویاها زیر بارون بر آورده میشن.»
کمرم رو روی دیواری که بهش تکیه زده بودم کشیدم و به قصد نشستن پرت شدم روی زمین. دستهامو دور زانوهای تا شدهم پیچوندم و گفتم:« زیر بارون رویا دارم که بارون نباره، آخرین بارون، آخرین رویا.»
به پنجره نگاهی انداخت، انگار فهمید نشستنم برای ندیدن بود اما گوشهام به قوت صدای آب رو میشنیدن.
گفت:« روزگاری رویای فرار داشتی.»
گفتم:« روزگاری رویای فرار داشتم.»
گفت:« به دشتی بزرگ، آه مای لرد رویاهای شما کجا و در چنگال چه کسی اسیر شدهاند؟!»
لبم به لبخند نه اما به نیشخندی کشیده شد و گفتم:« اینطور حرف نزن.»
گفت:« پس چطور؟! بگو موسیو، بگو آقا، بگو پس فرار چی؟!»
گفتم:« یکروز کسی زیر بارون فرار رو از من گرفت.»
گفت:« اما این عکس هنوز روی در یخچاله، با آهن ربا بهش چسبیده.»
بیشتر به سمت زمین کشیده شدم، نرم، مثل شمعی که میسوزه، آب میشه شره کردم. گوشهی سرم به پارکت قهوهای رسید. گونم خنکیو حس کرد و مثل جنینی جمع شده توی خودم گفتم:« برای یادآوری، که کسی لیاقت فرار با تو رو نداره.»
گفت:« برای یاداوری، که تو باید تنها فرار کنی، بدون کشوندن کسی از گذشته به آینده.»
گفتم:« برای یادآوری، که فرار به دشت فرار نیست.»
گفت:« برای یادآوری، که فرار فقط به دنیای دیگه آزادیه.»
به تایید لبخند زدم، با انگشت وسط و شست بشکن زدم، چشمهامو بستم و زمزمه کردم:« جهت یادآوری، که فرار فقط به دنیای دیگه آزادیه، که زندگی بنده، بند.»
