شب نوشته های ذهن؛
前往频道在 Telegram
در تاریکی می نویسم،شاید واژه ها کمی آرامم کنند... ناشناس چنلم؛https://t.me/RedChtBot?start=6542651779
显示更多378
订阅者
无数据24 小时
+37 天
无数据30 天
帖子存档
- از این به بعد دیگه تو خیابونا زباله نریزید این خیابونا مقدساند...🖤
@TheMoonsDaughter :)
اشکالی ندارد، میگذرد، همیشه میگذرد.اما نمیدانم، وقتی بگذرد، از من چه باقی میماند.
همه چیز ناگهان آزارش میداد
و ظرف امیدش که با جان کندن کمی پر شده بود، وارونه میشد.
همه چیز ناگهان آزارش میداد
و ظرف امیدش که با جان کندن کمی پر شده بود، وارونه میشد.
برای زندگی کردن در این گوشهی دنیا، آدم باید از فولاد باشد تا دوام بیاورد.
-سیمین دانشور
دیدی وقتی شمع روشن میکنی، دستهات رو دورش میگیری که باد خاموشش نکنه؟
یه ذره امید ته دلم مونده، با دستهای لرزون نگهاش داشتم، چون اگه اون خاموش بشه، منم دیگه خاموش میشم.
خندیدم تا وانمود کنم حالم خوب است، گریستم تا سبک شوم، به خواب پناه بردم تا از رنج هایم بگریزم، اما بار غم، همچنان بر دوش جانم سنگینی میکرد.
نیاز نبود اون کسی که میمیره هم خونت باشه تا احساس کنی بخشی از وجودتو از دست دادی.
نیاز نبود اون کسی که میمیره هم خونت باشه
تا احساس کنی بخشی از وجودتو از دست دادی.
