ch
Feedback
شاید آبی روشن !

شاید آبی روشن !

前往频道在 Telegram

_ Made of stories, music, and late-night thoughts. _"viva la vida" _ Blue clover! _ Let's talk: @namelessleftistbot

显示更多
237
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
-630 天
帖子存档
_ هیچ‌چیز مثل دوش اول صبحی، آدم رو سرِ حال نمیاره‌.

نژادپرستی دقیقا همینه که من به‌خاطر ایرانی بودنم نتونم آزمون زبان بدم و از حقوق انسانی خودم علی الخصوص تحصیل و کسب علم محروم باشم نه اینکه چندتا سیاه‌پوست و سرخ‌پوست و سفیدپوست تو سریالن.

سایت nexora اعلام کرده که ایران با ۲۴.۸ درصد بیشترین جمعیت فندوم آرمی دنیارو داره و با وجود محدودیت‌ و و تحریم‌هایی که نسبت ب
+1
سایت nexora اعلام کرده که ایران با ۲۴.۸ درصد بیشترین جمعیت فندوم آرمی دنیارو داره و با وجود محدودیت‌ و و تحریم‌هایی که نسبت به مردم عادی دارن، بیشترین رای‌ها و ویو سوشال مدیا بی‌تی‌اس برعهده فن‌بیس ایرانه : @kmagazineir .

语音消息00:11

_ لذت آخرِ شب‌هایی که تویِ تختم دراز کشیدم و با خوندن فیکشن و رمان برای شخصیت‌های فیکشنال مورد علاقه‌ام ذوق یا بغض می‌کنم، لبخند می‌زنم و چشام‌ستاره بارون میشن>>>>>>

_ یکی از بامزه‌ترین اتفاقای دیروز این بود که هر کدوم از همکلاسی‌ها و دوستام دسته گلم رو تو دستم می‌دیدن، بهم میگفتن " دسته گلت همرنگ چشماته" ، " مثل همیشه آبی روشن!" ، حتی یکیشون خیلی خیلی سوئیت برگشت گفت " دسته گلت دقیقا همرنگ روحته، شاید آبیِ روشن!" و باعث شده بودن در طول روز که درگیر مراسم و کار و عکاسی بودیم همش لبخند به لب داشته باشم و ذوق کنم. 😭🩵✨

photo content
+1

_ یکی از بامزه‌ترین اتفاقای دیروز این بود که هر کدوم از همکلاسی‌ها و دوستام دسته گلم رو تو دستم می‌دیدن، بهم میگفتن " دسته گلت همرنگ چشماته" ، " مثل همیشه آبی روشن!" ، حتی یکیشون خیلی خیلی سوئیت برگشت گفت " دسته گلت دقیقا همرنگ روحته، شاید آبیِ روشن!" و باعث شده بودن نیمه‌ای که درگیر مراسم و کار و عکاسی بودیم همش لبخند به لب داشته باشم و ذوق کنم. 😭🩵✨

_ خب دیگه من برم قایم شم و بقیه ادیت‌هام رو بزنم.

_ Cross my heart, hope to die To my lover, I'd never lie! ❤️✨ (از چالش‌هایِ موردعلاقه‌ام برای فارغ‌التحصیلی)

_ خب دیگه من برم قایم شم و بقیه ادیت‌هام رو بزنم.

_ اولین باری که رویای روانشناس بودن رو تو ذهنم پروروندم، پانزده سال داشتم. هیچ تصویری از روانشناس بودن و پیچ و خم مسیر نداشتم، تنها یک تصور بود که من رو مفتون خودش کرده بود، هدیه دادن لبخند به کسانی که مدت‌هاست، روزهایی خاکستری می‌گذرونن. اون روزها، لحظاتی از تولد یک رویا بودن، رویایی آغشته به تلاش و لبخند! تو سن پانزده سالگی هیچوقت فکر نمی‌کردم روزی تو این سالن بشینم و از جشن فارغ‌التحصیلیم لذت ببرم. وقتی برای اولین بار به عنوان یک دانشجو توی کلاس نشستم متوجه شدم که هدیه دادن لبخند به دیگران همیشه ممکن نیست، بعضی اوقات تنها کار ما به عنوان یک روانشناس کمک به پذیرفتن غم و سبک‌تر کردن بار روی دوش آدم‌هاست. فهمیدم خلق یک لبخند و آشنا کردن فرد با دنیایِ رنگ‌ها و آشتی دادنش با جهان رنگ و شور، به همون سادگی داخل فیلم‌های هالیوودی نیست، بلکه نیازمند مطالعه‌هایِ بسیار، چالش‌های ریز و درشت و تلاش مکرره. در طی چهار سال گذشته، همه‌ی ما در روزهای سخت و آسون زیادی بعضی اوقات در کنار هم و گاهی به تنهایی برای رسیدن به این لحظه تلاش کردیم. شب بیداری‌های فراوان، ددلاین‌های بسیار نزدیک، کافئین‌های کمکی، اساتید حامیِ سختگیر، پروژه‌های طاقت فرسا و دوستی‌هایِ گرم و زیبا و دلنشین، همگی بخشی از مسیر بودن. امروز فصلِ جدیدی از زندگی ما شروع می‌شه، جدید لزوما به معنای سخت یا آسون بودن، یا خوب یا بد بودن نیست. امروز تک به تک ما وقتی پامون رو از دانشگاه بیرون بزاریم، آینده و تغییراتی که می‌خوایم توی این دنیا ببینیم توی دست‌هامون قرار می‌گیره. شروع جدید ممکنه، وحشتناک، دشوار و سخت باشه ولی می‌تونه به طرز لذت بخشی اعجاب انگیز هم باشه. شروعی که امیدوارم در انتهای اون هر دو نسخه‌ی ما از خودمون بهش افتخار کنه، یکی نسخه نه ساله‌ی ما، که قراره داستانی با پایان خوش، درباره ی روزهایی سرشار از تلاش، امید، پشتکار و لبخند بشنوه. و دیگری تجربه‌ی زیسته شده‌ی نسخه‌ی نود ساله‌ی ما که قراره بخاطر تمام قدم‌هایی که در طی زندگیش برداشته، به خودش افتخار کنه. و برای پایانِ سخنرانی می‌خوام جمله‌ای از هنرمند موردعلاقه‌ام بگم. همینطوری که وینسنست ونگوک می‌گه " فقط زمانی که زمین بخورم، می‌تونم دوباره بلند بشم" فکر می‌کنم هیچوقت ما بین انبوه کلمات، داستان‌ها و مقاله‌هایی که مطالعه کردم، جمله‌ای پیدا نکردم، که تا این حد نشون بده چطوری باید این زندگی رو اینقدر خوب پیش ببریم. دوچرخه‌سوارها زمین می‌خورن، اسکیت‌باز‌ها زمین می‌خورن، ورزشکارها زمین می‌خورن و افراد معمولی هم زمین می‌خورن. این اتفاق هر روز برای همه اتفاق می‌افته و فکر می‌کنم این همون چیزیه که برای همسالانم آرزو می‌کنم. آرزو می‌کنم که زمین بخورید و بعد بتونید بلند بشید. اینکه بتونید هر بار آهسته‌تر و آروم‌تر زمین بخورید و سریع‌تر خودتون رو جمع کنید. ممکنه شنیدن این موضوع توی این سخنرانی عجیب بنظر برسه، ولی من واقعا فکر می‌کنم که این بهترین دانشیه که می‌تونم بهتون بدم، چون این چیزیه که زندگی تا به این سن بهم یاد داده. زندگی میلیون‌ها فرصت برای ارائه به شما داره، میلیون‌ها راه بیشتر که می‌تونید انتخابشون کنید و دنبالشون کنید تا هر بار قوی‌تر و سرسخت‌تر روی پای خودتون بایستید. می‌دونید وقتی یک بچه شروع به راه رفتن می‌کنه، بارها زمین می‌خوره و والدینش همیشه تشویقش می‌کنن قدم بیشتری برداره. تنها راه غلبه به ترس از افتادن اینه که زمین بخوری، کاری که همه‌ی ما در طول زندگیمون انجامش دادیم. به عنوان یک فرد هر بار تمرین می‌کنیم تا زمین بخوریم و هر بار تمرین می‌کنیم که از زمین خوردن و دوباره بلند شدن، نترسیم. _ پایان؛ 4 شهریورِ سال 1405 شمسی.
_ ندا؛ شاید آبیِ روشن.
#nameless_leftist

_ متنی که یکم بعد قراره آپلود کنم، آمیزه‌ای از احساسات و افکار و نوشته‌های من و جملاتِ مورد علاقه‌ام تو مطالعات ریز و درشتمه. بعضی از جملات متن به طورِ صددرصدی نوشته‌ی من نیستن ولی اونقدر دوسشون داشتم که توی متنم بذارمشون ولی ترکیب و ایده پردازی و حس آمیزی و بیشتر از نود درصد متن کاملا پرداخته ذهن خودمه. لازم دونستم این موضوع رو اول از همه بیان کنم تا برای هیچکس سوتفاهمی پیش نیاد. 🩵✨

_ اتاقم بویِ لیلیوم گرفته و عطرش اونقدر دلنشینه که دلم می‌خواد تمام وقت تو اتاق بمونم.✨

_ از همین الان بگم اگه فردا اسمم تو سخنرانی به عنوان نویسنده ذکر نشه، قیام می‌کنم!😭😂

یه متنی که چهارسال تمام بود تو ذهنم آشفته و درهم و برهم بود رو بلاخره روی کاغذ آوردم و خیلی ناز و خوشگل شده. فردا حتما می‌زارمش.✨

_ امیدوارم یه روزی، منم مثل مین یونگی که آگوست‌دی رو پشت سر گذاشت، شاید آبیِ روشن رو پشت سر بزارم.
+1
_ امیدوارم یه روزی، منم مثل مین یونگی که آگوست‌دی رو پشت سر گذاشت، شاید آبیِ روشن رو پشت سر بزارم.