چای لب سوز.
前往频道在 Telegram
5 072
订阅者
无数据24 小时
-117 天
-3330 天
帖子存档
5 072
«کاش آدمیزاد میتونست مثل قصهها گریه کنه و گریه کنه، بعدم اشکاشو مثل پتو بکشه روی خودش بخوابه و فردا غنچه بشه.»
5 072
«دویدن، پریدن و افتادن، دراز کشیدن. پابرهنه قدم زدن روی علفها و سنگریزههای تیزی که زیر سبزی زمین پنهان شدن،خراشهای کوچکی که پوست زمخت و ناهموار درخت، وقت بالا رفتن از درخت روی پوست حساس ساق پا و کف دستها به جا میذاره. میری، نفس میکشی، میبینی و دردهای نامحسوس و کوچک تو رو بیشتر از هر زمان دیگری به زندگی وصل میکنن.
زمین ناامید کردن رو بلد نیست؛ حتا در زخمها، هیچکجا، هیچوقت.»
5 072
«شبنمِ موی شما، جیگرِ تشنهمونو شاد کنه، شادی از بوی شما مَس شه همینجا بمونه، غم، بره گریه کنون، خونهی غم جا بمونه.»
5 072
«چهار زانو میشینم و زانوهامو بغل میگیرم تا شبیه کاغذ مچالهی گوشهی اتاق بشم؛ اون جایی برای نوشتن نداره و من قصهای برای گفتن.»
5 072
«I believe in a simple life, one where my tea gets cold because I am busy looking out the window.»
5 072
«تنها چیزی که ارزش آن را دارد که حفظش کنی جنون شخصی تو است، احساساتی که تنها خودت آنها را میفهمی و در ژرفترین تنهاییها با تو خواهند ماند.»
5 072
«لباسهای گلدار رو دوست دارم، مثل مداد قرمزم میمونن، دراماتیکن، منتظر اشارهن تا گریه کنن، مثل من، شاید برای این دوستشون دارم که شبیه خودمن، دلم میخواد پیراهن بلند گلدارم رو بپوشم و برم تو برفها تا یخ بزنم و گوشها و بینیم بشه همرنگ گلهای سرخش. بعد اشکهام بریزن رو یقههام تا باهاشون گردنبند یخی درست کنم و هدیهش کنم به تو. اما اونها هم با اومدن آفتاب گریهشون بند نمیآد و آب میشن دور گردنت. اونوقت از من چی میمونه؟.»
