عِرف
前往频道在 Telegram
صفحهای برای من جایی برای ثبتهام و حرفها. @itsserfann_bot :جاحرفی «أبْوترابْ»
显示更多507
订阅者
+224 小时
-17 天
+2330 天
帖子存档
508
بعضی از روز ها برات میمیرن اما هنوز تموم نمیشن. زمان برات مرده به حساب میاد اما هنوز هوا تاریک نشده. دوست نداری دیگه ادامه بدی اما خب به اجبار مجبوری.دوست داری دکمه تموم شدن امروز و بزنی هوا تاریک بشه یه فنجون چایی و بخوری بعدش پتو رو بکشی رو سرت و تمام.
ما مدت هاست روزامون اینطوری شروع میشه.
508
میگویی سکوت کن. جار نزن، داد نزن بگذار در خلوت باشیم. نمیتوانم عزیزم نمیتوانم. نمیتوانم دوست داشتنت را جار نزنم. نمیتوانم موقعی که دستم را گرفتی فراموش کنم. من بلد نیستم دوستت نداشته باشم. من این خوشی های ناچیز با تو را دوست دارم. ساده، بی ریا بدون هیچ اضافه کاری. همین که ساده میفهمی همین که ساده حرفم را میزنم همین که ناچیزم و تو کاملی. تو تمامی. تو تمام نشدنی. برایت واژه ها کم میآیند. در مقابلت واژه ها ناچیز میشوند. در برابرت آدم هیچ میشود. لبخندی در میان تمام گریهها. و این خوشی همین جهان ناچیز ما بود.
508
واقعا چه مشکلی با پیام دادن دارین ؟
چرا تا زمانی که میتونین پیام بدین زنگ میزنین. چه نیازی به زنگ زدن هست. پیام بدین حتی اگه شرایط جواب دادن داشته باشیم بازم شما پیام بدین.
508
یکشنبهها تمام نمیشود. طولانی تر از هر زمان دیگریست. انگار روز کِش میآید. هر کاری میکنی زودتر تمام شود اما ساعت تازه ۵عصر شده. به خانه که میرسی میبینی هیچ چیز سر جای خودش نیست. کتری هنوز جوش نیامده. مجبوری صبر کنی تا جوش بیاید. من این لحظه سکوت را دوست ندارم. همین لحظات است که هجوم خاطرات مثل سیل وارد میشود. دوست دارم کتری جوش بیاید نمیخواهم بیشتر از این صبر کنم. نمیخواهم وقتی ذهنم آزاد میشود. دوباره به خاطرم بیایی. دوباره چشمانت را به یاد بیاورم. دوباره با همان لحن دوست داشتنی ات نامم را صدا بزنی. من دوست ندارم دوباره خاطراتت مرا مسخ خودش کند.
احتمالا حالا دیگری کتری جوش آمده. اما خب دلیلی ندارد چای دم کنم. اتفاقی که نباید رخ داد. فکری که نباید به ذهنم آمد. خاطراتی که نباید را مرور کردم. ساعت هاست تو رفته ای و من به اشتباه به انتظار مینشینم. همه چیز را جا گذاشتی و رفتی. عینک را روی میز مطالعه جا گذاشتی. دستانت را میان دستانم جا گذاشتی. خودت را جایی سمت چپ سینه ام جا گذاشتی. ای کاش راهی برای برگشتن هم جا میگذاشتی.
سال هاست روزهای من شبیه یکشنبه ها میگذرد.
508
ساعت از نیمه گذشت. یکهو به خود آمدم و دیدم ساعت از وقت خواب هم گذشته اما خب اینها حالا زیاد مهم نیست. حالا باید زور بزنم تا خوابم ببرد، اگر ببرد. فکرت میان تمام روزمره ام خودش را نشان میدهد. بهانه ات را میگیرم؟ به ندرت. دیگر نمیخوام آنقدر عیان شود حال و روحم. اصلا چه نیازی دارد دیگران از حال و روحمان باخبر شوند؟ مگر غیر این است کمی ترحم خرجمان میکنند و ما باید یادمان باشد این خرج کردنش را روزی باید پس بدهیم. تو همیشه میگفتی گدایی محبت نباید کرد. از تو چیزهای زیادی خاطرم است اما این نصیحتت بدجوری آویزه گوشم شده. اصلا چه فرقی دارد حال مرا تو بدانی یا آدم های دیگر.
تو هم بخشی از همین آدم هایی شدی که انگار نمیشناسمشان. بخشی از همان آدم های که در پیاده رو میبینم. همان آدم های که در صف نانوایی کنار هم میمانیم. همان آدم هایی که پشت صف بلیط سینما ماندیم. میبینی چقدر از هم دور افتادیم؟ میبینی چقدر برای هم غریبه شدیم؟ میبینی چقدر فاصله میانمان انداختی.
تو هم شبیه همه آدم هایی شدی که ممکن است روزی جایی ببینمت اما غریبه ترین شخص پیاده رو باشی. تو میتوانستی همه چیز باشی همه چیز. از خیالی که در خواب و بیداری به سراغ آدم میآید. از عطر رهگذری وسط آبان ماه بارانی که از کنارم میگذرد. از شخصیت کتاب داستانی که تمام قدر شبیه تو بود. تو میتوانستی همه چیز باشی همه چیز. از تابلو دکتری کنار خیابان با نام تو اما با فامیل دیگری.
رفتی، منتظرم نماندی. من تمام درها را برایت باز گذاشته بودم که شاید بیایی. هنوز منتظرت ماندم. تا زمانی که دریا ها خشک شوند. تا زمانی که شب ها آسمان ستاره هایش را به آغوش گرفته. تا زمانی که میتوانم به انتظار بمانم منتظرت خواهم ماند.
