235
订阅者
-724 小时
-467 天
+5230 天
帖子存档
و حال دیگر حتی از همدهم های درون تلفن هم دورتریم ..
حال دیگر چه چیزی باقی مانده است؟
یک مشت خاطرات.
گاه اهمیت چندانی ندارد که در راه چه اتفاقی میافتد
گاه باید سبز شویم،صدای موسیقی را به آخر برسانیم و در آینه خودمان را ببینیم
دستانم را بر چهره آسمانی اش گذاشتم
دیگر حس و حال زنده بودن را نمیداد،دیگر صمیمیت قبل را نداشت،دیگر نمیتوانستم حسش کنم ..
نمیدانم،شاید دلخور بود
نمیدانم،شاید میل به صحبت کردن نداشت
نمیدانم،شاید خدا آدم های خوب را جمع میکند،شاید خدا نمیخواست خوشحال باشیم !.
«نگاهشان میکنم و غم را در چشمانشان میخوانم؛
و برای لحظهای میترسم...آیا آنها میتوانند غم مرا بخوانند؟»
حرف هایتان را بنویسید
کتاب ها،حرف هایتان را لو نخواهد داد
آنها به شما خیانت نمیکنند !.
