898
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-127 أيام
-7530 أيام
أرشيف المشاركات
898
Repost from N/a
بین صدای خندههاش و نگاههایی که دیگه مال من نبود، فهمیدم تموم شدیم.
هرچی اشک ریختم، انگار یه دریا کم بود برای غرق شدن خاطراتمون.
دلم میخواست برگرده، فقط یه لحظه، اما نه اون اومد، نه من تونستم ازش رد بشم.
حالا روی تختم، تو سکوت، فقط با یه سؤال موندم: چرا؟
898
Repost from N/a
یه دورانی بود که صبح تا شب منتظر زنگ زدن یکی بودم و کل روزمو با شوق و استرس اینکه میخام صداشو بشنوم میگذروندم،تموم دلخوشیم و امیدم شده بود یه تماس از تلفن کارتی پادگان!
ولی خب بعد از مدتی با فکرای اشتباهش همه چیز بهم خورد،کاشکی نمیخورد،کاشکی یکم بیشتر فکر میکرد و متوجه تفکر اشتباهش نسبت بهم میشد،تموم تلاشمو کردم تا خودمو بهش ثابت کنم ولی زورم به نخواستنش نرسید،گفتم بری هیچی ازم نمیمونه،باور نکرد،رفت،و من موندمو یه مشت خاطره.
898
Repost from N/a
با او راه میروی در مسیری که
برای تو نیست!
و ناگهان یک روز تنها باز میگردی...
898
Repost from N/a
کلماتی که از دل بر میآیند هرگز بیان نمیشوند،
در گلو گیر میکنند و تنها در چشمها خوانده میشوند.
898
Repost from N/a
For a while,we tried not to make a profit ,but your mask feel !
یه مدت سعی کردیم سودی نداشته باشیم,نقاب همتون افتاد.
898
Repost from N/a
بیمار سرطانی: یه نخ سیگار میدی؟
دنزل: مگه تو سرطان نداری؟
بیمار سرطانی: چی میشه مگه. سرطانم سرطان میگیره؟
898
Repost from N/a
آن جا یک قهوهخانه بود.
اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای. چرا؟ دنیا خراب میشد اگر دقایقی آن جا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله، همیشه عجله...
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانهی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشتهام.
