آخرینستارهخاموششده.
前往频道在 Telegram
401
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
پارسا طبق معمول حالمو دید با همون ۹ سال سنش و بدنِ کوچولوش سرمو تو بغلش گرفت که مامان بابام اشکا و هق هق هامو نبینن:)
نمیدونم دیگه چقدر ی تیکه عطری که دستمه رو باید بو کنم تا تموم شه این کابوس
وقتی بحث احساسات درمیون باشه، اون ترجیح میده راه فرار رو پیش بگیره. نمیدونه چطور با درد یا احساساتش کنار بیاد، اون ممکنه ناپدید بشه و بره تو لاک خودش قایم بشه یا اینکه یه گوشه بشینه و درد کشیدن قلبش رو نگاه کنه.
چیزی نمانده از این همه فشار بمیرم. نمیتوانم جُم بخورم. نمیتوانم نفس بکشم. باید از این جا فرار کنم.
