ch
Feedback
آدم کوچولوها🌱

آدم کوچولوها🌱

关闭频道

برای درک کامل هر چیز ناچارم آنها را بنویسم. 🐳 نازنینی که مریمه📚🌱 ناشناس:https://t.me/HarfChatBot?start=945a4bc17bb9 My playlist🎵: @Music_0nl https://t.me/liliy00m

显示更多
248
订阅者
无数据24 小时
-17 天
+230 天

数据加载中...

相似频道
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+1
在0个频道中
八月 '26
+12
在4个频道中
Get PRO
七月 '26
+13
在1个频道中
Get PRO
六月 '26
+7
在3个频道中
Get PRO
五月 '26
+3
在4个频道中
Get PRO
四月 '260
在1个频道中
Get PRO
三月 '26
+2
在2个频道中
Get PRO
二月 '26
+5
在5个频道中
Get PRO
一月 '26
+3
在1个频道中
Get PRO
十二月 '25
+25
在5个频道中
Get PRO
十一月 '25
+7
在4个频道中
Get PRO
十月 '25
+22
在2个频道中
Get PRO
九月 '25
+26
在6个频道中
Get PRO
八月 '25
+18
在9个频道中
Get PRO
七月 '25
+9
在4个频道中
Get PRO
六月 '25
+17
在5个频道中
Get PRO
五月 '25
+36
在6个频道中
Get PRO
四月 '25
+64
在10个频道中
Get PRO
三月 '25
+67
在7个频道中
Get PRO
二月 '25
+52
在6个频道中
Get PRO
一月 '25
+156
在7个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
05 九月0
04 九月0
03 九月0
02 九月+1
01 九月0
频道帖子
با لباس مردونه واقعا قشنگ میشه!

2
ولی اینارو که میبینم خوشم میاد🚶
39
3
دارم به ترکیب کراوات و لباس بلوچی فکر میکنم 🙈 😂 هیچوقت فکر نمیکردم دلم بخواد کراوات بزنم!
دارم به ترکیب کراوات و لباس بلوچی فکر میکنم 🙈 😂 هیچوقت فکر نمیکردم دلم بخواد کراوات بزنم!
43
4
没有文字...
51
5
عبارت «بشین خونه» رو دست‌کم نگیرید؛ زندگی میلیون‌ها زن با همین دو کلمه به سلاخی کشیده شده. نشینید تو خونه. وقتی تسلیم این انزوا بشید، جوری خونه‌نشینتون می‌کنن که یه روز چشم باز می‌کنید و می‌بینید دیگه واقعاً هیچ جایی واسه رفتن واستون نمونده. ​یکی از مهم‌ترین عواملی که دایره شانس شما رو تو زندگی بزرگ می‌کنه، عملاً همون بیرون از خونه بودنه. شانس تو کنج اتاق سراغ آدم نمیاد. به موازاتش البته تهدید و دردسر هم بیشتر می‌شه، مخصوصاً اگر زن باشید و فضاهای عمومی امن نباشه. اما دقت کنید؛ بحث سرِ گسترش دادن همون دامنه شانسه: دیدن آدم‌های جدید و پیدا کردن فرد مناسب، شناختن فضاهای شهر، قرار گرفتن تو مسیر فرصت‌های شغلی و شبکه‌سازی، همگی فقط تو دل اجتماع و با حضور داشتن اتفاق می‌افته. ​اصلاً یکی از دلایل اصلی ریشه گرفتن مردسالاری در طول تاریخ دقیقاً همین بود. کار زنان رفته‌رفته تبدیل شد به یه سری وظایف روتین داخل خونه و در نتیجه، هیچ‌گونه تماسی با دنیای بیرون نداشتند. وقتی ارتباط با بیرون قطع بشه، نه همکاری سیاسی و اقتصادی شکل می‌گیره، نه ارتباط موثری با دیگران ساخته می‌شه. در غیاب زنان، مردها تو دنیای بیرون با هم ارتباط گرفتند و شبکه ساختند؛ در نتیجه قدرت و ثروتشون روی هم انباشته شد، در حالی که زنان به خاطر همین خونه‌نشینی، روز به روز وابسته‌تر شدند و از چرخه‌ی انباشت قدرت حذف شدند. ​بیرون موندن و درگیر شدن با جامعه، فقط یه گشت‌وگذار روزمره نیست؛ اولین قدم برای پس گرفتن همین قدرته.
46
6
این فلسفه باشگاه بدنسازی هم جالبه ها فک کن انسان این همه چیزای جوراجور مثل پله برقی و جرثقیل و … اختراع کرد که انسان سختی نکشه ولی انسان به اون سختیه نیاز داشت و به طور مصنوعی برای خودش ایجاد کرد و حتی ترندش کرد :))) فک کنم بعد ai, یه همچین باشگاهی برای مغز نیاز داشته باشیم «Alireza» @sut_tw
39
7
توی زندگی هر آدمی یه قله اورست وجود دارد و برای رسیدن به قله، هزاران راه و روش وجود داره... OurUnwrittenSeoul #series
43
8
تلاش نکردن از شکست خوردن، خجالت‌آور تره... #series OurUnwrittenSeoul+2
تلاش نکردن از شکست خوردن، خجالت‌آور تره... #series OurUnwrittenSeoul
44
9
دارم تمرین میکنم. تمرین اینکه از ذهنم خارج شم و به بدن بیام و از بدن به عمل بیام. نمیخوام بیشتر از این توی سرم زندانی شم
33
10
آدم های متنوع میخوام.
33
11
没有文字...
34
12
عجیبه که این کاررو هوش مصنوعی ها هم دقیق انجامش میدن، وقتی چیزی رو نمیدونن به جای گفتن اینکه نمیدونیم یا ابهام هست، از خودشون داستان سرایی میکنن و با اطلاعات غلط پرش میکنن. بین هوش مصنوعی ها بهش میگن: hallucinations Hallucination (توهم) در مدل‌های زبانی یعنی وقتی هوش مصنوعی با اعتماد به‌نفس کامل چیزی می‌گوید که غلط، ساختگی یا بی‌پایه است — انگار داره واقعیت رو از خودش می‌سازه، نه اینکه از دانش واقعی نقل کنه. چند نمونه رایج: ساختن منبع، مقاله یا کتابی که اصلاً وجود نداره نقل‌قول یا آمار جعلی که واقعی به نظر می‌رسه توضیح دادن رویدادها یا تاریخ‌هایی که هیچوقت اتفاق نیفتادن اشتباه گرفتن جزئیات درباره افراد یا مکان‌های واقعی چرا اتفاق می‌افته؟ مدل‌های زبانی بر اساس الگوهای آماری متن، کلمه به کلمه پیش‌بینی می‌کنن — نه اینکه واقعاً «بدونن» چیزی درست است یا نه. وقتی مدل مطمئن نیست، به‌جای اینکه بگه «نمی‌دونم»، معمولاً چیزی می‌سازه که از نظر زبانی معقول به نظر برسه. بله، این پدیده توی همه مدل‌های زبانی بزرگ (از جمله من) وجود داره، مخصوصاً وقتی درباره: جزئیات خیلی خاص یا کم‌شناخته‌شده پرسیده بشه اتفاقات بعد از تاریخ آموزش مدل باشه سوال طوری طرح بشه که فرض کنه یه چیزی حتماً وجود داره بهترین راه مقابله باهاش: ادعاهای مهم رو (مخصوصاً منابع، آمار، تاریخ‌ها) جای دیگه هم چک کنی، و از مدل بخوای منبعش رو نشون بده یا بگه اگه مطمئن نیست.
32
13
ذهن ما تحمل نداره که یک موضوع بی معنا یابی هدف باشه. برای همین همیشه داستانی میسازه، این عدم تحمل بی معنایی، بی مفهومی باعث خیلی از خطاها میشه. ما درباره زندگی دیگران اطلاعات ناقص پیدا میکنیم، و برای اینکه این پرونده در ذهنمون تبدیل به یک نشخوار و آزار نشه با تخیل خودمون پرش میکنیم. این عدم تحمل ابهام در جای جای زندگی ما نفوذ پیدا کرده، یکی از مهارت هایی که اخیراً زیاد بهش فکر میکنم پیدا کردن تحمل عدم قطعیت و ابهامه. مغزم به صورت دیفالت عادت داره تکیه گاهی برای هر موضوعی پیدا کنه، اما با سوال پرسیدن و پیدا نکردن جواب میتونیم در ابهام بمونیم و تحمل خودمون رو افزایش بدیم و دچار خطاهای کمتری بشیم.
30
14
چرا عدم تحمل ابهام سخته ؟ این دقیقاً همون چیزیه که امروز در روان‌شناسی بهش می‌گن intolerance of uncertainty (عدم‌تحملِ عدمِ‌قطعیت) — یه سازوکارِ شناختیِ کاملاً مستند که در اختلالاتِ اضطرابی (به‌خصوص اضطرابِ فراگیر) نقشِ محوری داره. مغز، ابهام رو به‌عنوانِ یه تهدیدِ باز و کنترل‌نشدنی پردازش می‌کنه؛ حتی یه خبرِ بد اما مشخص، چون بسته و قابلِ‌واکنش‌دادنه، کمتر از یه احتمالِ نامعلوم (که ذهن مجبوره بی‌پایان دربارهٔ همهٔ سناریوهای ممکنش نشخوار کنه) عذاب‌آوره.
28
15
[نکته‌ی زبان‌شناختی/فرهنگی] ضرب‌المثلِ «سرِ خود را مثلِ شترمرغ در شن فروبردن» (спрятать голову в песок, как страус) یه ضرب‌المثلِ اروپاییِ عمومیه، نه یه تصویرِ بومیِ روسی که از طبیعتِ خودِ روسیه اومده باشه. این ضرب‌المثل ریشه‌اش به افسانه‌های باستانی (رومی/یونانی) برمی‌گرده — باوری غلط که در دنیای باستان رایج بود: اینکه شترمرغ‌ها وقتی می‌ترسن سرشون رو تو شن فرو می‌کنن (که این باور علمی غلطه، شترمرغ‌ها واقعاً این کارو نمی‌کنن، ولی افسانه‌اش باقی مونده). چرا داستایفسکیِ روس از یه ضرب‌المثلِ غیربومی استفاده می‌کنه؟ نکته‌ی مهم اینه: طبقهٔ تحصیل‌کرده و اداریِ روسیهٔ قرنِ نوزدهم عمیقاً تحتِ تأثیرِ فرهنگِ فرانسه و اروپای غربی بود — زبانِ فرانسه، ادبیاتِ فرانسه، و حتی ضرب‌المثل‌های اروپایی، بخشِ رایجی از گفتارِ روزمرهٔ اشراف و کارمندانِ دولتیِ روس بودن (یادته تو جنگ و صلح تولستوی هم بخشِ زیادی به فرانسه نوشته شده؟). پس این ضرب‌المثل احتمالاً از زبانِ فرانسه/اروپایی وارد ادبیاتِ روسی شده، نه از تجربهٔ زیستیِ روس‌ها با طبیعتِ خودشون. نکته‌ی طنزآمیزی که خودِ این تناقض می‌سازه: تو کاملاً درست می‌گی که از نظرِ تجربه‌ی حسی/اقلیمی، تصویرِ «سر در برف فروبردن» برای یه روس خیلی طبیعی‌تر و ملموس‌تر بود. این نکته جالب بود.
28
16
از شرم میسوخت و سرش را با افکار آشفته اش در کاغذهای پیش رویش فروبرده بود درست مثل کبکی که از شکارچی می گریزد و سر خود را در برف فرومی برد پ. ن: در روسی مرغ این تمثیل شتر مرغ است و سر خود را به جای برف در شن سوزان فرومی برد تا شکارچی او را نبیند و خود را از خطر در امان احساس کند. پ. ن۲: چرا باید آدم های روس مثالشون برف نباشه و شن گرم باشه؟؟؟؟ وقتی که روسیه اصن سیبریه...
22
17
همزاد | فئودور داستایفسکی نگرانی و بی خبری از چیزی که ممکن بود مستقیماً به او مربوط باشد همیشه او را بیش از آن میآزرد که خود آن چیز به همین سبب با وجود قولی که به خود داده بود که به هیچ قیمتی در هیچ بحثی وارد نشود و خود را از هر ماجرایی دور بگیرد، گاهی به آرامی سری بلند میکرد و دزدانه نگاهی به راست یا به چپ می انداخت و در چهره همکارانش باریک میشد و می کوشید از حالت آنها نتیجه بگیرد که خبر تازه ای شده است یا نه و خاصه بداند که آیا اتفاقی نیفتاده است که به او مربوط باشد و دیگران از سر بدخواهی از او مخفی کرده باشند؟ به ظنی قوی گمان میکرد میان آنچه شب گذشته بر او گذشته و آنچه اکنون در اطرافش میگذرد رابطه ای قطعی وجود دارد. سرانجام دل نگرانی اش به جایی رسید که آرزو میکرد هر اتفاقی حتی اگر قرار بود بلایی برای او باشد خود) بلا برایش چندان اهمیتی نداشت، بیفتد ولی هرچه زودتر و او از عذاب این ابهام خلاص شود. مثل این بود که سرنوشت فقط منتظر همین بود. هنوز آقای گالیادکین آرزوی خود را به درستی پیش خود بیان نکرده بود که ابهام کارش یکسر برطرف شد اما به صورتی عجیب چنان که هیچ انتظارش نمی رفت. #book پ. ن: تحمل ابهام اینقدر سخته که بنده خدا گالیادکین ترجیح میده یه بلا سرش بیاد تا اینکه این ابهام رو تحمل کنه.
24
18
همزاد | فئودور داستایفسکی در این لحظات در حال احتضار بود و دلش میخواست اصلا در دنیا نباشد. بعد ناگهان از جا کنده میشد و مثل دیوانه ها بی آن که به اطراف خود توجهی بکند میدوید؛ میدوید طوری که گفتی میخواهد از چیزی که تعقیبش میکند از مصیبتی سیاه تر از آنچه دیده بود بگریزد. وضعش به راستی وحشت آور بود. #book
27
19
همزاد | فئودور داستایفسکی اگر در این هنگام ناظری بیطرف و بی خبر از آنچه بر آقای گالیادکین گذشته بود در شیوه رفتار اندوهناک او باریک میشد بی درنگ به سیاهی وحشت آور درماندگی اش پی میبرد و بیشک میگفت که حال آقای گالیادکین به کسی میماند که بخواهد از خودش پنهان شود انگاری میخواهد از دست خود به گوشه ای بگریزد. بله وضع آقای گالیادکین به راستی زار بود. سهل است حتی باید گفت که آقای گالیادکین، نه فقط میخواست از خود بگریزد بلکه میخواست خود را به راستی نابود کند. #book
29
20
همزاد | فئودور داستایفسکی میدوید و نمیدانست به ،کجا در هوای آزاد به سوی آزادی هرجا که پیش آید. #book
26