ق
前往频道在 Telegram
IG : https://instagram.com/child.of.grief نوشتهها با هشتگ #ق متعلق به خودم هستند.
显示更多伊朗143 421未指定类别
283
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
-130 天
帖子存档
283
به چه میبالی؟
به معنای لحظاتی که ساختی؟
یا به آن دلی که در نگاه اول باختی؟
به وقتی که فکر فردای امید و غم دیروز بودی؟
یا به حسرتهای شکستهایی که در تصوراتت پیروز بودی؟
به تمام راههایی که نرفتی و تمام رفتنهایی که ای کاش نمیرفتی
یا به آدمهایی که ماندنشان را باور کردی و رفتنشان را باور نکردی؟
به شبهایی که صبح شدند بیآنکه چیزی در تو روشن شده باشد
یا به صبحهایی که با امید بیدار شدی
و شب، خودت را کمی بیشتر از دست داده بودی؟
به تمام «کاش»هایی که دیر به دنیا آمدند
یا به تمام «اگر»هایی که هیچوقت فرصت امتحان شدن پیدا نکردند؟
به تمام حرفهایی که در گلویت ماندند
یا تمام جوابهایی که وقتی رسیدند،
دیگر کسی برای شنیدنشان نمانده بود؟
به آن روزی که هنوز فکر میکردی
زندگی چیزی را از تو دریغ نخواهد کرد
یا روزی که زندگی همه چیز را به پایت ریخت و تو به دنبال چیزی بودی که نداشتی؟
به خودت،
که آنقدر برای رسیدن دویدی
یا که نفهمیدی بعضی مقصدها
از همان ابتدا قرار نبود مال تو باشند؟ تنها مسیرش سهم تو بود!
در آخر؛
من،
حالا،
میان تمام آنچه میتوانست باشد
و آنچه دیگر هیچوقت نخواهد بود،
ایستادهام…
نه آنقدر اشتباهات گذشته را فراموش کردهام
که بتوانم آسوده زندگی کنم،
نه آنقدر آینده را باور دارم
که دوباره امیدوار شوم.
فقط ماندهام،
با مُشتی پر از حسرت که نمیتوانم رهایش کنم
و مُشتی دیگر،
که هیچچیز را نمیتوانم در آن نگه دارم.
#ق
پست جدید در اینستاگرام
283
در تمام عمرم همین را میخواستم
میدانم که قرار نیست سیاهی های گذشته مرا رها کنند اما همین که دیگر بر آنها افزوده نمیشود مرا خوشحال میکند.
تغییر دیدگاهم مرا از همه چیز بیشتر شگفت زده میکند چگونه منی که مو شکافانه به دنبال بهانه ای برای طغیان فکری بودم حالا میخواهم انسان روشن تری باشم یا حتی تلاش به تظاهر آن کنم.
حتی این هم بخاطر اوست…
قبلا هم گفتم من تمام احساساتم را بر روی او قمار کردم و اگر قرار است ببازم، نمیخواهم بعد از او چیزی برای خودم بماند.
#ق
پست جدید در اینستاگرام
283
ای غم؛
نه من تو را رها کردم، نه تو مرا،
بگو ز من و ز وطن دیدی چه خطا؟
که عید از نگاه خانه ما پر کشید،
لبخندها را کردی ز آیینه جدا
تقویم ما اسیر غروب غم شده،
هر روز تکرار است و هر شب، ماجرا
تقویم را ورق زدم، اما تو باز
بر هر ورق نوشتی عصر جمعه را
#ق
283
آن چیزی که زندانیان را در اردوگاه کار اجباری شکنجه میداد کتکی که از افسران نازی میخوردند یا توهینهایی که میشنیدند، نبود.
بلکه فکر کردن به ناعدالتی موجود بود، و اینکه چرا و به کدامین گناه باید چنین موقعیت اسفناکی را تجربه کنند.
فرانکل - انسان در جستوجوی معنا
283
گویی مردمان دیگری وارد کردهاند و ما در وطن بیگانهایم.
دنیا به دست اوباش است،
و نیکان به گناهِ لیاقت میمیرند.
-بهرام بیضایی
283
ای غم! نمیدانم
روز رسیدن
روزی گام که خواهد بود؛
اما در این کابوس خون آلود،
در پیچ و تاب این شب بنبست،
بنگر چه جانهای گرامی،
رفتهاند از دست!
دردیست چون خنجر،
یا خنجری چون درد؛
این من که در من
پیوسته می گرید؛
در من
کسی آهسته میگرید....
-هوشنگ ابتهاج
283
اگر روزی نبودم،
به صدای سکوت شب گوش بده… جایی میان نفسهای آرامت، ردی از من خواهد بود؛ در بوی باران، در لحظهای که بیدلیل دلت گرفت و نفهمیدی چرا… من آنجا هستم.
در خاطرهای که پر از خنده است اما اشک میآورد، در واژهای که بیاختیار برای چندمین بار از ذهنت میگذرد، در آهنگی که انگار برای ما ساخته شده بود…
نیازی به پیدا کردنم نیست، اگر مرا یاد کردی بدان ساعت ها در کنارت بودهام و التماس های من به روحت باعث شده مرا یاد کنی.
اگر دلت گرفت، به آسمان نگاه کن… من همان ستارهام که بیصدا روشن مانده، مهم نیست هرشب نگاهش کنی یا نه، همانجا که هست، هست، میماند.
این را نوشتم چون چیزی جز این، برای نگرانی از جدایی، پیدا نکردم.
#ق
پست جدید در اینستاگرام
283
تو زیباترین چیزی هستی که میتوانم داشته باشم.
امیدوارم بعد از تویی وجود نداشته باشد اما،
اگر در کنارم بمانی؛ تو زیباترین یار و اگر مرا ترک کنی زیباترین زخم کالبدم خواهی بود.
اگر هم راجب روحم پرسیدی این را بدان، او با تو خواهد آمد.
انگار که میخواهم همه چیز را ترک کنم همه چیز را کنار بگذارم تا تمام من، برای تو باشد.
حتی کمتر مینویسم؛
چون برای منی که نگاه هایت را دیدهام،
هیچ نوشتهای حتی به اندازهی پلک زدنت،
معنا ندارد.
#ق
پست جدید در اینستاگرام
283
وقتی برای اولین بار به دستانش دست زدم، احساس سبکی کردم.
انگار همه آوارهایی که سالها بود آنها را تحمل میکردم تبدیل به پروانه شدند، پرواز کردند و راحتم گذاشتند.
حرکات دست چپش در دستم، مانند رقص یک دختربچه، زیبا و دلنشین بود.
وقتی در کنارش میایستم چشمانش طوری به من نگاه میکنند که در قلبم آتشکده برپا میشود.
هم فشردن دستانش، هم نگاه کردنش، هیچکدام تپش قلبم را ذرهای آرامتر نمیکند.
اگر بس نکند قلبم از قفسه سینه به بیرون میپرد و او را میبوسد.
نمیدانم چطور اما آنقدر به من نزدیک است که وقتی میخواهم حتی به خودم سر بزنم باید از کنار او عبور کنم. انگار خود را تنها در او پیدا میکنم.
در آن لحظه که
برای اولین بار
پس از چند سال،
حس کردم به شخص دیگری جز خودم نیاز دارم٫
و انگار وقتی که نیست،
چیزی را درکنارش جا گذاشته ام٫
فهمیدم که او چقدر در لایههای زیرین قلبم نفوذ کرده است.
و از این بابت بسیار خوشحالم.
#ق
پست جدید در اینستاگرام
283
از دل رابطهای بازگشتم که از آن، چیزی جز زخم نداشتم.
جایی میان گفتوگوهای ناتمام، سکوتهای سرد، و وعدههایی که هیچگاه برآورده نشدند.
مدتها با خودم میجنگیدم تا باور کنم عشق، توهمی زیباست که تنها زخم بر جای میگذارد.
قلبم چون شهری متروک بود.
خیابانهایش خلوت، پنجرههایش بسته،
و هیچ نوری از پسِ دیوارهایش نمیتابید.
اما تو آمدی…
بیآنکه بدانی، بیآنکه بخواهی،
در آن شهر خاموش را با یک لبخند گشودی.
چشمانت، مثل بارانی بر خاک ترکخوردهام نشست،
و صدایت، شبیه آرامش بعد از طوفان، مانند در آغوش گرفتن یک نوزاد، آرامم کرد.
در حضورت فهمیدم که عشق، همیشه از جنس هیجان نیست.
گاهی آرام میآید، بیصدا،
و آنقدر لطیف است که نمیفهمی از کی درونت ریشه دوانده.
فهمیدم که هنوز میشود کسی را دید و ترسید. نه از او، بلکه از عمقِ احساسی که در نگاهش پنهان است.
و من، بیآنکه خود بدانم، دوباره عاشق شدم…
نه برای فراموش کردن گذشته،
بلکه برای یاد گرفتن دوبارهی زندگی.
تو نه ادامهی هیچکس بودی،
نه مرهم زخمهای قدیم.
تو خود «آغاز» بودی…
آغازی که مرا از خاطره به معنا رساند.
#ق
پست جدید در اینستاگرام
