ch
Feedback
Memories;NC

Memories;NC

前往频道在 Telegram
898
订阅者
无数据24 小时
-127
-7530
帖子存档
Repost from N/a
من روح مرگ رو دیدم تو بدن زندگی.

تو که دل شکستنو بلد نبودی،از کی یاد گرفتی ها؟

Repost from N/a
بین صدای خنده‌هاش و نگاه‌هایی که دیگه مال من نبود، فهمیدم تموم شدیم. هرچی اشک ریختم، انگار یه دریا کم بود برای غرق شدن خاطراتمون. دلم می‌خواست برگرده، فقط یه لحظه، اما نه اون اومد، نه من تونستم ازش رد بشم. حالا روی تختم، تو سکوت، فقط با یه سؤال موندم: چرا؟

Repost from N/a
چیزای کوچیکی که تو فراموش میكردی، منو ذره ذره کُشت.

Repost from N/a
یه دورانی بود که صبح تا شب منتظر زنگ زدن یکی بودم و کل روزمو با شوق و استرس اینکه میخام صداشو بشنوم میگذروندم،تموم دلخوشیم و امیدم شده بود یه تماس از تلفن کارتی پادگان! ولی خب بعد از مدتی با فکرای اشتباهش همه چیز بهم خورد،کاشکی نمیخورد،کاشکی یکم بیشتر فکر میکرد و متوجه تفکر اشتباهش نسبت بهم میشد،‎تموم تلاشمو کردم تا خودمو بهش ثابت کنم ولی زورم به نخواستنش نرسید‎،گفتم بری هیچی ازم نمیمونه،باور نکرد،رفت،و من موندمو یه مشت خاطره.

Repost from N/a
با او راه می‌روی در مسیری که برای تو نیست! و ناگهان یک روز تنها باز می‌گردی...

Repost from N/a
نه از دشمن،نه از رفیقام،گِلِه نی.

Repost from N/a
اتاقم بهم ریختس؟ مغزمو ندیدی مامان.

Repost from N/a
کلماتی که از دل بر می‌آیند هرگز بیان نمی‌شوند، در گلو گیر می‌کنند و تنها در چشم‌ها خوانده می‌شوند.

Repost from N/a
اینا میگانت،میرن،میرسه به دادت کی؟

Repost from N/a
هرکاری کنی دوبرابر میاد سمتت حالا چه خوب چه بد🧚🏼‍♀️

Repost from N/a
For a while,we tried not to make a profit ,but your mask feel ! یه مدت سعی کردیم سودی نداشته باشیم,نقاب همتون افتاد.

Repost from N/a
"لبخند میزد چون آسان تر از توضیح دادنِ غم هایش بود"

Repost from N/a
Why?

Repost from N/a
بیمار سرطانی: یه نخ سیگار میدی؟ دنزل: مگه تو سرطان نداری؟ بیمار سرطانی: چی میشه مگه. سرطانم سرطان میگیره؟
بیمار سرطانی: یه نخ سیگار میدی؟ دنزل: مگه تو سرطان نداری؟ بیمار سرطانی: چی میشه مگه. سرطانم سرطان میگیره؟

ایندفعه میرم، چون دیگه وقتمون تمومه. ایندفعه میرم، چون واضح بود تو حرفات منظورت.

Repost from N/a
نمیتونم مجبورت کنم که دوستم داشته باشی پسرِ خوب.

Repost from N/a
آن جا یک قهوه‌خانه بود. اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای. چرا؟ دنیا خراب می‌شد اگر دقایقی آن جا می‌نشستیم و نفری یک استکان چای می‌خوردیم؟ عجله، همیشه عجله... کدام گوری می‌خواستم بروم؟ من به بهانه‌ی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته‌ام.