242
订阅者
无数据24 小时
+17 天
+130 天
帖子存档
242
در من،چیزی سالهاست که مرده..
نه آنقدر آشکار که بشود عزایش را گرفت،
و نه آنقدر پنهان که بشود فراموشش کرد.
سایهایست،
که هر شب،
بیصدا،
روی همه چیز میافتد…
242
پس از گذر از بعضی شبها و اتفاقها،آدم احساس میکند دیگر هیچچیز نمیتواند از پا درش بیاورد.
242
زندگیام را میکنم و ظاهراً سفت و محکم ایستادهام و بی سر و صدا به کارهایم میرسم، اما اگر کسی مرا در آغوش بکشد، سخت خواهم گریست.
242
اگر در ادامهی عمر هم خوشبخت باشم
گمان نمیکنم هرگز این زخمهایی که سرزمینم به من زده، درمان بشود.
242
آزاده نزادیـم کـه آزاد بمیریـم
با گریه بزادیم و به فریاد بمیریم
با جبر و جهالت به جهان پای نهادیم
تا عاقبت از این همه بیداد بمیریم
242
«اگر از ما بپرسند سختترین کار جهان چه بود؟ میگوییم زن بودن،در این روزهای وانفسای ترسناک.»
