499
订阅者
无数据24 小时
+17 天
-1430 天
帖子存档
اکثرا آدمها حساب میکنن، بالا پایین میکنن که خب چی میشه چی قراره نشه، و میدونید شجاعت اینکه هرچیزی رو بپذیرن ندارن برای همین عقب میکشیم ولی عشق اونجایی معنی پیدا میکنه که توش سبکسر باشی؟
– هیونجین، فکر میکنی من باید به عاشق بودنم ادامه بدم؟ حتی اگه درنهایت نتیجهی خوبی نداشته باشه؟
☆: فکر نمیکنم ما با فکر به نتیجهی خوبش عاشق بشیم، شاید دلیلش اینه که من واقعا خوشم نمییاد از برنامه چیدن براش. ( منظورش اینه با برنامه ریزی و حساب کتاب کردن واردش بشی.)
— هیونجین، بنظرت عشق چیه؟
☆ : چیزی که میتونه برای یه نفر سبک باشه و برای اون یکی سنگین، درست مثل چکش ثور.
جوابهای امروز هیونجین به فنهارو میخوندم و بنظرم دیدگاهش زیادی قشنگه؟ برای همین اینجا میذارم شماهم ببینید
⨾ به راستی که مارا چه شد؟ چگونه درون قفسهای خود ساخته باز ماندیم از لمسِ امواج، همان موجهای سرکش که نه تعلقی به دریا داشت و نه حتی به طوفانهای عاصی؛
بخوان امواج زیرا که ما چیزی نبودیم جز ارواحی سرگردان و آشفته که هستیمان به صخرهای کهنه پَست شده بود، آری ما روحی بودیم که از امواجی پرشور جان میگرفت، ما به صخره میکوبیدیم تا رها شویم از پوستهای سخت، زمخت و طاقتفرسا، تا شاید درون صخره، میانِ امواج و زیر پوستهی خیسی که "خود" بودیم جهانی دگر بیابیم، خیالی واهی مینمود اما فقط کسی از این سرنوشت گیجکننده نجات پیدا میکرد که از کوبش دست نمیکشید که تا آخرین نفسهای کمجانِ جا خوش کرده در گلویش به صخره چنگ میزد.
"معنا" این گونه ترسیم میشد، میان جدال صخره و امواج، جدال آنی که کنار گوشم آواز نجات میخواند و اویی که در مقابل چشمانم مرثیهی خاموشی، یکی تشنهی فرار است و دیگری زنجیرها را محکمتر به پایش قفل میکند، آن سرگشته و مجنون رقصی زیر نورِ بیمالک ماه و آن یکی، عاشق و شیدای زندانبان بیهویتش، آری ما در این جدال خون میریزم اما از نفس نمیافتیم.
