236
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-1730 天
帖子存档
236
Repost from N/a
چطوری میشه انقدر جوون و حتی بچه باشم و انقدر همزمان استرس همهچیز رو داشته باشم، این چه کشور لعنتیای بود.
236
تو از آن آدمهایی نیستی که فقط گاهی به یادت می افتم ؛ تو میان آغاز و پایان روزهایم جا گرفته ای .صبح پیش از آنکه دنیا را ببینم ، فکر تو از ذهنم عبور می کند؛و شب ، درست پیش از آنکه چشم هایم را ببندم باز هم تو آخرین تصویری هستی که با خودم به خواب میبرم.
شاید دوست داشتن همین باشد؛ اینکه کسی بی آنکه بداند، در فاصله میان بیداری و خواب تو زندگی کند . و چه عجیب است که یک نفر میتواند هم اولین فکر صبح باشد و هم آخرین خیال شب؛ انگار تمام روز را از میان یک دلتنگی آغاز می کنی و با همان دلتنگی به پایان میرسانی.
236
Repost from Toska
“I can’t think of any greater happiness than to be with you all the time, without interruption, endlessly, even though I feel that here in this world there’s no undisturbed place for our love, neither in the village nor anywhere else; and I dream of a grave, deep and narrow, where we could clasp each other in our arms as with clamps, and I would hide my face in you and you would hide your face in me, and nobody would ever see us any more.”
Franz Kafka, Franz Kafka's The Castle
236
Repost from Trust Who ?
کلا اینطوریم که تو اوج صمیمیت بازم به آدما شک دارم، همیشه حس میکنم آدما کاملا اون چیزی که میگن یا نشون میدن نیستن بلکه اون چیزی هستن که هیچوقت راجع بهش حرف نمیزنن.
236
تو برای من یک عشق ساده نبودی تو سوی چشمانم بودی
توان بازوهایم،قوت زانوهایم،و نوری در دیده هایم
آن قدر که با تو می دیدم
با تو می ایستادم و با تو زندگی را تاب می آوردم.
