ch
Feedback
دُرد

دُرد

前往频道在 Telegram

دیگر چه امید مانْد؟

显示更多
222
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
آری! من جز سالک و زائری بر زمین نیستم! آیا شما بیش از این‌اید؟ رنج‌های ورتر جوان گوته محمود حدادی

آیا تو از آن تیره‌روزی که جانش از زهر یک بیماریِ ریشه‌دوانیده در ورطه‌ٔ نابودی‌ای چاره‌ناپذیر افتاده است، می‌خواهی که با یک ضربه‌ٔ دشنه به عذاب خود پایان بدهد؟ آیا این رنج و ابتلا که رس و رمق او را کشیده است، شجاعت او را هم در رسیدن به چنین آزادی‌ای نمی‌ستاند؟ ممکن است در پاسخ تمثیلی همانند برایم بیاوری و بگویی کیست که آن‌جا که باید، قطع دستی فاسد را نپذیرد و با درنگ و دودلی جان خود را به خطر بیندازد. نمی‌دانم! مقصود هم آن نیست که ما با تمثیل به جان هم بیفتیم. پس بگذریم. آری ویلهلم، من گاه دلش را می‌یابم بلند شوم و این بار را از دوش بیندازم. در چنین لحظه‌ای، اگر می‌دانستم به کجا بروم، بی‌شک می‌رفتم. رنج‌های ورتر جوان گوته محمود حدادی

خداوند بیش از همه وقتی خوشبختمان می‌کند که ما را به غفلت‌های خوشمان وامی‌گذارد. رنج‌های ورتر جوان گوته محمود حدادی

جنگ در همه‌جا سایه انداخته، همه‌جا نفوذ کرده، می‌رباید، زندانی می‌کند، همه‌جا حاضر است، با همه‌چیز عجین است، آمیخته است، در جان آدمی حضور دارد، در اندیشه و در بیداری، در خواب، همیشه و در همه‌جا، دستخوش هوس و سرمستی و به کمین نشسته به قصد تصرف قلمرو دل‌انگیز تن دختر، اندام آدم‌های رنجور، توده‌های مقهور. و این همه نشانهٔ شقاوت است، در اینجا، در پشت درها، روی پوست. عاشق مارگریت دوراس قاسم روبین

چیز اشتیاق‌برانگیزی وجود نداشت. اشتیاق یا در همان فراق نهفته بود یا وجود نداشت. اشتیاق یا در همان نگاه اول نهفته بود یا اصلاً وجود نداشت. اشتیاق یا شعور بی‌واسطهٔ رابطه بود یا اینکه اصلاً هیچ چیز نبود. عاشق مارگریت دوراس قاسم روبین

حالا اغلب به نظر می‌رسد که نوشتن می‌تواند هیچ باشد. البته گاهی می‌دانم چرا، می‌فهمم وقتی چنین است، وقتی همه‌چیز به‌هم‌ریخته باشد و به صورت چیزی واحد و اساساً بی‌مقدار درآید، دیگر نوشته نیست، چیزی است در حد تبلیغات. البته من همیشه همچو نظری ندارم. به عقیدهٔ من همهٔ راه‌ها باز است، مانعی نمی‌تواند وجود داشته باشد، نوشته نمی‌تواند در پس چیزی پنهان بماند، در پرده صورت بندد یا خوانده نشود. غیرمتعارف بودن ذاتیِ نوشته دیگر نادیده گرفته نخواهد شد. البته من نمی‌خواهم بیش از این و پیشاپیش به این موضوع فکر کنم. عاشق مارگریت دوراس قاسم روبین

دست‌ها را بلند می‌کنم عشق من، می‌شنوی؟ خش‌خش می‌کنند، می‌شنوی؟ کدام حرکت است از انسان‌های تنها که صدایش را اجسام زیادی نشنوند؟ پلک‌ها را می‌بندم عشق من، می‌شنوی؟ این‌هم صدایی است که تا تو می‌رسد. و حالا پلک باز می‌کنم، می‌شنوی؟ پس چرا این‌جا نیستی؟ نشانه‌های کوچک‌ترین حرکت من برجا می‌ماند در این سکوت ابریشمی؛ و حتی رد کوچک‌ترین تمنا می‌ماند در پرده‌ی کشیده بر دوردست‌ها. در هر دم‌وبازدمم ستاره‌ها بلند می‌شوند و سرنگون. و بوها به آبشخور لب‌هایم می‌آیند، در آن‌ها بازوهای فرشتگان دور را بازمی‌شناسم، این‌همه را فقط تصور می‌کنم: تو را نمی‌بینم. ریلکه

همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد همه‌شب دیده‌ی من بر فلک استاره شمرد خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی خسته‌ای را که دل و دیده به دست تو سپرد نه به یک‌بار نشاید در احسان بستن صافی ار می‌ندهی کم ز یکی جرعه‌ی درد همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد هیچ‌کس بی‌تو در آن حجره ره راست نبرد گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد آستینم ز گهرهای نهانی پر دار آستینی که بسی اشک از این دیده سترد شحنه‌ی عشق چو افشرد کسی را شب تار ماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد دل آواره اگر از کرمت بازآید قصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد این جمادات ز آغاز نه آبی بودند سرد سیرست جهان آمد و یک‌یک بفسرد خون ما در تن ما آب حیات‌ست و خوش است چون برون آید از جای ببینش همه ارد مفسران آب سخن را و از آن چشمه میار تا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد... پ.ن: می‌گن شبایی که شمس رفته بوده، مولانا با مریداش تو خانقاه بوده. بعد دیگه همه چرتی می‌شدن و مولانا همونطور پیشونیش رو دستاش و سرپایین و فکری و خراب بوده. بعد همه خواب‌شون می‌برده و مولانا همونطور خراب و نزدیک صبح بلند می‌شده تو خانقاه دوری می‌زده حیرون‌وار و وضو می‌گرفته و می‌رفته سمت نماز. این شعر گویا حاصل یکی از همون شباس.

ازدست‌دادن هیچ‌وقت چندان غمگنانه نیست. این تکرار و ازدست‌دادن‌های پی‌درپیه که دید آدم رو می‌گیره، آدمو تلخ و گرفته به‌جا می‌ذاره. بی‌قهرمانی، بی‌ حس ازدست‌دادن حتی. غبارگرفته و بی‌حس کامل.

دوست‌ داشتن آن‌گونه که من می‌دارم؛ نسیم حتی آزارم می‌دهد. لورکا

«شاید این‌طور باشد که ما درست همان‌جا که دلمان می‌خواهد با هم روبه‌رو شویم از دیدار طفره می‌رویم. شاید هر دو مقصریم. فقط گاهی به خودم می‌گویم که سکوت من قابل درک‌تر از سکوت توست، چون آن تاریکی‌ای که گریبان‌گیر من است قدیمی‌تر است.»

شاید نمی‌دانستیم که دنیا چه جای کوچکی است، برای هردومان. چه بی‌رحمانه تن می‌خراشند تیغ‌های خاطره این شکنجه‌گرانِ بی‌رحم و آ‌ن‌گاه در شبی عذاب‌آلود در گوشِ تو می‌خوانند: رفته است محبوبِ تو، برای همیشه! آنا آخماتووا

مرا دفن سراشیب‌ها کنید که تنها نمی از باران‌ها به‌من رسد اما سیلابه‌اش از سر گذر کند مثل عمری که داشتم. پ.ن: شاید هنوز بیژن ا
مرا دفن سراشیب‌ها کنید که تنها نمی از باران‌ها به‌من رسد اما سیلابه‌اش از سر گذر کند مثل عمری که داشتم. پ.ن: شاید هنوز بیژن از ایوان خانه‌ی همان دوست چشم‌انداز این مزارستان را می‌نگرد.

«اودوسه‌ئوس با مشت به سینه کوبید و دل خویش را سرزنش کرد و گفت: ای دل، بهوش باش و پایداری کن چنان‌که در برابر دشواری‌های بزرگ‌تر پایداری کرده‌ای.» هومر نقل از رساله‌ی فایدون اثر افلاطون

چرا تو جلوه‌ساز این بهار من نمی‌شوی چه بوده آن گناه من که يار من نمی‌شوی... بهار من گذشته شاید شعر: رحیم معینی‌کرمانشاهی آهنگ و اجرا: عماد رام

می‌ترسم. از این‌که بی‌خبر از من، جایی، کسی، توی تمام این پس‌کوچه‌ها دویده باشد و بعد، بعدِ بعد، چیزی را به من رسانده باشد، که حالا من باید،... خیلی وقت است که تمام خودم را مصرف کرده‌ام. فکر نمی‌کنم چیزهای زیادی در اختیارم مانده باشند. دوست دارم سرِ جایم دراز بکشم. دراز بکشم و پاهام را صاف کنم. تا هر جا که بشود. و بعد حتّی صاف‌تر. چشم‌هایم را ببندم. و اگر قرار باشد به چیزی فکر کنم، تنها به این فکر کنم که من هم زمانی بوده‌ام. جای تمام آن‌ها امیررضا محمدی‌بیدشکی

بعضی شب‌ها که بیدار می‌شد، می‌دید که نشسته روی چهارپایه‌ای، بغلِ حوض، توی تاریکی. چیزی نمی‌گفت. یکی دو بار گفته بود می‌سوزد. و با دست روی سینه‌اش را نشان داده بود. از این‌جا تا این‌جا. حس می‌کند در آن لحظه‌ها، حتماً وقت‌هایی بوده که نگاهِ او می‌افتاده به تاریکی آسمان و سعی می‌کرده چیزی را از پس‌زمینه‌اش جدا کند و تمامِ سیاهی را پس‌زمینه کند. یادش می‌آید تمام کسانی که ربطی به او داشته‌اند، زود مرده بودند. جای تمام آن‌ها امیررضا محمدی بیدشکی

‏نبرد با خواهش دل دشوار است؛ زیرا آنچه را که می‌خواهد به بهای روح می‌خرد. هراکلیتوس

فصل مردن واسه من کی می‌رسه؟ وقت پرواز من از این قفسه... 4:47 رهایی شعر: مسعود امینی آهنگ: منصور ایران‌نژاد تنظیم: محمد شمس (یا کاظم عالمی) آواز: داریوش

«الیس، هنگامی که توکای سیاه در جنگل سیاه آواز می‌‌خواند، خود همان زوال توست. لب‌هایت خنکای چشمه‌‌ای نیلی و سنگلاخی را می‌‌نوشند.»